به نام خدا
.
رسیدی با حضور تو، جهانم غرق معنا شد
خدا در چشمهای تو، برای من هویدا شد
.
درون باغ دل گلهای شادی یکبهیک پژمرد
تو روییدی ز خاک عشق و این پایان غمها شد
.
نبودی بیتو این بودن، فقط تکرار حسرت بود
چه کردی زندگانی را؟ که جان مشتاق فردا شد!
.
برای عشقورزی من، ندارم شکّ و تردیدی
که گم گشت آن که در دشت جنون درگیر «امّا»شد
.
غزلها در خزان حزن، پوسیدند و افتادند
بهار واژگان گشتی و شعر من چه زیبا شد!
.
بشر از خاک پست است و تو از نور سماواتی
تماشایت خیالانگیز تر از خواب و رویا شد
.
بنازم قدر و جاه گوهر دلبستگی را من
که یک قطره ز این گوهر هزاران رود و دریا شد
.
ندارم ترس و پروایی، ز تقبیح و ز بدنامی
سعادتمند گشت آن عاشقی کز عشق رسوا شد
.



