چراغ هاي شبانگاهي از مدت ها قبل جايشان را به خورشيد داده بودند. آسمان ساعت ها پيش به تاريکي رفته بود ولي در خيابان خلوت شب هنگام، چراغ هاي ماشين ها مسير را روي زمين روشن کرده بودند. يکي از اين ماشين ها بعد از يک رانندگي طولاني در شهر، روبه روي فروشگاهي ايستاد و خاموش شد. سانيا مانتوي سرمه اي بلندش را کمي با دست گرفت تا در چاله جوي آب گير نکند. پايش که به پياده رو رسيد، پاشنه تخت کفش هايش را کمي روي زمين کشيد و بعد آرام وارد فروشگاه شد. يکي از سبدهاي کنار ورودي را برداشت و ميان قفسه ها راه رفت. احساس مي کرد بيني اش از عينک دودي روي صورتش مي خارد. کمي که به دور و اطرافش نگاه کرد متوجه نگاه هاي خيره مردم داخل فروشگاه شد. اين بازي سکوت و خيره شدن چند دقيقه اي ادامه داشت تا اينکه سانيا احساس کرد ديگر تحمل عينک را ندارد. عينکش را درآورد، داخل کيف دستي گذاشت و بقيه موادي که نياز داشت را در سبد پر کرد. بقيه هم که حساب کار دستشان آمده بود سرشان را پايين انداختند و به کارشان رسيدند. سانيا تمام وسايل را برداشت و به طرف صندوق حرکت کرد. مقابل پسر جواني کلاه به سر که موهاي طلايي رنگي داشت ايستاد و لبخندي زد.
ـ سلام. اين وسايلي که توي سبده رو حساب کنيد.
ـ سلام از ماست. لطفا يکي يکي بياريد روي صفحه بذاريد.
سانيا سري تکان داد و تمام وسايل را طبق گفته پسر روي صفحه گذاشت و پسر هم يکي يکي حساب کرد و کناري گذاشت. همه لحظه اي کارشان را رها کردند تا ببينند سانيا مرداني با اين همه وسيله چگونه مي خواهد بيرون بزند. حساب و کتاب که تمام شد، صندوقدار بدون توجه به سانيا سراغ مشتري بعدي رفت. سانيا با اينکه توقع داشت که صندوق دار در بسته بندي کردن وسايل به او کمک کند، ولي با خودش گفت اين کاري است که بايد خودم انجام دهم. بنابراين وسايلش را در پلاستيک بزرگي گذاشت و سعي کرد آن همه وسيله را خودش بلند کند. صندوقدار که متوجه کشمکش سانيا با کيسه هاي سنگين شده بود، به همکارش علامت داد که به جايش بنشيند. سپس يکي از سبدهاي چرخدار را برداشت و تمام کيسه ها را براي سانيا داخل آن گذاشت.
ـ اجازه بديد وسايل رو براتون تا صندوق عقب ببرم.
اين طوري خسته ميشيد. سانيا نگاهي به پسر کرد و تشکر کرد. سانيا و صندوقدار که به طرف ماشين رفتند، بقيه خيالشان راحت شد و رفتند پي کارشان. پسر در صندوق را باز کرد و تمام کيسه ها را براي سانيا گذاشت.
ـ واقعا لطف کرديد. خيلي برام سخت بود.
ـ قابلي نداشت. دفعه بعدي که خواستيد خريد کنيد مي تونيد سبد رو بيرون ببريد.
ـ اشکالي نداره؟
پسر لبخندي زد و گفت:«چه اشکالي داره. وقتي جنس ها رو حساب کرديد ديگه دزدي سبد معني اي نداره. ديگه برمي گردم سرکارم.» سپس سبد را با خودش داخل فروشگاه برد. سانيا کمي از اين حرف صندوقدار تعجب کرد. با خودش فکر کرد عجب جاي مزخرفي را براي خريد انتخاب کرده ولي بي معطلي سوار ماشين شد و به بقيه راهش ادامه داد. از اين جا به بعد ديگر سانيا در ماشين تنها نبود. عليرضا صندلي جلو نشسته بود و شروين هم پشت سر آن ها دست به سينه نشسته بود. عليرضا رو به شروين کرد و پرسيد:«چه مرگته سگرمه هاتو کردي تو هم؟»
ـ من مي خواستم جلو بشينم تو اومدي جلو نشستي.
ـ يادت باشه من الان کنار خانمم نشستم. نذار دهنم وا شه همين جا سرگردون ولت کنم.
ـ تو خيلي وقته که مردي اين اداها ديگه چيه؟
عليرضا بي توجه به اين حرف شروين به موسيقي داخل ضبط گوش سپرد. آهي کشيد و لبخندي روي لب هايش نشست:« آخي... اين رو روزاي اول عروسي مون با هم گوش مي کرديم. يادش بخير چه قدر زمان زود مي گذره. هانيه تا الان اين رو داره گوش ميده. دوست دارم الان بهش بگم دوباره برام پخشش کن.»
ـ آهنگ قشنگيه. فکر کنم از آلبوم تگرگ باشه. اون روزا خيلي ترکوند.
ـ آره... يادش بخير.
خنده روي صورت عليرضا کمرنگ شد و نگاهي با دقت به چهره سانيا انداخت.
ـ چرا ديگه نمي خنده؟ قبلا که اين آهنگ سرحالش مي آورد.
ـ شايد آهنگ اون رو ياد تو مي اندازه.
عليرضا لب و لوچه اش را آويزان کرد و گفت:«کارم رو مي بيني شروين. اون موقع هايي که زنده بودم جز غرور و بدخلقي چيزي براش نذاشتم. ولي حالا فقط مي خوام هانيه يه ذره به يادم لبخند بزنه. من بايد خيلي خودخواه باشم که اين رو ازش بخوام.»
ـ اين چه حرفيه؟ خانم مرداني هنوز دوستت داره. اينو مطمئنم.
عليرضا دوباره نگاهي به چهره غمگين و بي احساس سانيا انداخت و گفت:«آره دارم ميبينم.» ناگهان موبايل سانيا روي داشبورد زنگ خورد و سانيا همزمان با رانندگي جواب تلفن را داد.
ـ الو سلام آقاي خبيري.
عليرضا کمي از روي حرص اداي سانيا را درآورد و شروين ابروهايش را از خشم درهم کرد. هنوز نتوانسته بود به عليرضا بگويد که در خانه خبيري چه شنيده. مي خواست بگويد اما اجازه گفتن نداشت. همين که دهانش باز مي شد، حرف ديگري از آن بيرون مي زد و عليرضا آن حرف را به منزله مرزي بودن روحش در نظر مي گرفت. عليرضا با دقت به حرف هاي سانيا پشت تلفن گوش مي کرد.
ـ ببخشيد صداتون رو نداشتم... چه خبر؟... واقعا راست ميگيد؟... خيلي خوشحال شدم. يادم باشه بهش زنگ بزنم تبريک بگم... حالا کي هست؟... چه خوب اتفاقا خيلي دوست داشتم باشم... واقعا خبر خوبي بود... ببخشيد من الان پشت فرمونم بعدا باهاتون تماس مي گيرم. خداحافظ.
سانيا تلفن را قطع کرد و فرمان را دو دستي گرفت. کمي خنديد و سرش را به نشانه ناباوري تکان داد. سپس با خودش گفت:« ديوونه بود ديوونه تر هم شد.» عليرضا خنديد و صداي خنده اش بلندتر شد. شروين با تعجب پرسيد:« چي شد يهو؟»
ـ مي خواي بدوني چي شده؟
ـ بهت فکر کرده؟
ـ نه بابا... خبيري گفت آخر هفته بعدي نامزدي امير عزتيه.
شروين با شوق گفت:« امير عزتي خودمون؟! خيلي خوشحال شدم. موندم کي به اين پيرپسر عصبي و سختگير بله گفته.»
ـ اين جور که شنيدم اسم دختره رز کياني بود.
شروين تعجب کرد و گفت:« نگو که رز کياني قراره زن امير بشه!»
ـ مي شناسيش؟ کي هست؟
ـ دستيار ناصر کاويان تو اين سريال آخرمون بود. دختر باحال و شيطوني بود. خدا مي دونه چطور اين دو تا با هم مچ شده اند. روزي نبود که امير از اين دختره شکايت نکنه. رز هم پيش بقيه خانم ها چغلي امير رو مي کرد. چقدر بهشون مي خنديديم.
شروين به پنجره سمت راست رو کرد و با بغضي فرو خورده ادامه داد:« حالا اين دوتا قراره با هم عروسي کنند ولي من نيستم. حالم خيلي خرابه. چقدر دوست داشتم الان حالم خوب بود و به من هم زنگ مي زدند. لعنت به من که اين طوري همه چي رو خراب کردم. دلم مي خواد همين حالا از اين همه غم و غصه بميرم.»
عليرضا به شيشه جلوي ماشين خيره شد و جواب داد:« اين که چيزي نيست. من الان سه ساله که تو خيلي از اتفاقات حضورم حس نميشه. سه ساله که حسرت يه جواب سلام به دلم مونده. من خيلي از لحظه هام يخ زده و بي رحم مي گذره. روز اول مدرسه دخترم حاضر بودم. ولي هر چي صداش کردم نتونستم پيداش کنم. انگار اصلا وجود نداشت ولي من حسش مي کردم. از شکنجه هم بدتر بود وقتي مي فهميدمش ولي نمي ديدمش.»
ـ چه طوري مي فهميدي دخترت کجاست؟
عليرضا با صدايي لرزان جواب داد:« از روي بويي که مي داد. روزي که به دنيا اومد گرفتمش تو بغلم و بوش کردم. هفت سالش شده ولي هنوز برام همون بو رو ميده. هر جا بو قوي تر مي شد مي فهميدم يلدا الان اونجاست يا قبلا از اين جا رد شده ولي اجازه ديدنش رو ندارم. بهم اجازه نميدند دخترم رو ببينم. دلم مي خواد بدونم الان چه شکلي شده. دستشو بگيرم و دوباره صورتش رو ببوسم ولي نمي تونم. من خيلي بدبختم شروين. خيلي بدبختم.»
شروين سرش را پايين انداخت و چشمانش را بست. مي خواست عليرضا را در ذهنش قضاوت کند، چرا عليرضا يلدا را نمي بيند؟ چون فرزند واقعي اش نيست. چون حرامزاده يک مرد پست فطرت و رذل است و سهم عليرضا از پدري فقط نام خانوادگي است ولي لحظه اي بعد تصوير افکارش از صحنه پاک مي شد. آن قدر اين چرخه ادامه داشت تا اينکه شروين پرسيد:«فکر مي کني چرا نميتوني؟»
ـ معلوم نيست؟ اون موقعي که از خونه زدم بيرون براي اينکه جواب آزمايش DNA رو بگيرم، حتي نگاه نکردم چطور داره بدرقه ام مي کنه. باهام قهر بود و با عروسک هاش بازي مي کرد. بيچاره فکر مي کرد چون مامانش رو کتک مي زدم بايد باهام قهر کنه. حتي نيومدم قبلش از دلش دربيارم بعد برم دادسرا يقه سعيد رو بگيرم. من همه کسايي که دوستشون داشتم رو اين طوري از خودم روندم حالا دارم از اين که بهم توجه نمي کنند ناله مي کنم. بگذريم بهتره...
شروين تاييد کرد. سپس پرسيد:«فکر مي کني خانم مرداني الان داره کجا ميره؟»
ـ چه مي دونم. حتما داره ميره خونه. موندم چطور تنهايي وسايل رو مي بره تو.
ـ لابد تا وقتي مي خواد بره ما بايد همين جا بشينيم؟
ـ خب؟
شروين گفت:« خب ما روحيم مگه نه؟ مي تونيم که زودتر از بقيه اونجا باشيم.»
ـ فکر خوبيه. منم مشتاقم بدونم هانيه الان مي خواد کجا بره.
عليرضا در يک چشم به هم زدن کنار شروين نشست و بعد از اين دستش را گرفت، هر دو با هم چشم هايشان را بستند. طولي نکشيد که خودشان را در خانه اي آپارتماني با وسايل تزئيني شيک يافتند. داخل آشپزخانه پيرزني با لباس بلند کرم رنگي که گل هاي خردلي رويش نقاشي شده بود، داشت با همزن دستي خامه هم مي زد و حواسش گه گداري به مايکروفر روي کابينت بود.
ـ اينجا کجاست عليرضا؟
ـ خونه مادرمه. خيلي وقت بود نمي تونستم بيام اينجا.
ـ اين که خونه مادرته چرا نمي تونستي؟
عليرضا مدت زيادي دور خانه چرخيد و گفت:«فکر کنم مدت زيادي که مي تونستم تو دنيا باشم رو سرگردون خونه خبيري بودم. بعدش مي رفتم خونه رئيسي بست مي نشستم، يه سري چيزا مي ديدم و بعدش مي رفتم تو خونه يه آدم غريبه. تا صبح اونجا مي موندم تا اينکه اذان صبح بشه و برم سر جاي خودم. مني که تو عمرم نماز نمي خوندم و تا صداي اذان مي شنيدم مي خوابيدم، حالا دارم دعا مي کنم که سريع اذان رو بشنوم و از اين چرخه بلاتکليفي نجات پيدا کنم.»
ـ اون آدم غريبه چه شکليه؟
ـ نمي دونم... يه مرد جوونيه. حدودا سي سالشه. هميشه که تو خونه نيست ولي يه شب هايي مياد و توي خونه ميشينه. هر موقع که مياد يا ناراحته يا يه چيزي رو مي خواد قايم کنه. کارش که تموم ميشه مي خوابه تا اذان صبح. کارم اين شده بود که سريع از خواب بيدارش کنم تا نمازش رو بخونه. اگه نتونم بيدارش کنم تموم وقت توي يه جاي سرد و مه گرفته مي مونم تا وقتي نيمه شب بشه.
ـ چه جوري بيدارش مي کردي؟
ـ هر جوري که مي شد. دم گوشش يکم زمزمه مي کردم. اگه افاقه نمي کرد صدامو بلندتر مي کردم. نمي فهمم چرا تو همين لحظه و مکاني انگار صدامو مي شنيد و اولين سمتي که من بودم صورتش رو مي چرخوند طرفم ولي ديگه نمي تونست حواسش رو جمع کنه ببينه کي غير خودش اونجا هست. همين که مي تونستم ببينمش بيدار ميشه خدا رو هم شکر مي کردم. ولي يه چند روزه خيلي نگرانش شدم.
شروين خنديد و گفت:« نکنه کافر شده ديگه اثر نکرده کارات؟»
عليرضا روي يکي از صندلي هاي ميز ناهارخوري نشست و به ساعت روميزي نگاه کرد.
ـ نه... راستش يه مدته که ديگه شب ها نمي خوابه. خودشم باهام منتظر اذان صبح مي مونه و نمازش رو که مي خونه، يه چيزي مي خوره و زود از خونه ميره بيرون. منم ديگه تنبيه نميشم و برمي گردم اون بالا. حالا بدبختي هاي خودم کم بود حالا بايد نگران اونم باشم... هي شروين! انگار داره يه بويي مياد.
شروين متوجه کوبيده شدن آهسته در يکي از اتاق ها شد و از اتاق دختربچه اي با موهاي دم اسبي اش بيرون آمد و رو به روي مادربزرگش ايستاد. شروين لبخندي زد و گفت:«چشمت روشن باشه آقا. يلدات الان اومد.»
عليرضا چشمانش را بست و فقط خودش را به دست عطر دل انگيزي سپرد که از يلدا احساس مي کرد. يلدا لباس خواب پوشيده بود و کتابي در دستش داشت.
ـ مامان بزرگ... من کارم تموم شد. بيا بشينيم برات بخونم.
ـ عزيز دلم بذار يه چند وقت ديگه کيک آماده ميشه. از توي فر که درش بيارم خنک شه با هم ميشينيم.
ـ باشه. من تو هال منتظرم.
يلدا روبه روي تلويزيون نشست و کتابش را ورق زد.کتاب را گوشه اي گذاشت و با کنترل ور رفت. عليرضا از شروين پرسيد:«تو که مي بينيش بگو چه شکلي شده؟ داره الان چيکار مي کنه؟»
ـ خب... موهاي صافش رو دم اسبي بسته، يه تل پارچه اي توري بسته به سرش. چهره اش شبيه مادرش شده ولي هيکلش شبيه خودت درشته. الان جلوي تلويزيون نشسته و داره کنترل رو نگاه مي کنه.
ـ چرا کنترل؟
ـ الان با خودش ميگه اون دکمه قرمزه روشن و خاموش مي کنه. اون يکي ليست پخش رو مياره بالا. يه دايره دور دکمه اوکي هست. چپ و راستش صدا رو زياد و کم مي کنه، بالا و پايين کانال عوض مي کنه.
عليرضا شانه اي بالا انداخت و گفت:«چه چيزايي براش مهم شده اين بچه!» کار مادر که تمام شد، به طرف يلدا حرکت کرد و کنار نوه اش نشست.
ـ الهي قربون مامان گلم برم. دلم براش يه ذره شده بود.
ـ دخترت چي صداش مي کنه؟
ـ ماماني مينا. دستت رو مي بوسم اگه برام بگي يلدا باهاش چي کار داره.
ـ باشه. هر اتفاقي افتاد بهت ميگم.
شروين کمي نزديک تر شد تا اين دو نفر را بهتر ببيند. يلدا کتاب روي مبل را به مينا داد و گفت:«حالا ازم بپرس.»
ـ پيداش کردم. برام بخون.
ـ بسم الله الرحمن الرحيم... قل اعوذ برب الفلق... من شر ما خلق... و من شر غاسق اذا وقب... و من شر نفاثاث في العقد و من شر حاسد اذا حسد... صدق الله العلي العظيم... خوب خوندم؟
مينا لبخندي زد و بعد از اينکه يلدا را بوسيد گفت:« آفرين دختر گلم. عالي بودي. واقعا خوب حفظ مي کني. ولي چرا حفظ مي کني وقتي مي توني با روخوني هم نمره بگيري؟»
ـ مرسي ماماني... خانممون گفته اگه بتونيد يه سوره حفظ کنيد بهمون جايزه ميده. منم اينو حفظ کردم.
ـ آفرين بهت دختر. حالا که سوره به اين قشنگي رو حفظ کردي، چيزي هم ازش مي دوني؟
يلدا فکري کرد و گفت:« راستش زياد نه. مثلا دوست دارم بدونم فلق يعني چي.»
ـ خب تو آيه آيه برام بخون، منم بهت ميگم يعني چي.
شروين به عليرضا گفت:« همين الان دخترت يه سوره قرآن خوند ماماني هم قراره براش معني شو بگه.» عليرضا جلوتر آمد و کنار مادر نشست. دست هايش را بوسيد و گفت:« الهي من دور هر دوتون بگردم. شروين... پدر و مادر من خيلي مذهبيند. به خصوص مادرم. چقدر از دست ما عذاب کشيد موقع بيدار کردنمون براي نماز. خدا خيرش بده زحمت دخترم حالا افتاده گردنش. اينا رو گفتم دلت بسوزه.»
ـ خيلي خب حالا... بذار بشنوم چي ميگن.
يلدا از آيه اول شروع به خواندن کرد:«قل اعوذ برب الفلق.»
ـ معني ميشه پناه مي برم به پروردگار سپيده صبح.
ـ سپيده صبح يعني چي؟
ـ ببين يلدا. يادته يه بار با هم رفتيم شمال تو حياط نشستيم تا طلوع آفتاب رو ببينيم؟
ـ آره يادمه. آفتاب خيلي قشنگ آسمون رو روشن کرد.
ـ فلق به اون لحظه اي ميگن که اولين پرتوهاي نور مياد تو آسمون و تاريکي ها رو روشن مي کنه. اون لحظه ديگه ستاره اي تو آسمون پيدا نميشه و همه براي خورشيد ميرن کنار.
يلدا چشم هايش گرد شد و پرسيد:« چرا ما بايد به پروردگارش پناه ببريم؟»
ـ مي خواي آيه بعدي رو بخون. شايد جواب تو اونا بود.
ـ من شر... معني شر رو مي دونم يعني بدي.
ـ آفرين. يه جا مي گه از شر هر چي که وجود داره و پروردگار اونا رو آفريده.
ـ مثلا چي؟
مينا فکر کرد و گفت:«مثلا آدم ها. وقتي مهربونند و بهمون کمک مي کنند مي گيم خيرشون به ما رسيده. ولي وقتي با ما بد ميشن شرشون به ما ميرسه.»
ـ پس وقتي تو بعضي اوقات سرم داد مي زني شرت به من رسيده؟
مينا سر يلدا را بوسيد و گفت:« منو ببخش ولي اون موقع که سرت داد مي زدم يه شري به من رسيده بود. کار بدي کردم که روت خاليش کردم.»
ـ من مي بخشم. تو ماماني ميناي خوبي هستي. حالا بعديش رو بگو.
مينا لبخندي زد و خواند:« بعدش ميشه شر شب تاري که هجوم بياره.»
ـ اين ديگه چه شري داره؟
ـ تو اين جور موقع ها ديگه هيچ خبري از ستاره ها نيست. خورشيد هم هنوز نيومده. يه چيزي خيلي سريع روي ستاره ها رو مي پوشونه و آسمون تاريک تاريک ميشه.
ـ خب ما چراغ داريم. اگه اين جوري شد روشنش مي کنيم و خوشحال ميشيم.
مينا رو به يلدا کرد و پرسيد:« ولي اگه يکي تو يه بيابوني گم شده بود، چطور مي تونست تو اين شب تاريک بره خونه اش؟ اون موقع بايد همون جايي که هست مي نشست تا وقتي هوا روشن بشه وگرنه بيشتر گم مي شد. مي دوني چقدر مي ترسيد و دلش برا خونه تنگ ميشد؟»
ـ خيلي بده... من مي ترسم. بريم بعدي.
ـ خب سراغ بعدي. اينجا خدا داره ميگه شر بعدي حرف هاي توي گره است.
يلدا با تعجب پرسيد:« حرف هاي توي گره؟ مگه ميشه زبون رو گره زد و حرف زد؟ مثلا اين جوري...» سپس زبانش را لوله کرد و کمي با آن صدا درآورد. شروين خنده اش گرفت و عليرضا هم به دنبال او خنديد. مينا خنديد و گفت:« نه جونم... اون قديم نديما وقتي مي خواستند برا يکي مشکل درست کنند، يه نخ رو گره مي زدند بعد رو همون گره يه سري چيز ميز مي گفتند.»
ـ مثلا چي مي گفتند؟
ـ مثلا مي گفتند اوني که بچه درسخونه ديگه مشقاشو ننويسه، اون ورزشکاره پاش بشکنه يا فلاني بيفته بميره. از اين چيزهاي بد که هيشکي دوست نداره و گريه رو درمياره رو اينا تو گره مي خوندندکه از اوني که اينو خواسته پول بگيرند.
يلدا سرش را پايين انداخت و گفت:« پس حتما يکي برا منم از اين گره ها بسته.»
ـ چرا عزيزم؟
يلدا لب هايش را گزيد و گفت:« چون بابام مرد... وقتي مرد همه گريه کردند. منم گريه کردم. وقتي هم عمو سعيد رو تو تلويزيون نشون دادند تو گريه کردي. بهم نگفتي چرا گريه کردي ولي من فهميدم اونم مرده. واقعا مرده؟» مينا نفسي کشيد و گفت:« آره عزيزم. اونم رفت.»
ـ حالا برا خاله مونا هم گره بستن. خيلي بده.
ـ يلدا جان... مرگ هميشه شر نيست. بيشتر اوقات يه جور خوبي خداست در حق آدم هاي خوب روي زمين. نگران گره ها نباش. خدا مواظب اين گره ها هست و دونه دونه بازشون مي کنه. واسه همينه که بايد بهش پناه ببريم. مگه نه؟
يلدا سري تکان داد و سرش را روي پاي مادربزرگ گذاشت.
ـ حالا بقيه اش رو بگو.
ـ يه شر ديگه هم هست. اين شري که اينجاست گره خوردن نخ ها رو شروع مي کنه. اينجا خدا مي گه اگه فقط جلوي اين شر رو بگيريم جلوي همه اين گره خوردن ها رو مي گيره. دوست داري بدوني چيه؟
يلدا سرش را بالا آورد و با اشتياق گفت:« آره... بهم بگو.»
ـ شر حسود زماني که حسادت مي کنه.
ـ ماماني مينا، حسود چه جور آدميه؟
مينا لبخندي زد و گفت:«حسود به اوني ميگن که يه چيز خوبي رو توي ديگران مي بينه ولي از اينکه اونو نداره خيلي ناراحت و عصباني ميشه.»
ـ پس من که بابا ندارم، دارم به اوني که باباش مياد دنبالش حسودي مي کنم؟
ـ بذار يه جور ديگه بهت بگم. تو الان گفتي که ناراحت ميشي وقتي مي بيني باباهاي دوستات ميان دنبالشون. تو اون لحظه چي با خودت ميگي؟
يلدا کمي فکر کرد و گفت:« ميگم اي کاش منم بابا داشتم من رو از مدرسه مي آورد خونه.»
ـ اين خيلي خوبه. ولي آدم حسود ميگه اي کاش اونم بابا نداشت. ميگه اي کاش جامدادي خوشگل باران مي شکست و مداداش مي ريخت رو زمين. اي کاش پاي آراد مي شکست و ديگه نمي دويد. همه چيز از اون لحظه اي شروع ميشه که بگي اي کاش چيزي که من ندارم رو اونم نداشته باشه.
شروين از عليرضا پرسيد:« آراد و باران کي ان؟»
ـ بچه هاي خواهرم. باران همسن يلداست ولي آراد يه سال بعد از مرگم دنيا اومد. اون روزي که قرار بود بياد من تو بهشت ديدمش. شبيه يه پرنده بود. قراره بيست و چند سال ديگه خلبان بشه. حيف که بايد صبر کنم.
ـ چه باحال!
يلدا دراز کشيده بود و آرام روي پاي مادربزرگ چيزهايي زمزمه مي کرد. مينا پرسيد:« به چيزي فکر مي کني؟»
ـ خيلي دلم براي بابام تنگ شده. خيلي وقته نديدمش. اون روزي هم که مرد نتونستم ببينمش. بهت گفتم که عمو سعيد همون روز منو برد بستني فروشي برام بستني خريد.
ـ آره گفتي. خيلي آدم خوبي بود.
ـ ديگه از بستني بدم مياد. هر کي برام بستني خريد از پيشم رفت. عمو سعيد هم خيلي آدم بديه.
ـ اشتباه نکن يلدا جان... تو هنوز هم بستني دوست داري. بابا و عمو سعيد هم ميدونستند براي همين برات مي خريدند که خوشحال بشي. ناراحت ميشن اگه اين طوري حرف بزني.
اشک هاي يلدا روي گونه اش درخشيدند و صدايش لرزيد. شروين گوشه اي چمباتمه زد و به حال يلدا گريه اش گرفت. تمام دردهايي که اين کودک با خود به دوش مي کشيد ناگهان روي وجود شروين فرود آمدند و کاري کردند شروين احساس خفگي کند. عليرضا پرسيد:« چي شده؟»
ـ يلدا هنوز دوستت داره. باباي خيلي خوبي هستي مي دونستي؟ مي خواد بيشتر حرف بزنه بشنوم بهت ميگم.
يلدا گريه هايش را در آغوش و نوازش مينا آرام کرد. اشک در چشمان مينا هم حلقه زده بودند ولي آب دهانش را قورت داد و گفت:« بيا الان با هم يه کاري بکنيم. من و تو سوره رو با هم مي خونيم.»
ـ چرا؟
ـ تو دنياي خدا يه جور خير هست که بهش ميگن ثواب. اين سوره رو که با هم بخونيم، مي تونيم ثوابش رو مثل چيزهاي ديگه اينجا پيش خودمون نگه داريم يا بديم به يکي که خيلي دوستش داريم. قرآني هم که مي خونيم از اين ثواب ها زياد داره. دوست داري ثوابش رو بديم به بابا؟
ـ اگه من ثواب رو بهش بدم خوشحالش کردم؟
ـ چرا که نه؟ بابا با بستني خوشحالت مي کرد. تو هم مي توني اين جوري خوشحالش کني.
يلدا دست هايش را در دست هاي مادر بزرگش گذاشت و گفت:« من تنهايي نمي تونم بخونم. تو هم باهام بخون.» شروين جلوتر آمد و کمي متمايل پشت آن ها ايستاد. تصميم گرفت او هم با آن ها بخواند. هر سه نفر آرام آرام شروع کردند به خواندن. «بسم الله الرحمن الرحيم... قل اعوذ برب الفلق... من شر ما خلق... و من شر غاسق اذا وقب... و من شر نفاثاث في العقد... و من شر حاسد اذا حسد... صدق الله العلي العظيم»
عليرضا ناگهان احساس عجيبي درون خودش پيدا کرد. حالا مي توانست يلدا را خيلي خوب ببيند. اين يلدايي که مي ديد معمولي نبود. سراسر نور و زيبايي بود. يلدا مي خنديد و پروانه ها دورش مي گشتند. دور سرش ستاره مي چرخيد و همين که نگاهي به سمت عليرضا انداخت، عليرضا احساس کرد که دور و اطرافش پر از نور شده و نور به مشامش به مانند مزه عسل بود. اين مزه اي که حس مي کرد از عسل هم شيرين تر بود. شروين به طرف عليرضا آمد و گفت:« مژده بده. يلدا تو رو بخشيد! خوش به حالت باشه مرد. خدا هنوز هست!»
ـ خوش به حال همه مون باشه. خوش به حال من که اين مادر رو داشتم.
عليرضا کمي بعد گفت:« فکر کنم بايد از اينجا بريم. خوشحالم که ديگه خونه خبيري نميرم ولي الان بايد برم خونه رئيسي يکم اونجا معطل شم. تو چي؟»
ـ من مي خوام برم پيش جسم خودم. خيلي داره حالش بد ميشه.
عليرضا سري تکان داد و گفت:« حتما خوب ثواب بردي. اين بار درست خرجش کن. دستمو بگير من مي برمت.»
شروين دست عليرضا را گرفت و با هم از خانه بيرون رفتند. در همين حين سانيا کليد در را زد و وارد خانه شد. يلدا با ديدن سانيا فريادي کشيد و به طرف مادرش دويد. مينا جلو آمد و گفت:«سلام هانيه. چقدر خريد کردي! چطور همه رو اوردي بالا؟»
ـ يکي از همسايه ها کمک کرد با هم آورديم بالا. يلدا جان يه سري ها رو با خودت ببر آشپزخونه.
يلدا به کمک سانيا آمد و تمام وسايل را داخل آشپزخانه گذاشتند. سانيا به مينا گفت:« ببخشيد اين روزا زحمت يلدا هم افتاد گردن شما. خيلي اذيتتون کرديم.»
ـ اين چه حرفيه دختر! بهتر از نوه ي گلم مگه هست. تازه با هم کيک درست کرديم قراره الان با هم بخوريم.
سانيا با ذوق گفت:«جدي مي گي؟ حالا که اين طوره چايي هم با خودم. الان ميرم درست کنم.»
ـ راستي هانيه... امشب رو نريد خونه. بمونيد همين جا بخوابيد.
ـ نه نمي خوايم خيلي اذيتتون کنيم. خونه مون زياد سروصدا مي کنيم خاطرتون مکدر ميشه.
ـ به خاطر خودت ميگم هانيه جان. امروز خيلي دوندگي داشتي. حتما رانندگي طولاتي اي هم داشتي خيلي خسته شدي.
سانيا کمي مکث کرد. رو به مينا کرد و گفت:« آره والا... خيلي خسته ام. يلدا خانم هم بايد يادش باشه که ساعت يازده بايد بخوابه.»
ـ اه مامان... من مي خوام کيک بخورم.
مينا گفت:« غصه نخور يلدا جان. نگه مي داريم براي صبحانه بخوري. حرف مامان رو گوش کن و زود بخواب. خواباي خوب ببيني.» يلدا صورت مينا را بوسيد و گفت:«باشه. شب بخير ماماني مينا.» سپس به طرف مادرش دويد و بعد از اين که برايش بوس فرستاد گفت:«شب بخيرماماني.»
سانيا هم بوس را روي هوا گرفت و به صورتش چسباند. يلدا هم در اتاق را بست و به رختخواب رفت. سانيا کمي در را نيمه باز گذاشت تا مطمئن شود يلدا خوابيده باشد. لبخندي زد و به آشپزخانه رفت تا سيني چاي را از آن جا بياورد و روي ميز داخل هال بگذارد. مانتوي سرمه اي اش را درآورد و روي مبل روبه روي مينا نشست.
ـ خب تعريف کن هانيه. چه خبر؟
ـ خبر که زياد دارم ولي اول بذار داغش رو بگم. امير عزتي هفته ديگه نامزد مي کنه. دعوت شدم برم مراسمش.
ـ چه عالي! رفتي از طرفم بهش تبريک بگو. پسر خيلي خوبيه. ان شالله خوشبخت بشه. يلدا رو هم ببر حال و هواش عوض بشه.
سانيا گفت:« اين بار نمي برمش. بچه دعوت نمي کنند ولي برا عروسي براش مي خوام خريد کنم. خيلي اين سه روز خوشحالم که راحت مي تونم با اين ماشين جديده رفت و آمد کنم. خدا خير بده آقاي ضيايي رو واقعا بزرگي کرد.»
ـ اونم مياد يا نه؟
ـ ازش نپرسيدم. بايد دوباره که ديدمش شماره اش رو بگيرم.
ـ رفتي سر خاک پدر و مادرت؟
سانيا سري تکان داد و گفت:«آره... اين بار يه دل سير ديدمشون. آب آوردم و سنگ قبرشون رو شستم. سر مزار سعيد هم رفتم. تازه براش سنگ قبر زده بودند. عکسشو گرفتم بهتون نشون ميدم.»
ـ سر مزار عليرضا رفتي؟
ـ اون رو نتونستم.
ـ چرا؟
سانيا جواب داد:«هنوز نمي تونم قبول کنم که مرده. برام هنوز زنده است. هر بار که يلدا رو مي بينم يا يه رد و نشوني ازش به خاطرم مياد حضورش رو حس مي کنم. مي ترسم برم سر قبرش و باورم شه ديگه وجود نداره. من اينو نمي خوام. اي کاش الان اينجا بود. بدون اون خيلي گم شده ام.»
مينا تکه اي کيک بريد و براي سانيا چاي ريخت. سانيا تشکر کرد و ليوان چاي را برداشت. مينا گفت:« احساست رو مي فهمم. ولي با سرنوشت نميشه جنگيد. بايد بپذيريم که عليرضا يه جايي بهتر از اينجاست. به خاطر يلدا هم که شده بپذير که بعدا بهتر بتوني به آينده هر دوتون فکر کني.»
ـ منظورتون چيه؟
ـ تو هنوز جووني هانيه. خيلي هم خواستگار داري.
ـ دوست ندارم در موردشون چيزي بشنوم. اونا من رو با يلدا نمي خوان.
ـ پس يعني مي خواي بگي خبيري هم تو رو نمي خواد؟ اون که مي دونه تو بچه داري ولي باز هم تو رو خواسته. چرا اينقدر ناراحتي؟
سانيا جواب داد:« اون منو مي خواد ولي يلدا رو نه. من نميذارم يلدا زيردست ناپدري بزرگ شه. شما خودتون راضي ميشيد که جاي عليرضا کس ديگه اي بالا سر نوه تون باشه؟»
ـ تو چرا اينقدر لجبازي؟ اين رو بدون که تنهايي و بدون پشتوانه که نمي توني بچه بزرگ کني. اجازه بده يکي کمکت کنه.
ـ من وضع ماليم خوبه. مي تونم بدون يه مرد هم از يلدا مراقبت کنم.
ـ پس اگه نمي خواي ازدواج کني چرا وصيت سعيد رو رد کردي؟
سانيا از خشم مکثي کرد ولي خودش را کنترل کرد و گفت:« اون خودشو الکي قاطي کرد. من و دخترم به پولش نياز نداريم.»
ـ وقتي خودش وصيت کرده و همه خانواده اش پذيرفتند ديگه چرا ناراحتي؟
ـ اون گور به گور شده با اين کارش بهم توهين کرد. من اونقدر بدبخت نشدم که يه معتاد متوهم بهم لطف کنه. بهتره ديگه بحثش رو نياريم. چاي و کيک مون رو بخوريم بخوابيم بهتره.
مينا شانه بالا انداخت و هيچ چيز نگفت. بارها همين حرف ها را به سانيا زده بود و هر بار هم او با همان حرف هاي هميشگي جوابش را داده بود. مينا مي دانست و خود سانيا بهتر که ديگر در اوج نيست. بايد فکري براي امرار معاش خود و دخترش مي کرد تا وقتي که ارث يلدا به او پرداخت مي شد. فقط خدا مي دانست که عاقبت سانيا دست آخر چه خواهد شد. در اين لحظه سانيا به هيچ کس و هيچ چيز کاري نداشت و در سکوتي پر از رمز و راز فرو رفته بود.



