ريحانه روي مبل دراز کشيده بود و داشت با تبلت عماد بازي مي کرد. به بهانه اينکه چند خبر چک کند تبلت را از او گرفته بود اما بعد از آن رفته بود سراغ يکي از بازي هاي داخلش و حسابي سرگرم شده بود. هر بار که ريحانه از يکي از بردهايش ذوق مي کرد بچه داخل شکمش کمي وول مي خورد. ريحانه تا اين وول خوردن ها را احساس مي کرد بيشتر خنده اش مي گرفت. عماد در آشپزخانه در حال شستن ظرف ها بود. هر بار که ريحانه مي خنديد، دهانش از تعجب باز مي شد، خنده ريحانه که بلندتر مي شد عماد کمي نشانه تاسف سر تکان مي داد و دست آخر که ظرف ها را تمام کرد با خودش گفت:«باز اين دو تا چشم ما رو دور ديدن بين خودشون دارن مي خندن.» آب ظرف ها را با يک دستمال پارچه اي گرفت و گفت:« من نمي فهمم تو قرار بود پي داداش عادلت رو بگيري يا انگري بردز بازي کني؟ مگه نگفتم به رکوردم دست نزن ناراحت ميشم؟»
ـ رکوردت رو زدم خيالت راحت. عاطفه هم تشويق کرد.
عماد دست هايش را خشک کرد و روي تک نفره اي کنار ريحانه نشست.
ـ قربون دخترم برم الهي. کي مياد اين رکورد مامانش رو بشکنه؟
ريحانه با لحني کودکانه گفت:« آخي... تبلت باباعماد داغ کرده ماماني... بده يکم من باهاش بازي کنم.» سپس با لحن خودش گفت:«شما بشين سر درس و مشقت. تبلت باباعماد فقط مال مامانيه. اگه بابايي تبلتش رو مي خواد بايد برامون بستني بخره.» عماد از خنده ريسه مي رفت. کمي خودش را کنترل کرد و گفت:« بابا عماد رو چشش ميذاره فقط الان بستني فروشي بسته است. باز بشه هزار کيلو براتون مي گيرم. ريحانه خانم... از هيربد جون چه خبر؟»
ـ يه اکانت فيک درست کردم در قالب خواهر کوچيکش که شيراز زندگي مي کنه با هيربد و سانيا تماس تصويري گرفتم. تا تونستم فعلا خالي بندي کردم. بايد ببيني خانم مرداني چقدر نازنينه. شماره ام رو گرفته با هم ميشينيم درد دل مي کنيم.
ـ حالا لازم بود باهاش کانکت بشي؟ خير سرش بازيگر معروفيه بفهمه بهش دروغ گفتيم زنده مون نميذاره.
ـ عادل گفته بود اين زنه يه مقدار تنهاست. خوبه يه دوستي داشته باشه. اينم سر رودروايسي شماره و آدرس پيج داده بود بلکه از سرش بازش کنه.
عماد حالتي کنجکاو به خود گرفت و گفت:«خب الان وظيفه شما چيه؟»
ـ مي خوام از زبونش بکشم بچه داره يا نه؟
ـ برو گمشو... يارو اصلا شوهر نکرده که بچه اش باشه.
ريحانه لبخندي زد و گفت:«اتفاقا برعکس. هم شوهر کرده هم بچه داره. اون دفعه که بهش زنگ زده بودم بهش گفته بودم که حامله ام و بچه ام دختره. با چه ذوق و شوق و دقتي مي گفت خواستيد براش سيسموني بگيريد همه چي رو همون اول نخر. مثلا اول از لباس و وسايل ضروري شروع کن يا تخت و گهواره ات رو بذار براي بعد شش ماه که بي قراريش بيشتر ميشه يا مي خواي وسيله بخري فلان اسم رو از فلان جا بخر که جنسش خوبه. اينقدر حرفاش جالب بود که نشستم يادداشت کردم.» عماد خنده اي کرد و پرسيد:« حالا ليست جنس خوب ها رو داري؟»
ـ آره... ولي زيادي سطح يک بود.
ـ تو حالا بهم بده. خودم حساب و کتابش رو مي کنم.
ريحانه ليست را به عماد داد. عماد کمي ليست را خواند و گفت:« بعضي هاشون قيمت شون مناسبه. ولي احتمالا سانيا مرداني از يکي از پاساژهاي بالاشهر خريده براش بيشتر فاکتور کردند. اين ها به کنار خودش بهت گفت بچه داره؟» ـ بازم نه. زود پيچيد به بازي... ولي عادل خواسته بود حتما مطمئن شم بچه داره يا نه. يه دستي زدم گفتم اين همه اطلاعات رو چطور اين قدر دقيق مي دونيد؟ بازم گولم زد که اين چيزا رو خيلي دوست داره. تا اينکه يه جور ديگه تا کردم.
ـ چطوري؟
ـ يه بلوفي زدم گفتم قراره دو سال ديگه با شوهرم ساکن تهران بشيم. اگه بخوام بچه مو بفرستم مهدکودک که برم سرکار کي وقتش باشه خوبه؟ فکر مي کردم حالا بگه نمي دونم ولي از اونجا که سانيا خانم عطش انتقال تجربه داشت يه جوري جوابم رو داد که مطمئن شدم بچه داره خوبشم داره.
ـ جالب شد... چي گفت؟
ـ عين حرفش رو ميگم...گفت اصلا عجله نکن برا کار کردن دخترت گناه داره. سه سال و نيمش بشه ديگه وابستگيش کمتر ميشه اون موقع ببرش مهد.
عماد قهقهه اي زد و گفت:« دمت گرم ريحانه. معلومه خواهر اون عادل قالتاقي.»
ـ ببين ديگه تو روت مي خندم پررو نشو. همين جوريش دلم برا داداشم تنگ شده تو هم اذيتم کن.
عماد خنديد و گفت:«من که مي دونم با اون پيج هاي فيک تون با هم ميشينيد حرف مي زنيد. عادل گشت و گذار و حوري ها رو برداشته ما هم نشستيم با مرده ها تخمه مي شکنيم. امروز خدايي عجب روزي بود. يه دختر جووني رو آورده بودند تو مستي تصادف کرده بود. بيچاره پدر و مادرش خودشونو کشتند تا جنازه اش رو تحويل گرفتند. دلم خيلي ريش شد وقتي ديدمشون.»
ـ نگو حالم بد شد... من ديگه تحمل ندارم چرا اين حرفا رو مي زني؟
عماد لبخندي کمرنگ زد و گفت:«مي بيني اين عاطفه خانم باهامون چيکار کرده؟ تا قبل از اون راحت از اين چيزا حرف مي زديم و برامون يه چيزي در حد فيلم ترسناک يا خون بازي بود. حالا که داريم پدر و مادر ميشيم انگار وارد يه تيم يا جزئي از يه شبکه بزرگ از پدر و مادرها شديم که به هر کدومشون يه دردي برسه انگار ما درد کشيديم. عجيب نيست ريحانه؟» ريحانه سري تکان داد و گفت:«حق با توئه. منم بعضي اوقات به اين فکر مي کنم که انگار من بزرگ شدم که بچه دار بشم. من خيلي دوست داشتم درس بخونم و کار کنم و پدر و مادرم تموم قوت شون رو برام گذاشتند که بزرگ شم. بزرگ شدم فکر مي کردم حالا اونقدر قدرت دارم که هر کاري بکنم ولي انگار تموم قدرت و انرژيم تلف شده بود اگه اين بچه رو نداشتم. الان از اين نگرانم که اون قدر قوي نباشم که بتونم بزرگش کنم. نکنه من ضعيف باشم عماد؟»
ـ پس من اينجا چيکاره ام؟ اگه تو فکر مي کني تو اين شرايطي من هميشه کنارتم. قول ميدم تنهات نذارم. تو خيلي هم قوي هستي به دو دليل.
ريحانه رو به عماد کرد و پرسيد:«مي شه بهم بگي؟» عماد بلند شد و کنار ريحانه نشست. ناگهان ريحانه سرش را روي پاي عماد گذاشت و عماد هم موهاي بلند ريحانه را آرام نوازش کرد.
ـ مي دوني... دليل اول اينه که تو خيلي زن شجاعي هستي. با اينکه من خيلي اذيتت کردم. کوچيکتر بوديم و خيلي چيزا دلمون مي خواست ولي من اول زندگي فقير بودم. هر بار دلم مي خواست بلند بگم اگه منو نمي خواي همين حالا برو. ولي تو موندي و به خاطرش تمام عمرم ممنونتم... واقعا از ته قلبم ميگم.
ريحانه اشک هايش را پاک کرد و سعي کرد صداي گريه دارش زياد مشخص نباشد. پرسيد:«دليل دوم چيه؟»
ـ دليل دوم اينه که... يکي عين منو داري که خيلي دوستت داره و برات پاستيل و بستني مي خره. خخخخخ.
ناگهان ريحانه مشتي به بازوي عماد زد و گفت:«اي حقه باز... هيچ وقت خوشحاليت و ناراحتيت معلوم نيست.»
ـ من غير قابل پيش بيني ام... يه روز با بستني ميام يه روز با يه گوني اسکناس صددلاري که از خزانه داري آمريکا دزديدم. در هر صورت خوبم.
ريحانه بيشتر خنديد و گفت:«پس اين بار يکم بيشتر نازم کن.»
ـ رو چشمم.
مدتي به اين منوال گذشت که ناگهان زنگ گوشي عماد به صدا درآمد. عماد خواست سريع بلند شود که چشمش به ريحانه اخمو خورد. لبخندي موذيانه زد، سر ريحانه را آرام روي مبل گذاشت و سرش را بوسيد. بعد تندي به طرف گوشي دويد ولي با ديدن آن کمي ايستاد و به آن دست نزد.
ـ شماره ناشناسه... چيکار کنيم؟
ريحانه روي مبل نشست و گفت:«بردار ولي حواست باشه چي ميگي. بذار رو بلندگو منم بشنوم.» عماد نفسي تازه کرد، تماس را برقرار کرد و گوشي را روي ميز ميان خودش و ريحانه گذاشت. همين که الو گفت، صدايي خش دار گفت:«الو... شما دکتر فريدزاده ايد؟»
ـ بله خودم هستم. بفرماييد.
ـ از پذيرش بيمارستان باهاتون تماس مي گيرم.
ـ امرتون؟
ـ يه بيمار بدحال زنگ زده بود 115. انتقالش دادند به اين بيمارستان. غير از شماره شما هيچي ثبت نداشت برا همين به شما زنگ زديم.
ـ معذرت مي خوام. اصلا اين شماره رو نميشناسم.
ـ امکان داره تشريف بياريد شناساييش کنيد ببينيد کيه؟ بايد براش پرونده رد کنيم ولي نه اسم داره نه همراه.
ـ مگه خودش نمي تونه حرف بزنه؟
ـ نه متاسفانه... يک ساعتي ميشه که بيهوشه.
ـ براي چي؟
ـ مسموميت دارويي. بيش از حد دارو مصرف کرده.
عماد سري تکان داد و گفت:«خيلي خب... الان خودم رو مي رسونم. کدوم بيمارستان؟... ممنون از تماستون.» ريحانه پرسيد:«مي دوني کي بود؟»
ـ نه... ميرم ببينم. تنهايي که نمي ترسي؟
ـ نه من آدم شجاعي ام. خودت گفتي مگه نه.
عماد در حالي که داشت براي بيرون رفتن آماده مي شد گفت:«فکر کنم من خيلي ترسيدم. نکنه ريگي به کفشش باشه؟»
ـ اگه ريگي به کفش کسي باشه پشت بيمارستان قايم نميشه. شکارچي هر موقع احساس کنه خيلي قويه حمله مي کنه.
عماد يقه اش را صاف کرد و گفت:«جالب بود. مواظب خودت باش.»
ـ تو بيشتر... محکم برو جلو و از هيچي نترس... سر راهت بستني بگير هوس کردم.
عماد خنديد و گفت:«بهت زنگ مي زنم. سوئيچ ابوقراضه عادل کجاست؟»
ـ رو جاکليدي... به سلامت.
عماد در را بست. ريحانه به رسم هميشگي دم پنجره ايستاد تا رفتن عماد را تماشا کند. چراغ هاي سفيد خيابان خيلي وقت پيش روشن شده بود و چند ماشين گاهي از آن عبور مي کردند. ماشين عماد آرام از پارکينگ بيرون آمد و با احتياط در مسير قرار گرفت. تمام مدتي که عماد در حال بيرون آمدن بود ريحانه نگران بود مبادا عجله کار دست عماد بدهد اما عماد هوشيارتر از هميشه از اين امتحان بيرون آمد. خيالش که راحت شد، پتوي روي مبل را روي خودش انداخت و از روي مبل بلند شد تا داخل اتاق دراز بکشد. عماد بعد از پنج دقيقه رانندگي به بيمارستان رسيد. از اينکه آن جا آشنا نداشته باشد کمي ترسيده بود که خودش را مقابل پذيرش يافت.
ـ سلام من دکتر فريدزاده هستم. تماس گرفته بوديد بابت...
ـ بله درسته خوب هستيد؟
ـ متشکرم.
ـ دکتر ابراهيمي تا اسمتون رو ديد شناخت. ايشون رو مي شناسيد؟
عماد لحظه اي نفس راحتي کشيد و گفت:«معلومه که مي شناسم... با هم فيزيوپات مي خونديم. خب الان اينجا مشغول شده؟»
ـ ايشون الان رزيدنت اينجاست. امشب هم شيفت شونه.
ـ الان کجاست؟ ـ تو بخش اورژانس. انتهاي راهرو دست چپ.
ـ طبق معمول هميشه... چرا هميشه اين بخش هاي اورژانسي رو ميذارن انتهاي راهرو دست چپ يا راست؟
مسئول پذيرش خنديد و گفت:« خب اين بخش ها فاز اوليه اقدام محسوب ميشن. تو اون شرايط بحراني نميشه بيمار رو از اون همه طبقه با پله يا آسانسور برد چون هر لحظه اش براي نجات حياتيه. يه جور مرزبندي هم هست براي اينکه هر آدم متفرقه اي وارد اون محدوده اقدام نشه.»
ـ کيه که درک کنه... ممنونم ازتون.
عماد باجه پذيرش را ترک کرد و ميان بخش اورژانس چشم چرخاند تا دکتر ابراهيمي را بيابد. در ميان اين همه سفيدپوش مردي نسبتا چاق که اسکراب آبي به تن داشت توجهش را جلب کرد. به سمت او قدم برداشت و از دور سلامي کرد. مرد تا عماد را ديد چشمکي زد، اول کار پرستار را راه انداخت و بعد به طرف عماد آمد.
ـ سلام آقاي دکتر. حالت چطوره؟
ـ سلام آقاي مرده شور. احوالت چطوره؟
ـ عالي ام. الان هم اومدم ميت هاي اينجا رو بشورم.
ابراهيمي خنديد و گفت:«هنوز عوض نشدي. خانمت چطوره؟»
ـ خوبه. بهش ميگم ديدمت. تا اينجا دلم مثل سير و سرکه مي جوشيد.
ـ آخه براي چي؟
ـ تنهاش گذاشتم هول برم داشت.
ـ سلام منو بهش برسون. يه هفته ديگه تو تالار شهر نمايش هست. بليط بگيرم با هم بريم؟
ـ دلمون مي خواد ولي کار سخته. ان شا الله دفعه بعد.
ابراهيمي و عماد به سمت آسانسور رفتند. ابراهيمي ادامه داد:«تا يادم نرفته بذار بفرستمت پيش دکتر ياسر. اون الان پزشک معالج اون آقا شده.»
ـ دقيق نگفتند براي چي اومده.
ـ ساعت يازده شب آمبولانس يه مرد رو با علائم مسموميت آورد اينجا. تشخيص دادند مسموميت دارويي چندگانه بوده. يارو چند تا قرص رو با هم خورده. ده دقيقه ديرتر مي آوردنش مرده بود. به موقع معده اش رو شستشو داديم ولي فعلا يه ساعت گذشته و تا جايي که مي دونم تو اورژانس به هوش نيومد. الان تو آي سي يو بستري شده.
ـ يعني تو کماست؟
ـ تو اورژانس که استاپور بود. حالا تو سر بزن شايد تغييري حاصل شد.
عماد آب دهاني قورت داد و گفت:« دلم سوخت.» به ورودي آي سي يو که رسيدند دکتر ياسر مدتي بود ايستاده بود و قصد رفتن داشت که با عماد و ابراهيمي روبه رو شد. عماد با دکتر ياسر سلام و احوال پرسي کرد و گفت:« به من زنگ زده بوديد براي شناسايي بيمار.»
ـ درسته... از مريض هاتون هستند؟
ـ نه ابدا. من تو پزشکي قانوني مشغولم بيمار باليني نداشتم.
دکتر ياسر خنديد و گفت:«پس حتما رفيق جون جونيش بودي که همه رو ول کرده فقط شماره تو رو نگه داشته.»
ـ اي کاش دوست جون جونيم بود. من حتي شماره اش رو هم نشناختم. حالا حالش چطوره؟
دکتر ابراهيمي گفت:« من ديگه تنهاتون ميذارم. خدانگهدار.» دکتر ياسر و عماد وارد اتاق نيمه تاريک آي سي يو شدند و مقابل تختي ايستادند. روي تخت مردي جوان خوابيده بود که ته ريش داشت و موهايش روي صورتش پريشان شده بودند. به دهانش لوله اي متصل کرده بودند و دورش را با چسب بسته بودند. عماد ابرويي درهم کرد و به سمتش آرام حرکت کرد. بخيه هاي تازه روي دو سمت گونه اش زير لامپ روشن مي درخشيد. نور سفيد بالاي سرش چشمش را اذيت مي کرد و به خاطرش کمي پلک هايش تکان مي خورد. عماد رو به دکتر ياسر کرد و گفت:«اين جوري که اذيت ميشه.»
ـ بايد بفهميم که بيدار مي مونه وگرنه مي ميره. شما شناختيد کيه؟
عماد سر تکان داد و گفت:« يکي از دوستامه. اسمش احمده. احمد مقدم.»
ـ به شما نمي خوره رفيق خلافکار داشته باشيد.
ـ رو چه حسابي اينو ميگيد ؟
ـ همين ريخت و قيافه نزار و غلط انداز. مخصوصا اون دو تا جاي بخيه رو صورتش.
عماد نگاهي به احمد کرد و گفت:«نه. اين جوري نيست.» از ديدن او هيچ احساسي نداشت. نمي دانست بترسد يا تعجب کند. اين آن کسي نبود که چند هفته قبل ديده بود. در آن لحظه براي عماد او بدتر و نفرت انگيزتر به نظر مي رسيد. يک انسان خشمگين و بيمار که با بي حوصلگي راه مي رفت. آدمي که آن روز ديده بود مي توانست تمام چيزهايي را که داشت يک جا نابود کند و بعد هيچ چيز از خودش باقي نگذارد. اما حالا که با کمال تاسف اين کار را کرده بود از هميشه مظلوم تر به نظر مي رسيد و به هيولاي رعب انگيزي مي مانست که بعد از قرن ها حکمراني بر آسمان ها به زمين خاکي سقوط کرده باشد. عماد کمي که نگاهش کرد رو به دکتر کرد و گفت:«آقاي دکتر. اين دوست من اختلال خواب داره. بي دليل اين همه قرص رو نخورده.»
ـ با توجه به چيزي که شما گفتيد پس ممکنه ديرتر از حالت عادي به هوش بياد. چون شما اسمش رو مي دونيد بهتره زودتر به پليس اطلاع بديم. امکان داره تا اون موقع همراهش بمونيد؟
عماد فکري کرد و گفت:«بله هستم.»
ـ خب حالا که هستيد حواستون از جانب ما بهش باشه. با وجود اختلال خواب کار حسابي سخت تر شده. به پرستار زنگ مي زنم از اين حالت درش بياره به پهلو بذارتش. تا چهل و هشت ساعت ديگه همين جوري به پشت بمونه ممکنه زود خفگي بهش دست بده. هر اتفاقي افتاد بريد باجه سرپرستاري. ديگه خودتون مي دونيد چه کنيد. خدا خيرتون بده من ميرم.
دکتر ياسر از اتاق رفت و عماد با بيمار ناخواسته اش تنها ماند. لحظه اي به اين فکر کرد که عجب اشتباهي کرده. صندلي کنار تخت را برداشت و مقابل آن نشست. کمي روي آن احساس بي حوصلگي و بي قراري مي کرد. اصلا خوشش نمي آمد يک جا بنشيند و به ريخت کسي نگاه کند که تا چند وقت پيش از سايه اش مي ترسيد. حالا نه تنها بايد نگاهش مي کرد، بلکه بايد حواسش مي بود که يک وقت جلوي چشمانش از دست نرود. لحظه اي بعد از کلي کلنجار با خودش مطمئن شد که بايد حواسش باشد که اتفاق بدي نيفتد. بايد زنده مي ماند که جواب سوال هايش را بدهد. او و ريحانه مدت ها حواسشان را جمع کرده بودند پس چطور شماره او را گير آورده بود؟ به ياد ريحانه که افتاد، از جايش بلند شد و بيرون رفت. تلفن همراهش را برداشت و به ريحانه زنگ زد:«الو ريحانه بيداري؟»
ـ داشتم مي خوابيدم. کي بود حالا؟
ـ هموني که ازش مي ترسيديم.
ـ احمد؟
ـ آره.
ـ حالش چطوره؟
ـ داره مي ميره. با قرص اوردوز کرده پسره ديوونه.
ـ اين طوري نگو گناه داره.
ـ کم هول و ولا به دلمون ننداخته ريحانه. بخوام الان براش نگران بشم نمي تونم. فقط نمي فهمم بين اين همه آدم من بايد بيام بالا سرش. موندم چطور شماره ام رو گير آورده اين شيطان مجسم.
ـ برا منم عجيبه. يعني حتي شماره عادل رو هم نداشت؟
ـ احتمالا به يه دليلي ارتباط شون قطع شده.
ـ خب الان دقيقا چطوره؟
ـ تا وقتي اين قرص ها از بدنش دفع بشه بايد حواسمون باشه يه وقت تو بيهوشي خفه نشه يا تشنج نکنه.
ـ بيچاره الان داره خيلي عذاب مي کشه. خانواده اش الان چه حالي دارند؟
عماد به فردي از دور نگاه کرد. دلش مي خواست يکي از خانواده اش مي آمد و او را تحويل مي گرفت ولي به جاي آن پرستار آمد و به عماد گفت:« نگران نباشيد اومدم درستش کنم.» عماد سري تکان داد و دوباره تلفن را روي گوشش گذاشت.
ـ داشتم با پرستار حرف مي زدم ببخشيد.
ـ نگفتي خانواده اش مي دونن؟
ـ نه نمي دونن. تنهاي تنهاست تا وقتي که يکي خبردار بشه. از تو چه پنهون منم دلم گرفت. نميدونم چرا يهو مي خوام پيشش بمونم.
ريحانه خنديد و گفت:«سعي مي کنم مزاحمت نشم. مراقب خودت باش. تو هم استراحت کن وگرنه نمي توني مراقبش باشي... يادت باشه.»
ـ باشه يادم مي مونه. حيف نتونستم برات بستني بخرم.
ـ بالاخره که برمي گردي. من هميشه منتظرم.
ـ ديگه بايد برم. با اجازه شب بخير.
ـ شب شما هم بخير. خداحافظ.
عماد تلفن را قطع کرد و دوباره برگشت. اين بار احمد به پهلو مانده بود و به زور چند لوله نفس مي کشيد. عماد تا چند لحظه قبل فقط نيمرخي از او را مي ديد، حالا چهره تمام رخ و ترسناکش در مقابلش بود. نفسي تازه کرد و سرش را پايين انداخت. دلش مي خواست الان بيدار مي شد و مي توانست با او حرف بزند. مدام ياد آن روزي مي افتاد که به سازمان آمده بود و از پله نوردي هاي ملال آور مانند بچه ها شکايت مي کرد. گاهي در ذهنش آن نگاه مهربانانه او به شهرزاد را تصور مي کرد و کمي خنده اش مي گرفت. اما تا او را در اين حالت رقت انگيز مي ديد دوباره غمگين مي شد. يک بار دست احمد را گرفت و کمي نوازش کرد ولي تا اين کار را کرد، پوست دستش زير لرزش دست او لرزيد. دوباره به چهره درب و داغان شده اش نگاهي کرد و بعد دستش را از دست او برداشت. عماد کمي از اين حالت گيج مي شد. انگار جسم بيمار مقابلش به لمس شدن حساسيت داشت ولي عماد دليلش را نمي دانست. لب هايش خشک شده بودند. عماد دستي روي آن ها کشيد و از جايش بلند شد تا از پارچ آب کنار ميز ليوان آبي بريزد. ليوان آب را که پر کرد، دستمالي را خيس کرد و روي لب هايش پخش کرد. کارش که تمام شد، در دل کمي به خودش خنديد که اين طور دارد با ترسش کنار مي آيد. دلش مي خواست باز هم اين کار را بکند. دشمن ديروز در ذهن عماد حالا بيش از هميشه دوست داشتني شده بود. با خودش فکر مي کرد حتما قسمتي در کار بوده تا اين اتفاق بيفتد و دوست نداشت خاطره بدي از او به ياد داشته باشد. چند ساعتي به اين شکل گذشت تا اينکه وقت اذان صبح فرا رسيد. تا آن موقع عماد کلي کار انجام داده بود. مراقب اوضاع و احوالش مي شد، بررسي مي کرد چقدر حالش بهتر يا بدتر مي شود و هر چه دل تنگش داشت به مرد بيهوش شده مي گفت. ساعت را بررسي کرد و بلند شد تا به نمازخانه برود.
ـ باورم نميشه چقدر با هم حرف زديم. انگار نياز داشتم... من ميرم نمازم رو بخونم. به اميد خدا زود برمي گردم. تازه مي خوام از کمالات داداش غيرتي زنم بگم وقتي اومدم خواستگاري. قول ميدم زود برگردم. تو هم قول بده نري. زود ميام.
عماد جلو آمد و آرام سرش را بوسيد. بعد با قدم هاي بيصدا از اتاق بيرون آمد. راهروي آي سي يو را رد کرد و پشت در شيشه اي آي سي يو ايستاد. همين که در را باز کرد، مردي قدبلند و ميانسال و سبزه رو که چهره اي جاافتاده داشت به همراه مردي جوان از روي صندلي بلند شدند و مرد جوان با عماد دست داد. به نظر مي رسيد مرد ازاينکه تندي آمده و به مردي غريبه دست داده دستپاچه شده ولي خودش را کنترل کرد و خيلي جدي پرسيد:«سلام. دکتر فريدزاده شماييد؟»
ـ سلام. بله خودم هستم.
ـ تشريف بياريد بايد همراهمون بياييد.
ـ براي چي؟
مرد اشاره به مرد ميانسالي که با استرس با کتش ور مي رفت کرد و گفت:«جناب سرهنگ محبي مي خوان با شما صحبت کنند.»
ـ درباره چي؟
سرهنگ محبي جلوتر آمد و گفت:«سلام آقاي دکتر... الان حالش چطوره؟»
ـ فعلا بيهوشه. تا دو روز بايد تحت نظر باشه.
ـ چطور آخه اين طوري شد؟
ـ دکترا ميگن چند سري قرص رو با هم خورده. اگه اين دو روز رو رد کنه روز سوم به اميد خدا به هوش مياد.
سرهنگ محبي نگاهي بدبينانه به عماد انداخت و پرسيد:«شما باهاش چه نسبتي داريد؟»
ـ هيچ نسبتي جناب. به من گفتند فقط شماره منو داشته برا همين خبرم کردند.
ـ شما بهش شماره داده بوديد؟
ـ نه ابدا... انگار خودش پيدا کرده بود.
ـ چطور با هم آشنا شديد؟
ـ تو سازمان پزشکي قانوني اومده بود دنبال پرونده عليرضا فروزش. اونجا همو ديديم. خودم بهش پرونده رو دادم ولي شماره ندادم.
ـ الان کجا داشتي مي رفتي؟
ـ با اجازه شما مي رفتم نمازخونه نماز بخونم.
محبي کمي فکر کرد و به استوار همراهش گفت:«جعفر جان من ميرم نماز. تو اگه مياي بيا اگه نمياي همين جا باش تا برگردم.»
ـ اگه اجازه بديد منم ميام.
محبي لبخندي زد و به عماد گفت:«پس با هم ميريم. آقاي فريدزاده بياييد نماز رو به اتفاق بخونيم. باهاتون کار دارم.»
هر سه نفر در نمازخانه کنار هم نماز خواندند. عماد که از نماز فارغ شد، تسبيحي از جيبش در آورد و ذکر حضرت زهرا(س) را بعد از نماز خواند. محبي جعفر را به طرف سالن انتظار فرستاد. خودش با دست تسبيحي گفت و کارش که تمام شد، سر جايش نشست و به مهر خيره شد. عماد از اين حالت او چيزي شبيه به فشار رواني احساس مي کرد. شانه هاي محبي مي لرزيد و لب هايش به هم چفت شده بودند. لحظه اي چشم هايش را بست و به سجده رفت. صدايي شبيه زمزمه هايي آهسته از او به گوش رسيد و بعد از دقايقي دوباره بلند شد و با چشم هايي که به سرخي مي زد گفت:«ببخشيد نمازم يکم طول کشيد.»
ـ اختيار داريد. گفتيد که باهام کار داريد.
ـ بله... گفتيد حالش چطوره؟
ـ فعلا بيهوشه. به چهل و هشت ساعت زمان نياز داره تا خطر رفع شه. تو اين مدت تحت نظره.
ـ اي پسره ديوونه... آخر اين اضطراب کار دستش داد. خدا رو شکر بدتر از اين نشده.
عماد پرسيد:«ببخشيد شما چطور متوجه شديد؟»
ـ به ما زنگ زدند گفتند به اين اسم يه بيمار اومده که احتمالا بايد شما بشناسيد. خوب شد کس ديگه اي سراغش نيومد وگرنه خدا مي دونه چه بلايي سر احمد مي اومد.
ـ مگه چيکار کرده؟
محبي مکثي کرد و گفت:«کاري رو کرده که نبايد مي کرد. عصباني کردن يه عده گردن کلفت که مي خواستند فيروز مرزوقي به عنوان قاتل سعيد فرهنگ اعدام بشه. بغل گوش خودم، ماموراي خودم عليه يکي ديگه از ماموراي خودم توطئه مي کنند اون وقت من هيچ کاري نمي تونم بکنم.»
ـ ميشه دقيق تر توضيح بديد من متوجه نميشم.
محبي صدايش را صاف کرد و گفت:«بعد از اينکه فيروز تبرئه شد، خبر دادند که مقدم رو بازداشت کردند. يه مدت بود بهش مشکوک بوديم چون يه سري اقدامات خطرناک مثل ملاقات با يه افسر متخلف داشت. مي ترسيديم خائن دربياد براي همين زير نظرش داشتيم.»
ـ مگه ملاقات با افسر متخلف جرمه؟
ـ اون سرگرد به خاطر آزاد کردن يه قاچاقچي بزرگ مشروبات الکلي سه سال پيش زنداني شده بود. چند ماه قبل که مريضيش عود کرد بقيه محکوميتش رو تو بيمارستان گذروند. همين يه ماه پيش فوت شد ولي با رفت و آمدهاي مقدم تصميم گرفتيم از خود سرگرد بپرسيم که اونم نشوني يه مردي به اسم عليرضا فروزش رو بهمون داد. اون لحظه آخر مقدم اومده بود که پرونده اش رو به جريان بندازه. بعد از اينکه مقدم رو دستگير کردند، به يکي سپردم که پرونده و مدارک رو از اونجا بياره. بررسي کرديم و ارتباط کذايي عليرضا با سعيد فرهنگ کشف شد. همون روز محاکمه يه نامه زدم به قاضي و ازش خواستم همين حالا تبرئه اش کنه. فکر کردم کار با تبرئه حل ميشه ولي دستي دستي انداختمش تو دهن شير.
محبي دوباره سکوت کرد تا نفسي تازه کند. اسپري خاکستري رنگي را از جيبش درآورد و در دهانش گذاشت و کمي فشار داد. اسپري را به کناري انداخت و کمي بيني و دهانش را بست و ماده اي که وارد کرده بود را آرام قورت داد. صدايش را صاف کرد و گفت:« من معذرت مي خوام... اين آلودگي هواست و دردسرهاش. کجا بوديم؟»
ـ بعد از تبرئه چي شد؟
ـ بعد از تبرئه تصميم گرفتيم باز هم تعقيبش کنيم. سروان اميري که مسئول ارشد اجرايي پرونده بود اون موقع اومد دنبالش. يه چند ساعت با هم بودند تا اينکه ماشين سروان اميري چندبار سرعت گرفت و ايستاد. شست مون خبردار شد که يه اتفاقي افتاده. تا يه جاده خاکي خلوت تو پايين شهر تعقيب شون کرديم تا اينکه مامور خبر داد که سروان اميري به قصد کشت داره مقدم رو مي زنه.
عماد ناگهان ياد جاي بخيه هاي روي صورت احمد افتاد. اخمي کرد و پرسيد:«چرا همون موقع دخالت نکرديد؟»
ـ اون جا هيچي آنتن نمي داد برا همين مامور مجبور شد براي اطلاع دادن دوباره برگرده به سطح شهر. وقتي خواستيم اقدام کنيم دير شده بود و خيلي وقت پيش از اون منطقه رفته بودند.
ـ اين سروان اميري که ازش حرف مي زنيد الان کجاست؟
محبي گفت:«هنوز نمي دونيم. دو روزه به سرهنگ قيصري معاونم اطلاع داده که ميره ماموريت قيصري هم براش رد کرده. همه چي زير سر اين دوتاست. سه سال پيش که اون سرگرد محاکمه شد، همين اميري و سرهنگ رحمانپور عليه اش شهادت دادند. اون موقع اميري زيردستش بود و رحمانپور هم رده اش. اگه اون اتفاق براي سرگرد مالکي نمي افتاد الان اونم سرهنگ بود ولي نذاشتند. خون به جگر شد تا رفت.»
ـ بعدش چي شد؟
ـ دوباره يه نفر ديگه رو فرستاديم پي سروان اميري. اونم خبر داد که بعد از اينکه مقدم رو گذاشت تو يه خونه اي، اول رفت خونه شهرام رئيسي بعد هم رفت عمارت خداپرست ها. همون جا قيصري رو هم شناسايي کرديم. يکي از جاسوسايي که توي خونه خداپرست ها داشتيم بهمون گفت که اين ها قراره رئيسي رو بترسونند که براي اينکه ماجراجويي هاش لو نره بيشتر بهشون سواري بده. براي همين از شما يه خواهش داريم که مي خوايم بهش پايبند باشيد.
ـ اول از همه دلم مي خواد بدونم خداپرست ها چه صنمي با سعيد و عليرضا داشتند؟
ـ هر کدومشون به يه طريق وصل ميشن به يه تاجر يهودي ايراني به اسم آبراهام خداپرست که يه خانواده ثروتمند و قدرتمند رو شکل داده. رئيسي و خبيري تو خونه هاي آبراهام زندگي مي کردند تا اينکه آبراهام در اثر کهولت سن فوت کرد و پسر بزرگش محمدجواد با اسم مستعار جورج رئيس خانواده شد. جورج دوست نداره با همون آدم هاي قديمي کار کنه برا همين داره کم کم زير پاشون رو خالي مي کنه تا جا برا پسراش و نيروهاي تازه نفسش باز بشه. جورج اجازه ميده رئيسي اين قتل ها رو مرتکب بشه که بعدا بتونه عليه اش استفاده کنه. حالا مي رسيم به چيزي که من از شما مي خوام.
عماد متعجب از اين همه اطلاعاتي که به يک باره گير آورده بود گفت:« بفرماييد من سراپا گوشم. چه بايد بکنم؟»
ـ ازتون مي خوام همين حالا اينجا رو ترک کنيد و ديگه برنگرديد اينجا. خبري قراره از جانب اين بيمارستان منتشر بشه و اگه شما اين جا باشيد شما رو مظنون تلقي مي کنيم.
ـ چه خبري؟
ـ از امروز صبح قراره اعلام کنيم که ستوان مقدم پس از مبارزه با اشرار به فيض شهادت نائل آمدند. هماهنگي با بيمارستان انجام شده. مي مونيد شما که همراهيش کرديد.
ـ شوخي مي کنيد.
ـ با شما شوخي نداريم. حتما اخبار رو چک کنيد به زودي دستگيرتون ميشه.
دهان عماد از تعجب باز ماند. کمي خودش را کنترل کرد و گفت:«انگار بهتون گفته بودم که تا سه روز ديگه حالش خوب ميشه.»
ـ مي دونيم.
ـ پس اين کارا برا چيه؟ ـ فقط مي خوايم دروغشون راست بشه. قرار بود فقط رئيسي رو تهديد کنند. حالا همه مردم با هم تهديد ميشن. برادرزن شما هم همين طور.
ـ برادرزن من؟
ـ مگه سروان عادل ضيايي برادرزن شما نيست؟
عماد ديگر داشت کم مي آورد. کمي سر تکان داد و گفت:«بله. ازش خبر داريد؟»
ـ بله حالشون خيلي خوبه. سلام دارند خدمتتون.
ـ اون هم لازمه بدونه؟
ـ نه لازم نيست. نبايد بقيه عوامل اجرايي از نقشه باخبر بشن ولي اگر باخبر شدند اينو از چشم شما مي بينم. اون قدري هم باسابقه هستيد که اگه دهن لقي کنيد به ضررتون تموم بشه آقاي دکتر فريدزاده.
ـ منظورتون چيه؟
ـ همين که با يه حکم غيرقانوني از ساري به تهران اعزام شديد تا توي کار پزشکي قانوني تهران فضولي کنيد.
عماد لحظه اي مغزش قفل شد و با ترس و ناباوري به محبي مفتخر نگاه کرد. تا دهانش را باز کرد به لکنت افتاد و گفت:«جناب سرهنگ باور کنيد من خبر نداشتم. من فقط دستور مي گرفتم. من اون موقع مرخصي بودم که دکتر محمودي و دکتر مشفق بهم زنگ زدند. حکم از طرف رئيس اومده بود نمي تونستم تمرد کنم.»
ـ مي دونيم. دکتر محمودي هم اکنون از سمتش برکنار شده و حالا که پاي دادگاه ويژه وسط اومده دکتر صفدري حتما به دنبال اينه که عليه شما توطئه اش رو به بار بنشونه. همين امروز و فردا مامور مي فرستند تا شما رو دستگير کنند. مي فهميد که منظورم چيه؟
عماد کمي مکث کرد. دست هايش روي پاهاي دوزانوشده اش مي لرزيد. صورتش را جمع و جور کرد و گفت:«اگر مي خوايد من رازداري کنم خب بهم اعتماد داشته باشيد. مطمئن باشيد نه چيزي ديدم و نه چيزي مي دونم. خيلي وقته که با سروان ضيايي ارتباط خاصي نداريم به جز همسرم که اونم خواهره و در جريان ماموريتش هستيم. به همسرم هم نميگم چه اتفاقي افتاده.»
ـ خوبه که درک مي کنيد. پس خيلي سريع از اينجا بريد. تا طلوع آفتاب مهلت داريد اگر وسيله اي اونجا جا گذاشتيد برداريد و بريد. استوار تا اونجا همراهيتون مي کنه. اگر بعد از طلوع اينجا باشيد يا کسي خلاف اين رو مطرح کنه خودتون مي دونيد و پرونده درخشانتون.
عماد آرام از جايش بلند شد و به طرف در رفت تا بيرون برود. رو به سرهنگ محبي کرد و گفت:«بله... ممنونم. واقعا لطف بزرگي کرديد. من فقط کوتاه يه سري بهش بزنم و برگردم. قول ميدم زود بيام. از بابت من خيالتون قرص باشه.»
ـ به سلامت... سلام من رو هم بهش برسون و بگو حالا وقت استراحته قهرمان.
عماد لبخندي زد و گفت:«حتما بهش ميگم.» قبل از اينکه برود، تمام نمازخانه را برانداز کرد. آرامشي از اين مکان زيبا گرفته بود که نمي توانست با هيچ کلمه اي شکر آن را به زبان بياورد. در را بست و قصد ديدار آخر را کرد. عماد که دفعه اول با ترس و لرز و تنفر وارد راهروي آي سي يو شده بود حالا فقط اشتياق داشت تا به سمت او بدود و همه چيزهايي که رخ داد را براي احمد تعريف کند. به خودش که آمد مقابل تخت او ايستاده بود. هنوز بيهوش مانده بود و شرايطش تغييري نکرده بود ولي رفتار عماد ديگر مانند سابق نبود. حالا دوست داشت با لذت او را ببيند و با شوق بگويد که ديگر از او نمي ترسد. به سمتش قدم برداشت و دوباره سرش را بوسيد. پلکي زد و گفت:«الان بايد برم. قسمت نيست بقيه خاطراتم رو برات تعريف کنم. اميدوارم زود حالت خوب بشه و بتونم يه روز ببينمت. راستي خانواده ات رو ديدم... از همين جا بهت سلام رسوندند... واقعا خيلي خوش شانس بوديم که همديگه رو ديديم. سعي کن خيلي غصه نخوري. همه چي درست ميشه. ممنونم از اينکه بودي. تو جون منو نجات دادي... خداحافظ.»
عماد آرام از اتاق بيرون آمد و با بدرقه استوار از آي سي يو بيرون آمد. مي خواست دوباره برگردد و باز هم حرف بزند ولي طبق دستور بايد مي رفت و ديگر پشت سرش را نگاه نمي کرد. استوار او را تا دم ورودي رساند و خودش به داخل برگشت. آفتاب طلايي صبحگاهي کم کم از ميان ابرهاي بيرون مي آمد و حياط بيمارستان دوباره هياهوي معمول را بازيافت. همراهاني که در چادرها اطراق کرده بودند بيرون آمده بودند تا صبحانه بخورند. چند کودک با وسايل بازي داخل حياط بازي مي کردند. مغازه هاي اطراف کرکره هايشان باز شد و خيابان رو به رو دوباره شلوغ شد. عماد از درون احساس شادي مي کرد از اين که دوباره فرصتي پيدا کرد تا دوباره جوشش شهر را زير آسمان آبي و خورشيد درخشان ببيند. سوار ماشين عادل شد و تا توانست آرام رانندگي کرد. تمام شهر حالا به چشمش زيباتر مي آمد.
به خانه رسيد. بوي نيمروي چرب با نان تازه اي که عماد خريده بود پيوند خورده بود ريحانه با موهاي شلخته در را باز کرد و در حالي که داشت با دستمال دست هايش را خشک مي کرد گفت:« سلام.چه زود رسيدي. دستت درد نکنه واقعا نون نداشتيم.»
ـ تازه کجاشو ديدي؟ بستني سنتي هم برات خريدم با خامه بعد صبحانه واقعا مي چسبه.
ريحانه قوطي بستني را با شوق از دستش گرفت و گفت:«مرسي. خدايا شکرت امروز روز منه!» عماد خنديد و کتش را روي مبل انداخت. با ديدن ميز صبحانه دست هايش را به هم ماليد و گفت:«فعلا که وقت صبحونه است. دست و پنجه شما هم درد نکنه.» هر دو با خوشحالي سر ميز صبحانه نشستند و ريحانه پرسيد:«امروز ميري سرکار؟»
ـ چرا نرم؟ ميرم خوبش هم ميرم. ولي اول با هم بستني مي خوريم بعد ميرم. البته اگه شما مهمونم کني خانمم.
ريحانه خنديد و گفت:«چرا نکنم خوبشم مي کنم... راستي پسره چطور شد؟»
عماد کمي سکوت کرد و لب هايش را به هم فشرد. رو به ريحانه کرد و گفت:«عزيزم... مي دوني که قرارمون چي بود؟» ريحانه ناگهان لبخندش را خورد و به فکر فرو رفت. وقتي عماد اين حرف را مي زد يعني اينکه سر ميز غذا جاي اوقات تلخي و صحبت از چيزهاي بد نبود. اين يعني اتفاق خوبي نيفتاده. پلکي زد و گفت:«بله. بهتره غذامون رو بخوريم. باشه براي بعد.»

