خيابان تاريک کنار خانه رئيسي با يک چراغ روشن شده بود. عليرضا دم در ورودي چمباتمه زده بود و شروين جلويش رژه مي رفت. عليرضا حوصله اش از اين بلاتکليفي سر رفته بود و رژه هاي مداوم شروين از اين طرف به آن طرف بيشتر کلافه اش مي کرد. نايي نداشت تا بر سر شروين فرياد بزند براي همين با صدايي از ته گلو گفت:«اين قدر راه نرو جلوم دارم ديوونه ميشم.»
ـ خسته شدم. يعني تا اذان صبح همين جا بايستيم؟ تازه ساعت يازده شد.
ـ چاره چيه؟ بايد اينجا بايستم تا وقت بگذره.
ـ خدا مي دونه چيکار کردي که اين شده عذابت.
ـ عجله کردم آقا... عجله.
عليرضا آهي کشيد و گفت:« از بچگي براي همه چي عجله داشتم. عجله داشتم کارم تموم شه، عجله داشتم زود برم، عجله داشتم تکليفم زود روشن شه. عجله داشتم از پيش هانيه و يلدا برم، عجله داشتم بميرم. فقط چهل و يک سالم بود ولي بازم عجله کردم و آخرش تو تصادف مردم... اي روزگار.»
ـ سوالم اينه که من الان چرا اينجام؟
ـ من چه مي دونم؟ مي خواستي نياي.
ـ دست من نيست. تو خواستي که باهات بيام. گفتي کارم لنگه بريم پيش سعيد. سعيد رو فقط همون يه بار ديديم و هيچي به هيچي.
عليرضا با خشم گفت:«من تسليم نميشم. من هر جور شده سعيد رو پيدا مي کنم حلاليتم رو ازش مي گيرم. حالا ببين.»
ـ بي خيال شو ديگه. سعيد الان يه جايي داره لذت اون دنيا رو مي بره با اونايي که دوست داره. ـ پس من چي؟ منم دوستش دارم. دوستمه... رفيقمه.
ـ اون موقعي که ازش شکايت کردي يه ديوار کشيدي بين خودت و اون.
ـ تويي که مسمومش کردي چطور؟
ـ من عمدي نکردم.
ـ منم عمدي شکايت نکردم.
شروين دست به آسمان برد و گفت:« خدايا... اين چه مصيبتيه که من گرفتارش شدم؟ دم مردنم بايد با يکي عين خودم سر و کله بزنم؟ يه راهي چيزي نشونم بده... ديگه خسته شدم از اين بلاتکليفي!»
ـ خيلي هم دلت بخواد با من داري معاشرت مي کني.
ـ جون به جونت کنند خودخواهي! من ديگه با تو کاري ندارم طرف حسابم فقط خداست. خدايا... من ديگه کم آوردم. حلاليت سعيد رو نمي خوام فقط خلاصم کن راحت شم از اين زندگي.
شروين لحظه اي رو به پنجره روشن خانه رئيسي کرد و فريادي کشيد. عليرضا از ترس پس گردني محکمي به شروين زد و پرسيد:«چه مرگته زهره ترک شدم.»
ـ اون جا... يه دختره.
ـ يه دختره چي؟
ـ يه دختره داره تو خونه رئيسي پرسه مي زنه.
ـ اينا دختر داشتند؟
ـ بذار بريم تو ببينيم چه خبره؟
همين که شروين خواست از در آهني بسته رد شود، نيرويي قوي مانند ديوار او را چندين متر به عقب پرت کرد. عليرضا کم کم داشت از اين اوضاع وحشت زده مي شد. رو به آسمان پرستاره شب کرد و گفت:«خدايا... اينکه تا الان اين دختر رو نديدم حتما دليلي داشته. اين بار رو بذار بريم تو. مي خوام عوض بشم خدايا... خيلي بلد نيستم... سه ساله که تو تنهايي و بي وزني گير افتادم. اميد من بي کس و بيچاره فقط به توئه. خودت نشونم دادي، خودت هم منو راه ببر. اصلا تو قوي و من ضعيف. خودت بهم رحم کن.» عليرضا به طرف در رفت و اين بار راحت و بدون رنج از در رد شد. لبخندي زد و با صدايي پرآرامش گفت:«خدا فقط خودتي و خودت. لطفت مستدام.» شروين در همين حين کنارش ايستاد و در حالي که بدنش را مي ماليد گفت:«لعنتي چند متر پريدم هوا ولي انگار از دوچرخه افتادم.»
ـ من دعا کردم خدا کمک کرد. حالا بريم.
شروين و عليرضا در يک ثانيه راهروي نيم ساعته حياط رئيسي را طي کردند و بدون رنج و عذاب از در خانه رئيسي رد شدند. رئيسي روي مبل خانه با بي حوصلگي تلويزيون نگاه مي کرد و سيگار مي کشيد. هر از گاهي نگاهش به اتاق خاموش بالاي پلکان خانه دوبلکس مي افتاد و با خودش آه مي کشيد. عليرضا جلو رفت و نگاهي به رئيسي کرد. چهره اش بيش از هميشه شکسته شده بود. لحظه اي ذهنش به جايي مي رفت و از ترس خودش را لحظه اي جمع مي کرد. سپس به حالت اولش برمي گشت و دوباره به تلويزيون زل مي زد. عليرضا اجازه نداشت ذهن رئيسي را ببيند ولي احساس شرم، ترس و نااميدي را يک جا درون او مي فهميد. شروين کنار عليرضا ايستاد و پرسيد:«اين يارو چه مرگشه؟»
ـ خيلي تو جايگاه قضاوت نيستم ولي حتم دارم اين قدر مال مردم خوري کرده آمپرش زده بالا.
ـ خوبه که گفتي... حالا دختره کجاست؟
«من اينجام.»
صدايي شبيه به صداي دختري پانزده ساله در فضاي خانه طنين انداز شد. عليرضا وقتي صدا را شنيد لحظه اي بوي بهشت را استشمام کرد ولي شروين کمي لرزيد و رئيسي پلک هايش را محکم روي هم کشيد. از داخل اتاق تاريک خانه دختري جوان با موهاي بلند موج دار و لباس سفيدي که آستين هايش سبز بود بيرون آمد و کفش هاي قرمزش روي پله هاي خانه موسيقي اي گوش نواز ايجاد کردند که فقط شروين صدايش را شنيد. دختر شال قرمزش را از بالاي سرش باز کرد و اجازه داد تا بادي ناديدني آن را تکان دهد. عليرضا مي خواست به استقبال دختر برود ولي دختر در يک چشم به هم زدن پله هاي باقي مانده را رد کرد، مقابل عليرضا و شروين ايستاد و با همان صداي زيبا گفت:«سلام و درود من به شما مردان شجاع.»
ـ با ما بودي؟
ـ کس ديگه اي اينجا منو مي بينه؟
شروين گفت:«نظر لطف شماست. ما شايد جنس مرد باشيم ولي شجاع نيستيم.»
ـ ورود به اينجا و شنيدن چيزهايي که قراره بشنويد نياز به شجاعتي داره که فقط خداوند اون رو به افراد لايق شنيدن مي بخشه آقاي رضايي.
ـ شما اسم منو از کجا مي دونيد؟
دختر خنديد و گفت:« سعيد زياد از شما تعريف کرده. ما با هم ملاقات مي کنيم و هر بار با احساس خالص در مورد شما صحبت مي کنيم.»
ـ خود سعيد الان کجاست؟ مي خوايم ببينيمش. عليرضا پرسيد:«اين خانم چي ميگه؟»
ـ ميگه با سعيد خيلي رفت و آمد مي کنه. فکر کنم حوري موري اي چيزيه
. ـ ماشالله معلومه جاي سعيد خيلي خوبه که همچين خانم زيبايي گيرش اومده.
دختر با شنيدن حرف هاي اين دو نفر خنده اش گرفت و گفت:« آقاي شروين رضايي. مثل اينکه آقاي عليرضا فروزش صداي منو نمي شنوه.»
ـ بله... معمولا زياد تو زندگيش حرف مردم رو گوش نمي کرده براي همين کر شده. هر موقع همراهشم حرف هاي ديگران رو براش ميگم.
لبخند روي صورت دختر خشکيد و گفت:« پس حيف شد آقاي رضايي. چون از اين به بعد بايد تنهايي بشنوه.»
ـ چطور مگه؟
ـ يه خبر خوب دارم براي شما و يه خبر بد.
ـ از خبر خوب شروع کنيد.
ـ خبر خوب اينه که خواهرتون براي سلامتي تون نذر کرده.
ـ جدي ميگيد؟ کجا؟ از خانمم خبر داريد؟
ـ بله... حالشون خوبه. همه خانواده دارند براي سلامتي تون دعا مي کنند.
ـ خب خبر بد چيه؟
دختر نگاهي معصومانه به شروين کرد و گفت:«مشيت اين دعاها نتيجه خوبي نخواهد داشت. خدا دعاها رو مستجاب مي کنه و شما زنده مي مونيد ولي فلج ميشيد و تا سي سال نمي تونيد سر پا باشيد.»
ـ سي سال؟ من که چهل سالمه!
ـ زمان زياديه. براي همين شما بايد انتخاب کنيد.
شروين رو به عليرضا کرد و سپس رو به دختر پرسيد:«چي رو؟»
ـ اينکه يا سي سال عمرتون رو در فلجي زندگي کنيد يا تمام ثواب ها رو براي شنوا شدن عليرضا بهش ببخشيد.
ـ اگر اين کار رو بکنم بعدش چي ميشه؟
دختر لبخندي کمرنگ زد و گفت:«معلومه... دروازه هاي دنياي ابدي به روتون باز مي شه و وارد مرحله زندگي ابدي ميشيد.»
ـ پس من ثواب دعاهامو به عليرضا ميدم. بهتر از اينه که تو رنج زندگي کنم.
ـ ولي جايگاه شما جايگاه خوبي نيست. شما قراره وارد برزخ عذاب بشيد.
ـ براي چي؟
ـ به خاطر پنهان کاري تون از ديگران بابت اعتيادتون که زندگي هاي زيادي رو به هم زده.
شروين ناگهان قيافه اش را کج و معوج کرد و در مقابل چهره بهت زده عليرضا گفت:«يعني چي؟ شما دقيقا از چي حرف مي زنيد؟»
ـ از هروئيني که مصرف مي کرديد آقاي رضايي. به خاطر هوس شما دو پسر جوان گناه بار شدند. يک نفر به خاطر پرده پوشي شما مسموم شده و از طرفي شما به چندصد نفر دروغ گفتيد که ديگه اعتياد نداريد. اين حرف شما اون قدر گسترش پيدا کرده که وقت طلب بخشش از تک تک اونا وجود نداره. نه زنده موندنتون کمکي به بهبود اعتبار شما مي کنه و نه مردن شما. ولي اجازه بديد که يه روح با ثواب هاي شما قدرتمند شه و بتونه به رستگاري برسه.
ـ نه! من اين کار رو نمي کنم. حاضرم سي سال فلج بشم ولي عذاب ابدي رو نچشم.
دختر سري تکان داد و گفت:«سخت در اشتباهيد آقاي رضايي. سي سال فلجي که تموم شه شما هفتاد ساله ايد. بدن شما ديگه قوت نداره که عمر از دست رفته رو جبران کنه. اميدوار نباشيد که بازگشت شما به زندگي کمکي به اعمال شما بکنه.»
ـ من نمي خوام بميرم. مي فهمي! مي خوام زندگي کنم.
ـ باور کنيد مرگ فقط اين جا مرگه. شما همون لحظه تولد وعده داده ميشيد به يه زندگي ابدي و تو اين چند صباحي که اينجاييد بايد خودتون رو براي اون زندگي آماده کنيد. وقتي قدرت آماده شدن رو از شما گرفته باشند، ديگه زنده بودن معنايي نداره. بهتره همين جا هر چه داريد رو بذاريد و بپذيريد.
شروين ناگهان از غم فريادي زد که عليرضا هم آن را شنيد. دست به سرش گرفت و سرش را از گردنش کند. آن را روي زمين انداخت و تا توانست اين سر را لگدمال کرد. عليرضا با ديدن اين صحنه از ترس فريادي کشيد و بر سر دختر فرياد زد که چه به شروين گفته ولي شروين بدون سر که اجزاي صورتش را با دست و لگد قطعه قطعه کرد از پله ها بالا رفت تا به اتاق تاريک پناه ببرد. داخل اتاق فکر مي کرد تنهاست و حتما آرامش دارد ولي لحظه اي بعد صداي ناله هاي پسري جوان به سمع و نظرش رسيد. لحظه اي از اينکه مي تواند صدايي به غير از شروين را بشنود خوشحال شد ولي کنجکاو شد تا بداند ناله هايي که مي شنود از کجا مي آيد. جلوتر رفت و کنار تخت پسر ايستاد. به چشم هاي بسته پسر که نگاه کرد تمام حالات دروني او را درون خود احساس کرد. پسر تب کرده بود و از درد به خودش مي پيچيد. خواب مي ديد که زلزله اي آمده و خانه را بر سر او و برادر کوچکش خراب کرده. به يک دقيقه نکشيد که پسر از خواب پريد و از ترس به نفس زدن افتاد. از پارچ آب کنار دستش آب خورد و دوباره خوابيد. در اين لحظه فکر و خيالي مانند يک قطار از ريل ذهن جوان گذاشت:« چرا اين شد سرنوشت من؟ مگه من چه گناهي کردم؟ اين بود حق من؟ چرا بايد روز به روز محتاج غريبه ها بشم؟ خدايا من نميخوام جنازه ام بيفته رو دوش يکي از اون عوضي ها... من ديگه هيچ کاري با دنيا ندارم. تنهاي تنهام. خدا حق منو گرفتي... مديوني بهم پس بدي وگرنه ديگه برام وجود نداري.» عليرضا خواست جلوتر برود تا بيشتر چهره او را ببيند که ناگهان خودش را بيرون از اتاق و مقابل دختر ديد. دختر لبخند زد و گفت:«خوشحالم که تونستي.»
ـ شروين کجاست؟
ـ رفت.
ـ کجا؟
ـ همون جايي که تو سه سال پيش مسيرت رو شروع کردي.
ـ يعني مرد؟
ـ کسي که با اين سم مسموم شده بود خيلي اميدي به زنده موندنش نبود.
عليرضا بهت زده گفت:« حتي خداحافظي هم نکرديم.» دختر با همان آرامش هميشگي جواب داد:«کار تو هم که حل بشه بهش سلام مي کني. از اين به بعد من تو رو همراهي مي کنم. اسم من بيتاست. بيتا حسني.»
ـ بيتا حسني؟ پس يعني تو هم قبلا رو زمين زندگي مي کردي؟
ـ آره... بازيگر تئاتر بودم. بيست و نه سالم بود که مردم.
ـ چه طوري؟
ـ داستانش مفصله. ديگه بهش فکر نمي کنم. فقط نگاه مي کنم و از آخر عاقبتش لذت مي برم.
ـ با سعيد چطور آشنا شدي؟
بيتا چشم هايش را بست و با لبخندي غرورآميز تعريف کرد:«سال ها پيش سعيد لطف بزرگي به من و شوهرم کرد. وقتي هر دومون داشتيم از غصه عريان شدن مي مرديم فقط يه مصيبت ديگه کافي بود تا چيزي از ما باقي نذاره. اون موقع سعيد مجبور بود به جسمم تجاوز کنه تا پرده نمايش اون مردي که روي مبل نشسته بود رو کامل کنه. ولي اون اين کار رو نکرد. شلاق برداشت. با همون مجازاتم کرد. اون موقع بدنم درد مي کرد و به خاطر محکم زدنش بهش فحش مي دادم. بعدا که شوهرم با اسلحه من و خودش رو کشت، بهم گفتند که شلاقي که اون شب خوردم بخش زيادي از گناه هاي خودم و خودش رو صاف کرد.»
ـ مگه تو چه گناهي کرده بودي؟
ـ با اون مرد روي مبل خوابيدم. اون هم براي اينکه اذيتم کنه يه مهموني راه انداخت و منو کرد قرباني مجلس.
ـ کي اين اتفاق افتاد؟
لبخند بيتا به غم تبديل شد. آهي کشيد و گفت:«چهارده سال پيش.» عليرضا نگاهي اخم آلود به رئيسي انداخت و گفت:«تف به تن لشش. از همون اول ازش بدم مي اومد. بيچاره هانيه مي دونست اين چه کثافتيه برا همين خواست باهاش ازدواج کنم ولي من آشغال هر موقع مي خواستم بهش زور بگم منت کارم رو ميذاشتم رو سر خودش و خانواده اش. خدا منو ببخشه.»
ـ مي بخشه آقاي فروزش. ولي بايد قبلش يه چيزايي رو بدونيد.
ـ چه چيزايي؟
ـ چشم هاتون رو ببنديد.
عليرضا چشم هايش را بست و دوباره باز کرد. ناگهان صداي تلويزيون خاموش شد و رئيسي از روي مبل غيب شد. عليرضا صداي پسر جواني که ناله مي کرد را در آشپزخانه يافت. پسر آواز مي خواند و آشپزخانه را مرتب مي کرد. رئيسي روي صندلي ميز ناهارخوري نشسته بود و قهوه مي خورد. هنوز چهره اش غمگين بود ولي از درون احساس شادي مي کرد. پسر از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:«انگار يکي داره زنگ مي زنه.»
ـ ببين کيه؟
پسر در را باز کرد و روي مبل نشست. رئيسي پرسيد:«کي بود بهنام؟» بهنام بلند شد و گفت:«سعيد اومده. چون گفتيد در رو براش باز کن در رو باز کردم. من ديگه ميرم بالا. راحت حرفاتون رو بزنيد.» عليرضا با شنيدن نام سعيد ناگهان دست و پايش را گم کرد و از بيتا پرسيد:«مي تونم باهاش حرف بزنم؟»
ـ نه نمي توني... ما الان تو سه سال پيش هستيم.
ـ دقيقا کي؟
ـ يه شب از شب هاي خدا. يازده سال بود که سعيد با رئيسي هيچ حرفي نداشت. ولي یه سال بعد از اينکه تو رو دفن کردند اومد پيش رئيسي. تنها اومد... اي کاش تنها نبود.
سعيد وارد خانه شد و با فاصله اي مقابل رئيسي قرار گرفت. يقه پالتوي مشکي اش را صاف کرد و بدون سلام به رئيسي زل زد. رئيسي به فنجانش خيره ماند و گفت:«قديما مي گفتند ثواب اول سلام هميشه سهم جوون تر هاست. زبونت رو موش خورده!»
ـ من ديگه جوون نيستم. چهل و يک سالمه. الان همسن عليرضا شدم. دلم نمي خواست روزي رو ببينم که بشمرم چقدر از اوني که ازم بزرگ تره بزرگ تر شدم.
ـ آخي... خدا رحمتش کنه. رفيق خوبي بود مگه نه؟ واسم روضه نخون بگو چه مرگته؟
سعيد دست به بسته اي که داخل جيبش بود کرد و پرسيد:«چايي قهوه اي چيزي مهمونم نمي کني. هوا خيلي بيرون سرد بود.»
ـ چايي و قهوه که هست... سوال اينه که تو چرا فيلت ياد اينجا رو کرده؟
سعيد جلوي رئيسي زانو زد و گفت:« مي خوام جلوت بميرم. مي خوام التماست کنم و بميرم. هر کاري بگي مي کنم ولي دست از سر هانيه بردار.» رئيسي خنديد و گفت:«برو گمشو... مگه تو تا الان به حرفم گوش مي کردي که من به حرف تو گوش کنم؟ يادت رفته با پررويي چطور اون کاغذ رو خوردي و کار خودت رو کردي؟ بخشيدن آدمي مثل تو برام سخته. از اينجا برو!»
ـ من نمي خوام منو ببخشي. هانيه رو به من ببخش.
ـ من ولش نمي کنم. تا وقتي تو و خبيري دورش مي گرديد من نمي تونم بيکار بشينم. از من به تو نصيحت... بچسب به زندگيت و کاري به کارم نداشته باش.
ـ ديگه کافيه... تو که دوستش نداري برا چي داري اذيتش مي کني؟
رئيسي گفت:« اون روزي که با اون تخم جن نامزد کرد من بهش گفتم پشت گوشش رو ديده سر و سامون گرفتنش هم مي بينه. خربزه مي خوره پاي لرزش هم بشينه. تو چرا باهاش تب مي کني؟ نکنه هر چي پشت سرت تا الان گفتند درست بوده؟»
ـ اون يه جو احترامي که بين من و تو مونده رو نگه دار آقاي رئيسي. نه تو اون آدم عاشق پيشه اي هستي که تظاهر مي کني، نه هانيه اون دختربچه آفتاب مهتاب نديده. احترام براي اون قائل نيستي براي خودت قائل باش. خوبيت نداره اين کارا.
ـ چه کارايي؟
سعيد از روي زمين بلند شد و با خشمي اندوه بار گفت:«بهم گفتند ماشين عليرضا دستکاري شده. به خدا هيچ کس رو باخبر نکردم تو اولين نفري هستي که اومدم پيشش. تو کاري کردي با عليرضا؟» رئيسي خنديد و جواب داد:«احتمالا منظورت از اون گفتند خبيري که نبوده!»
ـ زر مفت نزن دريده! خبيري شايد دنبال سانيا بدوه ولي تو طرف حسابت خود عليرضا بود. مي خواستي برجي که باهاش شريک بودي رو بالا بکشي. يه سري ها رو با رانت خريدي ولي چون عليرضا قبول نکرد سهمش رو بفروشه نابودش کردي. راستش رو بگو... تو که عقلت به برج و ملک نمي رسه اينا رو برا کي مي خواستي؟
رئيسي شانه بالا انداخت و گفت:«به فضولش ربط نداره جون دلم. بگم حتما ميشناسي ولي دو دقيقه بعدش حتما خودت رو مي کشي. به سانيا گفته بودم که کاري مي کنم بفهمي هيچ کس مثل من نميشه. سانيا بهم خيانت کرده بود برا همين نامزدش رو تحريک کردم که بياد تو کار اون برج. فقط همين.» عليرضا نمي توانست چيزهايي را که مي شنيد باور کند. به طرف سعيد دويد و گفت:«سعيد تو رو خدا باهاش کل کل نکن. من غلط کردم. من اشتباه کردم. خودتو درگير نکن به زندگيت رحم کن. همه اش تقصير خودم بود. اگه پولمو نميذاشتم تو اون برج الان از اين مصيبت ها نداشتيم. با توام سعيد صدامو مي شنوي؟!»
سعيد در جواب رئيسي گفت:«اينو بدون که خيلي رذلي. ولي من نميذارم يه آب خوش از گلوت پايين بره. آقا مسعود از داغ پسرش سکته کرده. بخواي شاخ و شونه براشون بکشي يا سک بزني که مشکل شون رو حل کني بايد از رو جنازه من رد شي.» رئيسي بيشتر مقابل سعيد قرار گرفت و جوري صورتش را تکان داد که انگار مي خواهد سعيد را ببوسد. لب هايش را به هم فشرد و گفت:«پس منتظر اون روز باش آقاي سعيد فرهنگ. از تو چه پنهون برنامه ام اينه بعدش با همسرت وصلت کنم... خانم خيلي زيباييه. تو که براش بچه نيوردي بذار اين بار من امتحان کنم شايد فرجي شد.» سعيد ناگهان خشمگين شد و رئيسي را محکم به زمين هل داد. يقه اش را گرفت و گفت:«يه بار ديگه دهنتو وا کني بد مي بيني...»
ـ خيلي خب بابا اصلا زن تو خيلي هم زشته. ولي خودت خيلي جذابي. با اين همه قدرت يه قرار بذاريم. اين همه سال با هم بوديم رو نکرده بودي شيطون!
سعيد ناگهان مشتي به صورت رئيسي کوبيد و يقه اش را رها کرد. دست به دستگيره در برد و فرار را بر قرار ترجيح داد. عليرضا به جاي او فرياد زد:«تو آخه دنبال چي بودي مرتيکه هوس باز! همه چي رو خواستي ولي بازم به هيچي نرسيدي کثافت!» بيتا مقابلش ايستاد و گفت:«اون فقط حسوده. نه آرامش داره و نه وفايي تو وجودش. اما تو چطور؟ سوالي نداري؟»
ـ سوال زياد دارم.
ـ يکي شو بپرس.
ـ اوني که قرار بود ملک من رو بخره کي بود؟
ـ يعني نمي خواي بدوني کي تو رو کشته؟
ـ آره. ولي اول بايد بدونم کي اول با من دشمني کرد.
ـ راستش اين چيزي نيست که بتونم پاسخش رو بهت بگم. دونستنش فقط نااميدت مي کنه. هر چيزي در دنياي باقي ابديست حتي احساس نااميدي.
عليرضا بغضي کرد و گفت:«پس چطور مي تونم اميدوار باشم وقتي جونم اين قدر راحت تلف شد. رئيسي به جوونيم و زنم رحم نکرد. حالا که دارند خانواده و همه کس منو مي درند چطور مي تونم راحت باشم؟»
ـ من براي همين اينجام. ولي بايد صبور باشي و ببيني.
ـ چي رو؟
ـ دوباره چشماتو ببند.
عليرضا بار ديگر چشم هايش را بست و اين بار خودش را در شلوغي خيابان يافت. آفتاب تيز پاييزي جلوي ديدش را تا حدودي گرفته بود. دور و اطرافش را نگاهي انداخت و خودش را کنار مردي يافت که لباس بافتني اسپرت به تن کرده بود، کلاهي لبه دار به سرش بود و موهاي صاف و کمي بلندش را روي پيشاني اش کج شانه زده بود. عينک دودي زده بود تا نور اذيتش نکند و با همان عينک به جايي زل زده بود. با لذت داشت از ديدن اين مرد خوش تيپ و خوش لباس لذت مي برد که صداي بيتا را از پشت سر شنيد:«اسمش محمده. اينجا سي و سه سالشه.»
ـ قد و بالاي تو رعنا رو بنازم. تا ديدمش فکر کردم از سريال فرندز اومده.
بيتا سري تکان داد و گفت:«تا دو ثانيه ديگه تلفن بهش زنگ مي زنه. يک... دو...» تلفن همراه محمد زنگ خورد و محمد گوشي را برداشت.
ـ الو محمد... صدامو داري؟
ـ اسم منو نيار هچل هفت.
ـ ديدي زد بيرون؟
ـ فکر کنم آره. الان ماشين سعيد داره مي زنه بيرون.
ـ داره چي کار مي کنه؟
ـ سوار ماشينش شد... گند زده باشيد جفت دستاتون رو قطع مي کنم.
محمد به طرف ماشينش دويد و آن را روشن کرد. عليرضا رو به بيتا کرد و گفت:«چقدر اين يارو بي ادب بود. منو باش ازش تعريف کردم.»
ـ بيا باهاش سوار شيم ببينيم کجا ميره.
هر دو نفر سوار ماشين محمد شدند و بيتا دستي به صندلي عقب کشيد. دستش از آن رد مي شد ولي جنس پارچه اي پلاستيکي را روي دستش حس مي کرد. انگشت هايش را روي روکش صندلي حرکت مي داد و دوباره بر مي داشت تا جاي ديگري را لمس کند. عليرضا با ديدن اين صحنه پرسيد:«داري چيکار مي کني؟»
ـ کاري رو مي کنم که اون روز کردم. تو هم قراره کاري رو بکني که اون روز کردي.
ـ چطوري؟
ـ دو ثانيه ديگه... يک... دو.
ناگهان محمد سرعت ماشين را زيادتر کرد و محکم به سپر ماشين جلويي کوبيد. با اين کار محمد، عليرضا به داخل ماشين جلويي پريد و در کمال ناباوري خودش را پشت فرمان ديد. چراغ همان لحظه سبز شد و راننده از ترس اين صداي مهيب تا توانست سرعتش را بالا برد. عليرضا به طرف صندلي عقب رفت و از شيشه عقب ويراژ دادن هاي ماشين پشت سرش را تماشا مي کرد. راننده با سرعت خيابان ها را اين طرف و آن طرف مي کرد و محمد مانند تعقيب کننده اي وحشي به دنبالش. تا پنج دقيقه اوضاع به اين منوال گذشت و عليرضا با ترس به اين تعقيب و گريز عجيب نگاه مي کرد. خيال راننده که از گم شدنش راحت شد، خواست ترمز بگيرد ولي پدال ترمز زير پايش عمل نمي کرد. عصباني شد. ديوانه وار پايش را به پدال مي کوبيد و عليرضا با ديدن او فرياد مي زد که ماشين را متوقف کند. در همين لحظه راننده راه چاره را در برخورد با تير چراغ برق مقابلش يافت و ماشين را محکم به آن کوبيد. روح عليرضا گيج و مبهوت از ماشين مچاله شده بيرون آمد. انگار چيزي به نظرش آشنا آمد و تاريخي در حال حاضر تکرار شد. مردم بر سر زنان و هراسان دور ماشين را که حالا رويش خون سر راننده ريخته بود را احاطه کردند. عليرضا آن طرف خيابان ماشين محمد را ديد که داشت به سمت چپ حرکت مي کرد. آن را کنار تقاطع پارک کرد و از دور کلاهش را برداشت و تماشاگر حادثه شد. عليرضا مي خواست به طرفش بدود. التماسش مي کرد که بماند ولي محمد بعد از چند لحظه اي تماشا آرام به سمت ماشينش رفت و راهش را به سمتي نامعلوم کشيد. جان عليرضا ديگر قدرت دنبال کردنش را نداشت. همان جايي که ايستاده بود روي زمين افتاد و شروع کرد به گريه کردن. بيتا کنارش ايستاد و گفت:«بلند شو بايد بريم.»
ـ کجا بريم؟ مرتيکه عوضي گذاشت رفت.
ـ بيا بريم بهت توضيح ميدم.
عليرضا با چشم هايي سرخ شده گفت:«چي مي خواي توضيح بدي؟ اينکه من مردم؟ اينکه پدرم به خاطرم سکته کرده؟ اينکه زن و بچه ام بي آبرو شدند؟ اينکه سعيد به خاطر من مرد؟ چي رو مي خواي توضيح بدي؟»
ـ باور کن خدا همه اين ها رو ديد عليرضا.
ـ باور نمي کنم... اين خدا ظالمه بيتا! اگه اين خدا خداست بايد همون اندازه اي که من جور کشيدم اون عوضي هم جور بکشه!
ـ خدا زير قولش نمي زنه. فقط ازش بخواه.
عليرضا سر به آسمان برد و با صداي بلند گفت:«خدايا... هر جا که هستي و هر چي که هستي... همون اندازه اي که منو اسير کرده خودش رو اسير کن. بچه منو بي پدر کرده بچه شو بي پدر کن. زن منو بي شوهر کرده، زنش رو بي شوهر کن. مادر منو بي پسر کرده... مادرشو بي پسر کن.»
ـ داري چيکار مي کني؟
ـ همون چيزي رو براش مي خوام که اون ازم خواست.
ـ حرفت رو پس بگير. دعايي که مي کني خوب نيست.
ـ پس نمي گيرم.
ـ مگه فقط اون پسر مادرشه؟
ـ من الان يه چيزي ميگم مراعات تو رو هم نمي کنم. همينه که هست.
ـ يعني واقعا حرفت همينه؟
ـ بله و ازش هم برنمي گردم! مفهوم شد؟!
بيتا لحظه اي مکث کرد و به چشم هاي پر از خشم و اندوه عليرضا خيره شد. چشم هايش را بست و گفت:«حالا چشماتو ببند. داره خواسته ات شروع ميشه.» عليرضا دوباره چشم هايش را بست و دوباره به خانه رئيسي رسيد. رئيسي هنوز روي مبل لم داده بود و به چيزي فکر مي کرد. ناگهان از جا پريد و پله ها را به طرف اتاق کارش تق تق کنان طي کرد. عليرضا پرسيد:«اين چشه؟»
ـ مي خواد يه کاري کنه.
ـ چيکار؟
ـ بيا اونجا باشيم.
عليرضا و بيتا زودتر از رئيسي به اتاق کار رسيدند و لحظه اي بعد رئيسي در اتاق را کليد زد و وارد شد. چراغ اتاق را روشن کرد و پشت ميزش نشست. يک بار به کمد، يک بار به وسايل روي ميزش، يک بار به پنجره اي که استخر روباز از آن ديده مي شد و يک بار به کشوي کنار ميزش چشم چرخاند. با کليد کوچک تري کشو را باز کرد و چيزي شبيه به پارچه را از آن بيرون کشيد. آن را روي ميز گذاشت و پهن کرد. آستين ها دو طرف ميز افتادند و يقه اش با دست هاي رئيسي صاف شد. رئيسي دستي به پارگي هاي روي لباس کشيد که دورش خون لخته شده بود. يکي روي جاي سينه، يکي روي بازو و چند تاي ديگر روي جاي شکم نزديک به پهلوي راست. از داخل جيبش فندک را برداشت و به سمت گوشه خونين آستين گرفت. هي شعله را دور دستش حرکت مي داد و هر بار که جلو مي برد، دستش را عقب مي کشيد. بيتا رو به عليرضا کرد و گفت:«از اينجا به بعد ديگه انتقام منه. صحبت نکن تا کارم رو بکنم.»
بيتا کنارش ايستاد و در گوش چپ رئيسي اين طور زمزمه کرد:« از من مي ترسي؟ خوشحالم که مي ترسي... ولي من مي تونم ته قلبت رو ببينم که از يکي ديگه بيشتر از من مي ترسي. بهت گفته از سايه اش اطاعت کني... مي فهمم. ولي ظهر و ظل گرما که بياد از سايه ديگه خبري نيست. داره ظهر ميشه آقاي رئيسي... نمي بيني خواهرزاده ات داره درد مي کشه؟ يعني اونو هم دوست نداري؟ بهش اعتماد کن. به دردش اعتماد کن و بذار قوي شه... براش بمير و بذار به خاطرت بکشه. يه بار تو زندگيت فداکاري کن. بهنام از پسش برمياد... اگه اون فندک رو بزني شايد زنده بموني ولي هيچي نداري حتي اعتبار... فندک رو بذار کنار. يه روزي مي رسه که باغشون خاکستر ميشه... اون روز خيلي دير نيست اگه اعتماد کني. تو هم مي ترسي. قبول کن که مي ترسي... مگه نه؟ مگه نه؟!»
رئيسي به محض اينکه کلمات آخر از دهان بيتا بيرون آمدند، شاسي فندک را رها کرد و آن را به ديوار کوبيد. به نفس نفس زدن افتاد، روي لباس خوني روي ميز سرش را گذاشت و هق هق گريست. عليرضا به سمت بيتا رفت و پرسيد:«تو الان چيکار کردي؟»
ـ کاري که به من امر شده بود. مدت ها در آرزوي شکستن هيبتش بودم. فکر مي کنم خوشحاليم داره صدبرابر ميشه.
ـ الان چي ميشه بيتا؟
بيتا لبخندي زد و رو به رئيسي گفت:«تماشا کن و لذت ببر از چيزي که خواستي.»

