احمد در اتاق را زد و بدون اينکه منتظر شنيدن صدايي از جانب کسي باشد وارد شد. اميري تا احمد را ديد فقط کمي سرش را بالا آورد و بدون توجه اضافي سرگرم خواندن پرونده مقابلش شد.

ـ امري داشتيد آقاي مقدم؟

احمد براي اينکه شرم خود را آرام کند نفسي تازه کرد. سرش را بالا آورد و در حالي که دست هايش را به هم مي ماليد گفت:«شما منو خواسته بوديد براي بازجويي از سيما؟»

ـ درسته... پس براي چي اينجايي؟

ـ يه سري سرنخ به دست آورديم بعدش مي خوام پيگيري کنم.

ـ پيگيري کنيد.

ـ هنوز نمي خواي باهام حرف بزني؟

اميري خودش را به نشنيدن زد. احمد در را پشت سرش بست و آرام ادامه داد:«مي دونم که اعتمادت نسبت به من خدشه دار شده. ولي بهم حق بده. نمي تونستم بذارم يه آدم بيگناه همين طوري از دست بره. بهت گفتم که من آدم اين کار نيستم ولي تو گوشت بدهکار نبود. خواهش مي کنم اين بار بگذر. بقيه تو خونه دارند مي فهمند که من و تو با هم قهريم. مامان گناه داره. ما که ديگه بچه نيستيم.»

اميري تمام مدت به احمد خيره شده بود و چهره اي عبوس به خود گرفته بود. فقط بعد از اين که همه صحبت احمد را شنيد گفت:«گذشتم... حالا برو.»

ـ منو بخشيدي ديگه؟

ـ نه.

ـ اينکه اسمش گذشتن نيست.

اميري سرش را پايين آورد و زير لب گفت:«به موقعش... صبر کن.»

احمد چهره اش آرام تر شد و با لبخندي کمرنگ گفت:«من ميرم. مزاحم نميشم.» آرام قدم برداشت و از اتاق بيرون زد. به طرف اتاقش رفت ولي همين که وارد اتاق شد کسي را نيافت. رضا تا همين چند لحظه پيش اينجا بود حالا کجا رفته بود؟ با خودش فکر کرد حتما جايي کار دارد و برمي گردد. مدتي بودکه رضا هم سرسنگين شده بود و مانند قبل با هم حرف نمي زدند. احمد فکر مي کرد که احتمالا به خاطر جواب منفي خانم عباسي اين طوري شده. ولي احساس مي کرد که چيزي درباره رضا درست نيست. حالا که محمد با او قهر بود در اين گير و دار فقط قهر رضا را به خاطر وساطت و تحقيق درباره خانم عباسي کم داشت. بيش از هميشه براي دوستانش احساس دلتنگي مي کرد. ابروهايش را درهم کرد تا حواسش را روي آدم جديدي بگذارد که امروز قرار است ملاقات کند... سيما.

احمد از اتاق به طرف محل بازجويي رفت. سيما روي صندلي لم داده بود و کاغذ مي جويد. احمد از بي خيالي غيرعادي اين زن آبي پوش که سر و وضع نسبتا مرتبي داشت بدش آمد. به همراه سربازي وارد اتاق سيما شد و رو به روي صندلي اش نشست. سيما با ديدن او پوزخندي زد و به کاغذ جويدنش ادامه داد. احمد به کاغذهايي که سيما خانم نواري شان کرده بود نگاهي انداخت و گفت:«کاغذها رو خراب کردي. حيف شد.»

ـ اينجا که ناس نيست. از اينا ميجوييم. اينم آخرش.

ناگهان دهانش را جمع کرد و کاغذ توي دهانش را روي زمين تف کرد. سپس دهانش را با آستينش ماليد و لکه هاي رژ لبي که دور لبش پخش و پلا شده بود را روي صورتش پخش کرد. احمد متعجب از کار اين زن خونسردي اش را حفظ کرد و گفت:«قرار بود تو اينا اظهاراتتو بنويسي.»

ـ من هيچ کاري نکردم. نيازي به نوشتن نمي بينم.

احمد پوزخندي زد و جواب داد:«دوستان خيلي از شما تعريف کرده اند. دوست داري کدومشون رو بشنوي؟»

ـ کي دوست داره کارهاي بدش رو بشنوه؟ از خوباش بگو.

ـ باشه... از کاويان ميگم. از کي دوست دخترش بودي؟

سيما خنده اي شرورانه کرد و گفت:«شما خيلي ديگه بچه مثبتي جناب سروان... اين جور آدم ها مگه مي تونن با يکي مثل من دوست بشن؟ برو پايين تر.»

ـ پس سوالم رو تصحيح مي کنم... از کي باهاش مي خوابيدي؟

ـ دقيق نمي دونم... يه سال، دو سال... شايد هم چهار سال. ولي اولين باري که باهام خوابيد زماني بود که با رئيسي قرارداد زخم کهنه رو بست و تف انداخت به همه اونايي که بزرگش کرده بودند. شب قرارداد، رئيسي منو نشوند تو يکي از اتاقاي خونه خودش و گفت از امشب جايزه يه نفري. براش تا آخر قرارداد جبران کن.

ـ چرا براي رئيسي کار مي کردي؟

ـ کار نمي کردم. مي جنگيدم. من سربازش بودم.

ـ خيلي افتخار مي کني که هر بار بغل يکي هستي؟ اين بلاتکليفي و بيچارگي اذيتت نمي کنه؟

ـ چرا بکنه؟ من خوش شانسم که مي تونم هر مردي رو داشته باشم. شما از اينکه فقط يه ميوه رو بخوري اذيت نميشي؟

ـ به شرطي که تا تهش بخوري. کار تو اسراف کردنه.

سيما خنديد و گفت:«خوشم اومد. خوش به حال زنت. خب ديگه در موردم چي گفتند؟ خودم که مي دونم فاحشه ام خبر جديدي نيست.»

ـ با فراز مرزوقي چرا سر و سر داشتي؟

ـ همون پسره احمق... گول هيکل شو خورده بودم. نمي دونستم اين قدر بي بخاره. بچه دوازده ساله هم زن مي بينه حشري ميشه ولي اين يکي سرش تو کار خودش بود. برام لباسشويي درست مي کرد. مرد بيچاره الان داره گريه مي کنه که موتورش رو دزديدند. بهش گفتم بيا شب رو با هم باشيم بيشعور جوري هلم داد رو زمين تا سه روز سرم گيج مي زد. آخ اگه گوش مي کرد صدم رو براش مي ذاشتم.

ـ پس مي پذيري که موتورش رو دزديدي؟

ـ من که ندزديدم.

ـ بهم بگو کي دزديد؟

ـ نمي دونم. من فقط به يه شماره زنگ زدم. قرار بود اگه مشکلي تو کارام پيش اومد بهش خبر بدم بياد.

احمد ابروهايش را درهم کرد. چهره اي خشمناک گرفت و گفت:«داري دروغ ميگي. تو کي وقت کردي تو بيهوشي زنگ بزني بيان نجاتت بدن؟»

ـ همينه که هست. اصلا من چيزي يادم نيست.

ـ حتما بهش فکر کن. چون قراره جرم هموني که داري ازم قايمش مي کني هم گردن بگيري. فراز مرزوقي مرده حکمت هم اعدامه.

ـ برو بابا بي ناموس.

ـ حقيقته خانم. اوني که تو خونه ات قايمش کرده بودي که سر بزنگاه دخل فراز رو بياره آش رو با جاش برده. جنازه اش رو تو خونه ات پيدا کرديم.

ـ چرا چرت و پرت مي گي. فراز حالش خوب بود.

ـ ديگه نيست... به اين نتيجه هم رسيدم که تو فراز رو کشتي.

ـ من نکشتم. اسم قاتلش رو هم بگم چه نفعي براي شما داره؟ 

ـ براي تو داره. حکمت از طناب دار ميشه هفت سال حبس. بچه خوبي باشي کمتر هم ميشه.

سيما صدايش را بالا آورد و گفت:«اصلا به من چه؟ يکي ديگه زد تو سر فراز چرا من بايد اعدام شم؟» ناگهان دکمه هاي لباسش را باز کرد و مقابل چشم احمد و سرباز نگهبان ايستاد و گفت:«خدا وکيلي دلتون مياد اين تن رو ببريد پاي طناب دار؟ اونم به خاطر يکي که اون هم مثل من ماموره و معذور؟ اين ديگه ظلمه...» چشم هاي سرباز داشت از حدقه در مي آمد. احمد با دستش به او اشاره کرد که اينجا نماند و سريع برود و دم در بايستد. سرباز که دويد سيما خنده اي کرد و سر جايش نشست. احمد ابروهايش را درهم کرد و گفت:«خيلي بايد حقير باشي که به خاطر کسايي که اين طور بدبختت کردند خودت رو کوچيک کني.»

ـ من براي اونا هر کاري مي کنم. واسه يه زن تنها و خوشگل که تو خونه رنگ خوشي نديد آوارگي و از سرما لرزيدن بهتر بود يا خوابيدن تو جاي گرم و نرم پولدارها؟ من به اوني که دستمو گرفت و تا اينجا منو آورد خيانت نمي کنم.

ـ بهتره که خيانت کني چون الان تو زنداني. جرمش هم گردن بگيري اعدام به خاطر دوتا قتل تو شاخته. 

ـ ببين عوضي... ما فقط يه نفر رو کشتيم. از کجا مي دوني ما نفر دومي هم کشتيم؟

احمد پرسيد:«يعني نمي دوني کي رو کشتيد؟»

ـ چرا... فکر مي کنم سه سال پيش بود... آره همين طور بود. دقيقا نمي دونم کي ولي يه شب از همين شب ها، من براي يکي قرار بود خودمو آماده کنم. رئيسي گفته بود ايني که قراره بياد يه لطف خيلي بزرگ در حقم کرده. ازش پرسيدم چي کار کرده که لايق چنين چيزي شده؟ اونم گفت برام يه نفر رو کشته. اون شب رو تخت توي اتاق منتظرش نشستم. يکي اومد... خيلي شبيه تو بود.

به محض گفتن اين حرف سيما از روي صندلي بلند شد و سمت راست احمد ايستاد. به دست هايش دستبند زده بودند ولي سيما انگشت اشاره اش را جلو آورد و صورت احمد را نوازش کرد. چهره خندان و شهوت بارش احمد را مي ترساند و از کار اين زن بهت زده شده بود.

ـ شب خيلي قشنگي بود... وقتي اون اومد تازه فهميدم از چه تيپ مردايي خوشم مياد. قيافه اش رو خيلي دقيق به ياد دارم. اولش يکم مقاومت مي کرد ولي کم کم فهميد که تا شرايط هست بايد حالشو ببره. تو خيلي منو ياد اون ميندازي. ميتونم بگم خود تو بود. تو احيانا برادري نداري که قبلا آدم کشته باشه؟

احمد خشمگين شد و از صندلي بلند شد. از شدت عصبانيت صندلي را به طرفي پرت کرد تا سيما را سر جايش بنشاند. سيما از ترس صداي بلند به گوشه اي خزيد و چمباتمه زد. احمد به طرفش آمد و او از ترس شالش را روي سرش کشيد.

ـ اشتباه بزرگ من اين بود که گذاشتم بلند شي. داشتي مي گفتي... کدوم آدم مهمي رو کشته بوديد که تو شده بودي قاتلش؟! 

ـ من نمي دونم... نمي دونم.

ـ ديگه داري ميري رو اعصابم. يا جوابم رو ميدي يا همين جا مي کشمت.

ـ يکي کمکم کنه! کمک! اين مي خواد منو بکشه!

احمد به طرف در خروجي دويد و به مامورها دستور داد که او را سريع ببرند و خودش از اتاق بيرون زد. کمي که قدم زد و دور شد، مطمئن شد که حتما سيما را با خودشان مي برند و ديگر ريخت نحس او را نمي بيند. ولي چيزهاي عجيبي که اين زن گفته بود ملکه ذهنش شده بود. بدون اينکه به کسي توجه کند به طرف اتاقش رفت و آن جا رضا را پيدا کرد. رضا از جايش بلند شد و گفت:«بالاخره اومدي. خسته نباشي.»

ـ اين همه وقت کجا بودي؟ هر چي گشتم پيدات نکردم.

رضا جا خورد. تا به حال نديده بود احمد عصباني باشد. چشم هايش کاسه خون شده بودند و بدطور نفس نفس مي زد.

ـ چيزي شده؟ اتفاقي افتاده؟

ـ مگه حتما بايد اتفاقي بيفته؟ بگو کجا بودي؟

ـ پيش خانم عباسي بودم.

احمد سريع يک ليوان آب خورد و با بقيه آبي که باقي مانده بود صورتش را آب زد. کمي که آرام تر شد پرسيد:«اونجا چيکار مي کردي؟ اون که ردت کرده بود.»

ـ به هر حال همکار که هستيم. بايد باهاش ارتباط بگيرم.

احمد سري تکان داد. به طرف کيفش رفت و قوطي قرص را بيرون کشيد. يک دانه از آن قرص را روي در قوطي انداخت، دوباره براي خودش آب ريخت و همان قرص را با ليوان آب بالا انداخت.

ـ تو قرص مي خوري احمد؟

ـ چيزي نيست. خواب آوره.

ـ از کي تو قرصي شدي من نفهميدم.

ـ فکر کنم يکي دو هفته... چيزي نيست.

ـ بهتر نبود اينو شب مي خوردي؟

ـ من معذرت مي خوام ولي الان حالم خوب نيست.

رضا ديگر چيزي نگفت. احمد هم به محض خوردن قرص روي مبل دونفره داخل اتاق دراز کشيد و به خواب رفت. رضا نگران از اين اوضاع دور اتاق گشت و به وسايل روي ميزها سرک کشيد. همين که خيالش راحت شد که احمد خواب است دوباره از اتاق بيرون زد و به طرف حياط پاسگاه رفت. تلفنش را برداشت و با خانم عباسي تماس گرفت. 

ـ سلام خانم عباسي... خوب هستيد؟

ـ چرا باز مي پرسيد؟ معلومه که خوبم. الان هم سرکارم.

ـ فکر کنم الان وقت مناسبي باشه که کارم رو باهاتون در ميون بذارم.

ـ شما که قبلا کلي عذرخواهي کرديد براي اينکه ازم خواستگاري کرديد.

ـ نه موضوع يه چيز ديگه است. بياييد تو حياط کارتون دارم.

ـ باشه. کجا ايستاديد؟

ـ من کنار درخت ها ايستادم. اونجا مي بينمتون.

ـ باشه... الان ميام.

رضا به ساعتش متمرکز شد تا ببيند خانم عباسي در چند دقيقه پايين مي آيد. چيزي حدود سه دقيقه و بيست ثانيه طول کشيد که خانم عباسي وارد حياط شد و کنار درخت ها رضا را پيدا کرد.

ـ خيلي خب. من اينجام.

ـ خيلي دير کرديد.

ـ آسانسور شلوغ بود از پله ها اومدم. خب؟

رضا لبخندي زد و پرسيد:«حالا که تا اينجا اومديد ميشه بريم کافي شاپي جايي اونجا حرفامونو بزنيم؟»

ـ منو مسخره کرديد يا خودتون؟ شما گفتي کار مهم داريد منم اومدم.

رضا خنده اش را خورد و گفت:«خيلي خب... خيلي خب. راستش مدتي هست که نگران ماجرايي هستم که حل کردنش کار راحتي نيست. براي همين ازتون مي خوام که تو اين کار بهم کمک کنيد.»

ـ براي سروان ضيايي اتفاقي افتاده؟

ـ خدا نکنه! ايشون خيلي هم حالشون خوبه... موضوع احمده.

ـ ستوان مقدم؟ اون طوريش شده؟

ـ آروم باشيد به خدا راضي نيستيم. فقط فکر مي کنم اون آدمي که مي شناختيم نيست. خيلي چيزها رو داره ازمون مخفي مي کنه. اصلا معلوم نيست چشه؟

خانم عباسي قيافه اي مشکوک گرفت و پرسيد:«دقيقا از کي به اين موضوع رسيديد؟ فقط دوست داريد الکي به يکي انگ بزنيد؟»

ـ بين خودمون باشه... يه حدس هايي در مورد رابطه اش با سروان اميري مي زنم.

ـ چه حدس هايي؟

ـ دقيق نمي دونم. يه روز که مي خواستم سروان اميري رو ببينم، شنيدم اين دوتا از پشت در بسته داشتند با هم دعوا مي کردند. دعواشون اصلا عادي نبود. باورت ميشه احمد هم داشت جواب سروان اميري رو با داد و بيداد مي داد.

ـ مگه چه عيبي داره؟

ـ تا جايي که من احمد رو مي شناسم، اون آدم خيلي خويشتنداريه. مافوقش هر چي بهش مي گفت ساکت مي موند و تاييد مي کرد. هميشه ميدونه کي انتقاد کنه که به کسي برنخوره. اين تفاوت رفتارش برام خيلي عجيبه. از همه مهم تر اين بود که احمد حتي با اسم کوچيک سروان اميري رو صدا مي زد. اين ديگه خيلي يه جوري بود.

خانم عباسي نگاهي اندر سفيه به رضا کرد و گفت:«اين که مشکوک شدن نداره. موقع عصبانيت کسي نمي دونه چي ميگه. شما هم خيلي خاله زنک تشريف داريد.»

ـ خانم محترم! درسته از دستم عصباني هستيد ولي اين حرف شما توجيه پذير نيست. اين ها يه رابطه پيچيده تر دارند. احمد هم به خاطر همين امروز ناراحت بود. جلو چشم خودم شروع کرد قرص خوردن. اصلا شما به ياد داريد احمد از چيزي ناراحتيش رو بروز بده؟ علت زنگ زدن هم به شما براي خواستگاري هم کار خودش بود وگرنه من نمي خواستم چيزي بگم.

خانم عباسي فکري کرد و گفت:«نه واقعا... ولي نگفتيد براي چي بهم زنگ زد.»

ـ اون روز من يکم سوال پيچش کرده بودم. اونم براي اينکه طفره بره بحث رو کشيد به شما و بعدش اون ماجرا. مي فهميد که منظورم چيه؟

خانم عباسي به فکر فرو رفت و مدت زيادي چيزي نگفت. رضا در اين ميان حوصله اش سر رفته بود. خانم عباسي بعد از کمي فکر گفت:«آره... فکر مي کنم بايد موضوع جدي اي وسط باشه. چه کاري من مي تونم بکنم؟»

ـ ازتون مي خوام يه مدت توي کارهايي که قراره بکنم همراهيم کنيد.

ـ چه کاري؟

ـ من در مورد خانواده احمد و خانواده سروان اميري يه سري تحقيق کردم. مي خوام يکم پرس و جو کنم و ببينم ارتباط سروان اميري با احمد چيه؟

ـ مگه ما فضول خانوادگي شونيم؟

ـ اوضاع پيچيده شده. يه سري مدارک از پرونده سعيد فرهنگ عليه سروان اميري داريم. ماجرايي هم که با احمد داره يکم تصميم گيري رو برام سخت کرده. مي ترسم اگه يه طرف ماجرا رو بگيرم طرف ديگه از دستم در بره. به خاطر خود احمد هم که شده بايد ببينيم ارتباط اين دو نفر به چه شکلي هست تا بتونيم درست فکر کنيم.

ـ مگه سروان اميري چيکار کرده؟

ـ دقيقا مشخص نيست. ولي فکر مي کنم احمد هم تو يه سري از کاراش همدستشه.

دهان خانم عباسي از تعجب باز ماند. رضا صدايش را آهسته تر کرد و ادامه داد:«کاري که اين دو تا سرش جر و بحث مي کردند به خانواده مرزوقي ربط داشت. انگار که سر اين ماجرا با هم اختلاف داشته باشند. سرگرد محمدي سر يه تيکه اي تو سخنراني غائله کلانتري در مورد فراز مي گفت که تو اين سه ماه فراز تحت نظر ماست ولي اين دوتا از يکي دو هفته قبل فراز رو تو تهران ديده بودند. فکر مي کنم اون دو روزي که ماموريت بودم اين دو نفر يه ماجرايي با فراز مرزوقي داشتند.»

ـ خدايا! يعني ممکنه وضع بدتر شه؟

ـ بدتر نميشه اگه قبلش تحقيق کنيم. براي همين از شما کمک مي خوام.

ـ نه... من نمي تونم خودمو درگير کنم.

خانم عباسي سرش را به نشانه اعتراض تکان داد و ادامه داد:«من نمي تونم تو اين کار باهاتون شريک باشم. خب الان مگه چه عيبي داره که اونا رو به حال خودشون بذاريم؟ به فرض اگه اين دو نفر با هم همدست باشند چرا من و شما گزگ دستشون بديم که بعدا متهم مون نکنند؟»

ـ حداقل بدونيم که بعدا از دايره شک ما خارج بشن. يعني اين رو هم در نظر نداريد؟ سروان ضيايي رو هم در نظر بگيريد لطفا. اگه ما نرم و آهسته اين کار رو نکنيم، سروان ضيايي ضربتي اين کار رو مي کنه و مراعات هيچ کس رو هم نمي کنه.

خانم عباسي تاييد کرد و گفت:«فکر کنم درست باشه. خب الان بهتره زياد اينجا نمونم. با اجازه برمي گردم سرکار.» خانم عباسي تا راه پله که رسيد چادرش را بلند کرد و از پله ها بالا رفت تا به سکو برسد. هنوز وارد ساختمان نشده بود که صداي رضا را از پشت شنيد که صدايش مي زند. سرش را برگرداند و به رضا نگاه کرد.

ـ مي دونم که براي شما شريک خوبي نيستم. ولي ممنونم که به عنوان يه هم پيمان بهم اعتماد کرديد. کارتون شايسته قدردانيه. متشکرم.

خانم عباسي لبخندي کمرنگ زد و گفت:«نظر لطف تونه. من ديگه ميرم.»

رضا به رفتن خانم عباسي نگاه کرد و سپس به طرف حياط برگشت. مدت ها بود که از درون اينقدر احساس شادي نکرده بود. ميان درخت هاي حياط راه مي رفت و نسيم خنک ميان درخت ها صورتش را نوازش مي داد. روي نيمکتي فلزي نشست و به آسمان خيره شد. از تماشاي خورشيد و درخشش بي نظيرش لذت مي برد و گرماي ملايمش از پوست صورتش به تمام جانش نفوذ مي کرد. مي شد گفت که امروز روز خوبي براي رضا و تمام دنياي او بود.