طرفداری- بازنده امروزمان تیم ملی آلمان و ستاره بزرگش اولیور کان در جام جهانی 2002 است که با برخلاف انتظارها به فینال رسید، ولی در نهایت نتوانست به جام قهرمانی جهان دست پیدا کند. 

قبل از حادثه

جام جهانی ۲۰۰۲ برای تیم ملی آلمان، نه عرصه نمایش یک تیم پرستاره، که صحنه تجلی یک اسطوره بود. ژرمن‌ها با تیمی متوسط و آسیب‌پذیر پا به شرق آسیا گذاشته بودند، اما درون دروازه آنها موجودی فراتر از یک انسان ایستاده بود؛  تایتان (Der Titan) یا همان اولیور کان همچون اطلس در اساطیر یونان، تمام بار آسمان تیمش را به تنهایی روی شانه‌های استوارش نگه داشته بود.

او تجسم خالص خشم، اراده و کمال بود. تا پیش از فینال، او در شش مسابقه تنها ۱ گل دریافت کرده بود و مهاجمان حریف در برابر قامت رعب‌آور او، پیش از زدن ضربه تسلیم می‌شدند. جهان فوتبال چنان مقهور عظمت او شده بود که برای اولین و تنها بار در تاریخ جام جهانی، توپ طلای بهترین بازیکن مسابقات به یک دروازه‌بان تعلق گرفت. اولیور کان در اوج بود؛ دژی تسخیرناپذیر که آلمانِ لنگان را یک‌تنه تا فینال کشاند و قرار بود در یوکوهاما، تاج‌گذاری ابدی‌اش را جشن بگیرد.

بعد از حادثه

اما تراژدی همیشه در کمین خدایانی است که برای لحظه‌ای انسان می‌شوند. در فینال مقابل برزیل، کان با رباط‌های پاره در انگشت دست راست، درون دروازه ایستاد. تا دقیقه ۶۷، او همچنان همان کوه استوار بود، اما ناگهان، شوت نه چندان خطرناک ریوالدو، طلسم را شکست. توپ از دستان مطمئن‌ترین مرد جهان رها شد و رونالدو، همچون یک افعی بی‌رحم، زهر خود را ریخت. آلمان نهایتا بازی را با نتیجه ۰-۲ واگذار کرد و رویای قهرمانی، دود شد.

سوت پایان که به صدا درآمد، سنگین‌ترین سکوت تاریخ فوتبال بر شانه‌های کان آوار شد. در حالی که برزیلی‌ها در حال پایکوبی بودند، کان با بدنی درهم‌شکسته و دستکش‌هایی که از دست خارج کرده بود، در کنار تیرک دروازه‌اش روی زمین نشست و به نقطه‌ای نامعلوم در چمن خیره ماند؛ تصویری از تنهایی مطلق یک ابرانسان در لحظه فروپاشی.

 اما اوج درام در مراسم اهدای مدال رقم خورد. مدال نقره بر گردن اولیور کان آویخته شد، اما چشمان یخی و نگاه تهی او نشان می‌داد که روحش کیلومترها از آن سکو فاصله دارد. برای مردی که کمال‌گرایی‌اش مرزی نداشت، مدال نقره نماد افتخار نبود، بلکه سندِ گناهِ تنها اشتباهش بود. او در میان تشویق تماشاگران، تنهاترین مرد روی کره زمین بود. اولیور کان به مدال نقره خیره نشد، او به تاوان سنگین انسان بودنش در میان خدایان می‌اندیشید؛ به اینکه در بی‌رحم‌ترین نمایش دنیا، یک قهرمان می‌تواند با متوقف کردن هزاران توپ، خدا بماند و تنها با رها کردن یک توپ، برای همیشه در حسرت بسوزد.