جدای از این روزهای ما ایرانیان و جدای از آنچه خواهد شد، متنی که میخوانید دغدغهٔ این سالهای من است.
گاهی فکر میکنم نکند بسیاری از مشکلات ما انسانها روی کرهٔ زمین از اینجا ناشی میشود که برای خودمان رسالتی قائل شدهایم. مدام در جستوجوی لحظهای هستیم که تأثیری شگرف بر زندگی خود، اطرافیانمان و در وهلههای بعدی بر جهانیان بگذاریم. هر روز صبح که بیدار میشویم به خود تلقین میکنیم که حتماً لحظاتی ناب در انتظار ما خواهد بود.
اصلاً برگردم عقبتر. دیدهاید که بسیاری از فیلسوفان به دنبال معنای زندگی هستند؟ در بیشتر تفکراتشان در پی توجیه وجود ما و تعریف هدف این «بودن»اند. اما بیایید با هم صادق باشیم. مگر نه اینکه ما نتیجهٔ میلیونها سال تغییرات ژنتیکی هستیم؟ انسانهای اولیهای وجود داشتند، شاخههای مختلفی از انسانها شکل گرفتند؛ نئاندرتالها پدید آمدند، انسان خردمند (هوموساپینس) ظهور کرد و در نهایت به چیزی رسیدیم که امروز آن را انسان امروزی مینامیم. همهٔ این مسیر هم حاصل تغییرات ژنتیکی و دگرگونیهای طولانی در طول زمان بوده است.
پس ما فقط کمی با دیگر موجودات همسایهٔ خود روی این کرهٔ لعنتی تفاوت داریم. مجموعهای از شانس، تغییرات اقلیمی و دگرگونیهای ژنتیکی باعث شد که شاخهای از موجودات زنده به جایی برسد که روی دو پا راه برود و فکر کند، و شاخههای دیگر مسیرهای کاملاً متفاوتی بروند؛ بعضی در اقیانوس بمانند، بعضی در آسمان پرواز کنند و بعضی دیگر مسیر زندگی روی خشکی را ادامه دهند. پس چه شد که وجود ما هدفی والاتر از آنان پیدا کرد؟
اصلاً چه شد که کسی آمد و گفت: «خودت را باور کن؛ اگر باور کنی دنیا را فتح خواهی کرد»؟ البته میدانم این حرفها از کجا نشأت میگیرد؛ از آن رؤیای لعنتی… رؤیای آمریکایی.
آری، از همانجا بود که بسیاری از دوپاهای این کرهٔ خاکی که توانایی فکر کردن و بیان احساسات خود را داشتند، تصمیم گرفتند به دنبال ندای قلبشان بروند؛ به دنبال آرزوهایشان.
میفهمم که ما مدتها رعیت بودهایم و ذهنمان پر از «نمیتوانم»های پوچ بوده است و حالا فهمیدهایم که میتوانیم؛ اما این توانستن هم حد و مرزی دارد.
نمیدانم آن مثال «زندگی خارپشتی» و «زندگی روباه» را شنیدهاید یا نه. میگویند آدمها دو جور زندگی میکنند: یا مثل خارپشت ساده زندگی میکنند و ابزار دفاعی محدودی دارند، یا مثل روباه همیشه در هیجان و شکار فرصتها هستند. بعد هم میگویند زندگی خارپشتی بس است و بیایید زندگی روباه را انتخاب کنیم.
اما من بعد از شنیدن این حرفها دچار تهوع میشوم. اصلاً چه کسی گفته است که همهٔ ما باید سوپراستار باشیم؟ همه باید دنیا را تکان بدهیم؟ از همان کودکی، آموزگاران شروع میکنند که: «قدر استعدادهایت را بدان و آیندهٔ درخشانی خواهی داشت.»
اما من میخواهم معمولیترین باشم. شاید دنیا جای قشنگتری بود اگر انسانها اینقدر علاقه به سوپراستار بودن و شومنبازی نداشتند. شاید اگر رهبران دنیا فکر میکردند آدمهایی معمولی هستند، نه فرستادگان خدا، نه کسانی که باید کشورگشایی کنند یا به مردم خود زور بگویند.
حتماً لحظاتی را به یاد دارید که در آن فکر کردهاید کاری میکنید که کسی توانایی انجام آن را ندارد. ترفندی میزنیم و احساس میکنیم باهوشترین دوپای تاریخ این کرهٔ خاکی هستیم. تقلبی میکنیم و به خود میبالیم.
بگذارید یک مثال فوتبالی بزنم. چرا در ذهن ما این است که باید مسی یا رونالدو باشیم؟ چرا معمولیتر نباشیم؟ منظورم حتی جان تری هم نیست؛ او هم ستاره است و چه زندگیاش و چه حرفهاش خاص است. حتی معمولیتر. مثلاً دفاع راست رئال ساراگوسا که شاید خیلیها اسمش را هم ندانند و هرگز به یاد نیاورند.
و حتی معمولیتر. مثلاً مجتبی زارعیِ پرسپولیس باشیم که فقط در دقایق آخر به بازی میآید و تنها نقطهٔ قوتش سرعت است. و حتی معمولیتر… مثل دروازهبان دوم یک تیم لیگ دستهٔ دو ایران.
آه، نمیدانم. شاید دارم گزافه میگویم. اما نمیتوانم با خودم کنار بیایم وقتی میبینم این کرهٔ خاکی بیش از ۴٫۵ میلیارد سال عمر دارد و ما با ۸۰ سال زندگی فکر میکنیم قرار است دنیا را از این رو به آن رو کنیم. تازه ما خودمان هم بخش کوچکی از چیزی بسیار، بسیار بزرگتر هستیم؛ جهانی عظیم که ما در آن مانند نقطهای ناچیز قرار داریم، در گوشهای از کیهان، با تاریخی که دستکم ۱۳ میلیارد سال از آن گذشته است.
نمیدانم، شاید قرار نیست همهٔ دنیا را تکان بدهیم.
شاید کافی باشد زندگی کنیم، بدون آنکه خیال کنیم مأموریتی برای تغییر جهان داریم.
شاید معمولی بودن، انسانیترین شکل زندگی باشد.



