ترافيک سنگيني در مسير خيابان اصلي به راه افتاده بود. رز حسابي پشت فرمان حوصله اش سر رفته بود و داشت کتاب مي خواند. کم کم احساس مي کرد که اعصاب کتاب خواندن را هم ندارد. تا به حال فکرش اين قدر مغشوش نشده بود. مي دانست کجاست و قرار است کجا برود ولي اتفاقي که داشت برايش مي افتاد گيج کننده و اضطراب آور بود. نمي دانست دردش را به چه کسي بگويد که بتواند او را درک کند. بي فايده بود... هيچ کس قدرت درک او را نداشت. در اين فکرها بود که از سمت شيشه کنارش صداي تق تق ريزي شنيد.
ـ خانم... ازم يه شاخه گل بخر... تو رو خدا يکي بخر.
رز از پشت شيشه پسرکي با موهاي ژوليده را ديد ولي با وجود فقير بودنش لباس هاي تميزي داشت و چشمانش مي درخشيد. اول با حرکت دستش او را رد کرد ولي پسرک که سر جايش ماند شيشه را پايين کشيد و گفت:« برو نمي خوام.»
ـ تو رو خدا ازم يه دونه از اين رزها بخريد. بالاخره يکي هست که براش گل ببريد.
ـ ببين من گل نمي خوام. مي خواي پولشو بگيري بهت ميدم ولي گل نمي خوام.
ـ نميشه خانم اگه گل ها رو کامل نفروشم آقا ميندازتم تو سياهچال. خواهرم خيلي کوچيکه بايد براش کلوچه بخرم. يکي بخريد من نمونم زير بارون.
ـ اسمش چيه؟
ـ مونا. شش سالشه.
ـ خودت اسمت چيه؟ چند سالته؟
ـ مسعودم... نه سال.
رز سرش را پايين انداخت و نگاهي زيرچشمي به بچه لاغر انداخت. هر چه داخل کيف پولش بود در آورد و پرسيد:« همه شو ميدي؟» پسر تمام گل ها را به دست رز داد، نگاهي به پول ها انداخت و مقداري از آن ها را برگرداند.
ـ اين ها اضافه اند. باقي تون.
ـ باشه مال خودت.
ـ نمي خوام... آقا بفهمه پول اضافه دارم ازم مي گيره. بايد برم داره بارون ميزنه.
پسر به طرف ستون چراغ راهنمايي رانندگي دويد. به محض رفتن آن پسر چراغ سبز شد و رز پايش را روي پدال گاز فشار داد. داشت حرکت مي کرد اما چشم هاي آن پسر هنوز جلوي چشمانش بود. آن نگاه پر از التماسي که آن بچه داشت را جايي ديگر به ياد مي آورد. در چشمان کساني آن ها را ديده بود که آن شب در شمال به اميد يک فرداي بهتر بودند ولي دست تقدير شادي آن شب را از آن ها گرفت.
قرار بود خودش با يکي از همان ها صحبت کند ولي نه صحبتي عادي و مربوط به کار. در يکي از همين روزهاي پراسترس و پرآشوب آن دو نفر يک شبانه روز با هم گشته بودند. امير بعد از ملاقات شروين در بيمارستان، به او پيشنهاد يک قرار در رستوران براي صرف ناهار داده بود. آن لحظه کمي گيج شده بود و اصلا توقع چنين پيشنهادي از سمت امير عزتي مغرور و خشک را نداشت. اما آن لحظه پذيرفته بود چون از خيلي وقت پيش از او خوشش مي آمد. در دلش براي الناز دعا مي کرد که نفسش اين دو را دارد به هم مي رساند. اما اضطراب داشت. خودش زياد به امير اميدوار نبود. فکر مي کرد اگر امير بعدا حرفي درباره يک رابطه جدي بزند، ديگر هيچ چيز از خواسته هاي خودش باقي نمي ماند. رز هنوز آرزو داشت. مي خواست مستقل زندگي کند و بيشتر کار کند. پول امير اصلا برايش مهم نبود ولي اگر اين حرف را مي زد حتما دور و بري هايش او را احمق و بي مايه مي خواندند. به خاطر همه که شده بود بايد حداقل مي رفت و با او حرف مي زد. فوقش به تفاهم نمي رسيدند و همه چيز فيصله مي شد.
به محل قرار که رسيد، چشمش به شاخه گل هاي مرطوب و بخارگرفته اي افتاد که روي صندلي چيده شده بودند. بدون اينکه فکري درباره شان بکند همه آن ها را در دست گرفت و از ماشين پياده شد. آرام و کوتاه قدم برمي داشت که سريع وارد نشود اما وارد شد. امير پشت يکي از ميز هاي کنار پنجره نشسته بود و به نم نم باران نگاه مي کرد. رز دسته گل به دست جلو آمد. همين که امير متوجه حضور رز شد، چشم هايش برق زدند و لبخندي از سر شوق زد. رز هم لبخندي محترمانه زد و آرام روي صندلي روبه روي امير نشست.
ـ مي بخشيد دير کردم. ترافيک شده بود.
ـ ايرادي نداره. چه گل هاي قشنگي!
ـ اختيار داريد. از يه بچه کار خريدم. داشت از سرما مي لرزيد.
امير يکي از شاخه هاي رز را برداشت و بو کرد.
ـ کار خوبي کرديد. الان يه فکري به ذهنم رسيد.
ـ چه فکري؟
ـ بياييد اين شاخه گل ها رو روي ميز پرپر کنيم. من باهاشون شکل درست مي کنم.
ـ حيف اين گل ها نيست که پرپر بشن؟ يه گلدون آبي چيزي اينجا نيست.
ـ فکر مي کنم اين طور قشنگ تره. باهاشون بعدا کار دارم.
رز لبخندي زد و گفت:« باشه. فکر خوبيه.» هر دو نفر شاخه گل ها را تا آخرين گلبرگ آن روي ميز پرپر کردند. کارشان که تمام شد، امير گلبرگ ها را وسط ميز انباشته کرد و به شکل قلب درآورد. رز از اين کار هنرمندانه امير خوشش آمده بود ولي هنوز دلش براي گل هايي که خريده بود مي سوخت. سروکله گارسون سر ميز پيدا شد و پرسيد:« انتخاب کرديد چي ميل داريد آقاي عزتي؟»
ـ اول از خانم شروع کنيد. خانم کياني از منو يکي رو انتخاب کنيد.
رز منو را توي دستش گرفت و گفت:« من جوجه کباب رو انتخاب کردم. آقاي عزتي نوبت شماست.»
ـ آقاي گارسون، بي زحمت يه کباب برگ براي من و يه جوجه کباب براي خانم.
گارسون سفارش ها را يادداشت کرد و رفت. رز کمي به اعصابش مسلط شد و سعي کرد سر بحث را باز کند:« چه خبر چه مي کنيد؟»
ـ کار خاصي نيست. خونه نشين شدم. فکر مي کنم اگه يکم استراحت کنم و به زندگيم برسم خيلي حالم بهتر بشه.
ـ انگار هنوز ريش تون رو نزديد؟ قبلا اين طوري نبوديد.
ـ الان هم ايده بدي نيست. فکر مي کنم ريش رو نگه دارم.
ـ بهتون مياد... رو صورتتون قشنگه.
صورت امير سرخ شد و گفت:« خجالتم نديد خانم کياني.»
رز خنده اي کرد و گفت:«چرا آدم بايد از چيزي که بهش مياد خجالت بکشه؟ به حرف هيچ کس اهميت نديد. همون کاري که فکر مي کنيد درسته انجام بديد.»
ـ خب... منم براي همين اومدم.
ـ منظورتون چيه؟
امير نفس عميقي کشيد و گفت:« ببينيد خانم کياني. مي دونم اون روزاي فيلمبرداري رفتار جالبي نداشتم. به هر حال من تهيه کننده بودم و برام جديت و تلاش خيلي مهم بود و الان هم هست. ولي خيلي دوست دارم عزيزانم منو آدم خوب و قابل اعتمادي بدونن. اگه کدروتي از جانب من داشتيد باور کنيد نيتم خير بود.»
ـ من از شما کدورتي ندارم. شما هميشه نسبت به من خوش رفتار و صبور بوديد. حتي اون زمان هايي که کاويان بهم تشر مي زد شما حامي من بوديد.
امير لبخندي زد و گفت:« اختيار داريد. وظيفه ام بود.»
ـ خب ازم خواستيد بيام اينجا. مشکلي پيش اومده؟
ـ نه اصلا... همه چي تحت کنترله. کم کم همه داريم از عزا درمياييم. فقط دلم براي شروين مي سوزه. خدا مي دونه الان چقدر حالش بده.
ـ منم برا الناز ناراحتم. خيلي اتفاقاي بدي براش افتاد. از مرادي و کاويان خيلي بدم مياد. دلم مي خواد موقع محاکمه شون باشم بزنم تو گوششون.
ـ حالا کاويان از سر مستي اين کار رو کرد ولي اين مرادي از چشم منم افتاد. دلم مي خواد بدبخت شدنشون رو ببينم. فقط حيف زن و بچه هاش. اي کاش خودم اونجا بودم وگرنه نميذاشتم کاويان الناز رو بزنه.
ـ خودم که اونجا بودم نتونستم کاري بکنم ولي دم بابک برزين گرم. خوب از پس کاويان براومد. اگه اون نبود هيچ کس صد سال سياه پا پيش نمي ذاشت.
امير مدتي سکوت کرد. سپس رو به رز گفت:« اونا هم مست بودند. بابک کلا زود جوش مياره. بچه پولدار اين قدر بزن بهادر؟»
ـ ولي اين بار جاي درستش جوش آورد. الناز به خاطر اون سالم موند.
امير سري تکان داد و گفت:«آره... در کل مرد خوبيه. ازش خوشم مياد.» دوباره مکث کرد و گفت:« بهتره که گذشته رو به همون گذشته بسپريم و به حرف هاي خودمون برسيم. راستش علت اينکه از شما خواستم دعوت منو بپذيريد... نمي دونم چه طوري بگم... منو ببخشيد... فکر کنم رشته کلام از دستم در رفته.»
ـ هر جوري راحتيد بگيد. من مشکلي ندارم.
ـ حقيقت امر اينه که من از شما خوشم مياد... بهتون علاقه دارم و قصدم ازدواجه. مي دونم براي گفتن اين حرف خيلي ديره ولي مدت زيادي رو درگير کارم بودم و اصلا به اين چيزها نمي تونستم فکر کنم. تو اين مدت توفيقي شد که بيشتر به زندگي شخصيم فکر کنم و به نظرم بايد کمي براي اون هم وقت بذارم. با من موافق هستيد؟
رز ساکت شده بود و هيچ چيز نمي گفت. همان چيزي را بالاخره از امير شنيد که مدت ها از آن مي ترسيد. براي او امير فقط يک روياي دست نيافتني بود. شايد از او خوشش مي آمد ولي دست آخر مي گفت من کجا و آن تهيه کننده يک دنده و جسور کجا؟ چيزي که حالا مي ديد را باور نمي کرد. همان مرد دست نيافتني او را براي ناهار دعوت کرده بود و حالا داشت از او خواستگاري مي کرد. خدايا چه بايد مي گفت؟
ـ درک مي کنم و احساس تون براي من قابل ستايشه. شما مرد خوبي هستيد و من بهتون احترام ميذارم ولي من نمي تونم پيشنهادتون رو بپذيرم.
لبخند روي صورت امير خشکيد و سرش را پايين انداخت. نبايد تسليم مي شد. بايد او را به دست مي آورد.
ـ شما يکم زود داريد قضاوت مي کنيد. مي تونيد يکم فکر کنيد من مشکلي ندارم.
ـ جسارت نباشه ولي لازم به فکر نيست. من براي آينده ام برنامه دارم و آخرين شون ازدواج کردنه. بايد اول به اونا برسم.
امير پرسيد:« چرا اينقدر به ازدواج گارد داريد؟ حتما با خودتون فکر مي کنيد اگه ازدواج کنيد وارد زندان ميشيد؟»
ـ نه ابدا... فقط فکر مي کنم براي اينکه موفق تر بشم بايد مستقل و قوي باشم. من اول بايد خودم قوي باشم تا يه آدم هم سطح خودم رو داشته باشم.
ـ خانم کياني... شما همين الان خودتون رو قوي بدونيد. شما خيلي وقته که دستيار کارگردانيد و اميد داريد يه روز فيلم خودتون رو بسازيد. منم کم آدمي نيستم. اگه با هم ازدواج کنيم مي تونيم قدرتمندتر از اين هم بشيم.
رز خنده اي کرد و گفت:« شما هم خيلي از خودتون مطمئنيد.»
امير پوزخندي زد و گفت:« چرا نباشم؟ شايد اين روزا يه سري مشکلات پيش اومد ولي هنوز از اصل نيفتاده ام.» سپس به چشم هاي رز خيره شد و گفت:« خانم کياني... من وضعم خوبه. خدا رو شکر تا الان محتاج کسي نبودم. از بچگي رو پاي خودم وايستادم و تلاش کردم. معصوم نيستم ولي از خودم راضي ام که بدتر از اين نشدم.»
ـ چرا از بچگي؟
ـ داستانش مفصله.
ـ برام بگيد... ميشنوم.
امير سرش را دوباره پايين انداخت و گفت:« من بچه طلاق بودم. دو سالم بود که مادرم از پدرم جدا شد و بعد با شوهر جديدش رفت آمريکا. من با پدرم زندگي مي کردم تا اينکه سيزده سالگي اون رو هم از دست دادم.»
ـ يعني شما الان يتيم هستيد؟
ـ نه کاملا... پدرم بعدش با خانمي به اسم فرزانه ازدواج کرد. نامادريمه ولي جاي صدتا مادر برام ارزش داره. از ازدواج قبلش يه دختر همسن من داشت و بعد ازدواجش با پدرم صاحب دو تا دختر دوقلو به اسم فوژان و فروزان شدند. من در واقع سه تا خواهر ناتني دارم.
ـ خيلي خانواده بامزه اي داريد آقاي عزتي. ولي من تک فرزندم.
امير خنديد و گفت:« عيبي نداره... منم يه مدت تک فرزند بودم. مي تونم بپرسم چند سالتونه؟»
ـ بيست ونه سال. شما چطور؟
امير لب هايش را گزيد و گفت:« من يه ده سالي ازتون بزرگ ترم. ماه ديگه سي و نه سالم ميشه.»
ـ فاصله سني مون هم خيلي زياده. با اين حساب اصلا عاقلانه نيست که بشه اين موضوع رو باز کرد.
ـ خيلي از زوج ها فاصله سني زيادي دارند و زندگي خوبي دارند.
رز پلکي زد و با قيافه اي جدي گفت:« اين جور رابطه ها معمولا براي منفعته. من خيلي با اين قضيه جور نيستم. دلم مي خواد فاصله سني کمتري با همسرم داشته باشم.»
ـ اين ديگه به نظرم بهونه است.
ـ من بيست و نه سالمه. من نياز به همسري دارم که تو شادي هام هم باهاش اشتراک داشته باشم. به نظرم کسي به سن و سال شما علايق من براش مسخره است.
ـ يعني شما فکر مي کنيد چون سن و سالي ازم گذشته آدم امروزي و شادي نيستم؟
ـ مطمئنا نه ولي شما رو تا حدي مي شناسم. شما آدم جدي و رسمي اي هستيد و من فکر مي کنم صلاحيت اينکه همسر شما بشم رو ندارم.
امير صندلي اش را جلو کشيد و گفت:« شما از هر لحاظ براي من مناسب هستيد. مي دونم که توي انتخابم اشتباه نکردم و اميد دارم که کنار هم خوشبخت ميشيم.»
رز سرش را پايين انداخت و مکثي کرد. بايد همين لحظه جواب قطعي اش را مي داد. دوباره به گل هاي رز پرپر شده نگاه کرد و گفت:« من معذرت مي خوام آقاي عزتي. ولي دنياي من و شما با هم فرق داره. براتون احترام قائلم ولي نمي تونم پيشنهادتون رو بپذيرم. لطفا قبول کنيد که من مناسب شما نيستم.»
امير لب هايش را به هم دوخت. سعي کرد به اعصابش مسلط باشد. پايش را روي زمين تکان مي داد و فکر مي کرد. لحظه اي بعد لبخندي زد و گفت:« نظر شما براي من قابل احترامه. هر چي شما بگيد رو من مي پذيرم. فقط ازتون خواهش مي کنم براي ناهار بمونيد و اينجا رو زود ترک نکنيد. مي پذيريد؟»
ـ موردي نداره. مشکلي نيست.
امير لبخند زد و در سکوت به رز نگاه کرد. رز از بي حوصلگي قوز کرده بود و دست هايش را روي ميز تکان مي داد. امير به دست هاي سفيدش که لاک ارغواني داشت خيره مانده بود. رز دست هايش را تکان مي داد و امير بيشتر احساس خفگي مي کرد. دلش مي خواست دستش را جلو مي آورد و انگشتان ظريف و بلند رز را در دستش مي گرفت. همين که قصد اين کار را کرد، گارسون با سيني غذا به طرف آن ها آمد و سفارش ها را تحويل داد. رز آرام و بي صدا غذا مي خورد و امير از غذا خوردنش لذت مي برد. لب هاي درشت قرمزي که موقع جويدن تکان مي خوردند، دل امير را با خودش مي برد. با خودش مي گفت اي کاش تمام اين دختر زيبا مال او بود و مي توانست تا آخر عمر از اين شيريني جسماني لذت ببرد. ولي اول بايد روح اين زن بلندپرواز را در اختيار خود مي گرفت. مي دانست براي آوردن اين زن شگفت انگيز به دنياي خودش بايد از روح چه کساني بگذرد. ديگر به چيزي فکر نکرد. خيالش که راحت شد به غذاي خودش نگاه کرد و از آن خورد.



