خورشيد بالاي سر شهر بود و پوست زمين را با شعله هايش تيغ مي زد. سانيا و مينا هراسان و آشفته در حياط کلانتري راه مي رفتند و منتظر بودند تا با عادل و رضا ملاقات کنند. صداي چرخ ماشين رضا روي زمين مانند انگشت کشيدن روي تخته سياه تمام افراد حاضر را متاثر کرد و سانيا به محض ديدن رضا دويد و گفت:«سلام آقاي شفيعي خوب هستيد؟» ـ ممنون متشکر. ـ آقاي ضيايي کجاست؟ من به ايشون زنگ زده بودم. رضا نگاهي به ماشين کرد و گفت:«شرمنده خانم مرداني... امروز خبردار شديم يکي از دوستان فوت کرده آقا هيربد از اون موقع تو شوکه.»

ـ لازم نيست دروغ بگي خودم اسمشو مي دونم.

سپس به طرف پنجره صندلي عقب رفت و با کف دستش به شيشه پنجره زد. رضا داخل ماشين نشست و عادل را بيدار کرد.

ـ آقا عادل بيدار شيد اومديم کلانتري.

عادل کمي ابرو درهم کرد و خواب آلود پرسيد:«چي شده؟» سانيا رضا را کنار زد و گفت:«آقاي ضيايي دخترم. دخترم رو دزديدند.»

ـ سلام خانم مرداني. تازه چي گفتيد؟

ـ دخترم يلدا!

عادل کمي سرش را تکان داد تا خواب از سرش بپرد. رو به رضا کرد و پرسيد:«الان کلانتري ايم؟»

ـ آره. تا خانم مرداني گفتند چه خبره اومديم سمتشون.

عادل در صندلي عقب را باز کرد و پياده شد. بدون التفات به سانيا و رضا به طرف ساختمان کلانتري رفت که مينا مقابلش ايستاد و گفت:«آقا دستم به دامان تون. نوه گلمو از دستم بردند. تو رو خدا کمک کنيد يادگار پسرم دست اين وحشي ها نباشه.» عادل لبخندي کمرنگ زد و گفت:«غمتون نباشه خانم فروزش. تشکيل پرونده داديد به اميد خدا؟»

ـ بله. با سرگرد جهانشيري.

ـ به اميد خدا درست ميشه. به دوستان بگيد تشريف بيارند که اونجا بيشتر صحبت کنيم.

مينا به سمت سانيا و رضا رفت و عادل هم به جلو تا با جهانشيري صحبت کند. به در اتاقش که رسيد، در زد و سلامي کرد. سرگرد جهانشيري به احترام عادل به طرفش آمد و بعد از دست دادن او را در آغوش گرفت.

ـ خبر ستوان مقدم رو شنيدم. بهتون تسليت ميگم.

عادل چشمي پايين انداخت و گفت:« ممنون.»

ـ حالا تشييع جنازه کي هست؟

ـ معلوم نيست. احتمالا در حد يادبود و يه ختم خانوادگي باشه.

ـ براي چي؟

عادل نفسي تازه کرد و گفت:«جنازه نداره. احتمال ميدن تا الان معدوم شده.» جهانشيري دهانش از شوک چيزي که شنيده بود باز ماند. دوباره دهانش را بست و گفت:«با اين حساب احساس مي کنم بايد خيلي مقصر باشم که عليه اش شهادت دادم. پسر با پشتکاري بود. بهش اميد داشتم.»

ـ شما وظيفه تون رو انجام داديد. الان بحث مهم تري برامون پيش اومده.

ـ در مورد خانم مرداني و خانم فروزش من قبلا با سرهنگ محبي صحبت کردم. خيلي عالي ميشه اگر شما به عنوان مسئولين پرونده سعيد فرهنگ با ما همکاري داشته باشيد.

ـ نظر لطف شماست جناب سرگرد. تا الان چي دستگيرتون شده؟

سرگرد جهانشيري صدايي صاف کرد و گفت:«ساعت دوازده صبح مدرسه گزارش داد که يکي از کلاس اولي ها گم شده. ماجرا از اين قراره که مادربزرگ بچه که از يازده و نيم منتظر خروج کلاس اولي ها بوده نوه شو تو جمعيت پيدا نمي کنه.»

ـ چرا از يازده و نيم؟

ـ بچه هاي کلاس اولي زودتر تعطيل ميشن که بين بچه هاي بزرگ تر قاطي نشن.

ـ خود خانم فروزش اون موقع کجا بوده که متوجه نشده؟

ـ به گفته خانم فروزش، ايشون مدت زيادي رو با يه مرد ناشناس در حال صحبت بوده. اون مرد يه حرفايي زد که حواس خانم فروزش از بچه پرت شد و اين اتفاق افتاد.

ـ چي مي گفت؟

ـ يه چيزايي در مورد همين مسئله رئيسي. به يک باره جلوي خانم فروزش سبز شد و يه حرفايي در مورد پسرشون و انتقام از رئيسي زد. عين کلام اين مرد هم اين بود که اصلا از خون پسرتون نگذريد و حتما از رئيسي شکايت کنيد. از شما چه پنهون حرفاش خيلي تاثيرگذار بود. يه شکايت نامه هم تنظيم شد که جرم رئيسي رو سنگين تر کنه.

ـ خانم فروزش تونست چهره اين آقا رو شناسايي کنه؟

ـ بله. قراره بخش چهره نگاري برامون ارسالش کنه.

رضا در را براي سانيا و مينا باز کرد و بعد از اينکه خانم ها روي صندلي نشستند در اتاق را بست و ايستاده باقي ماند. سرگرد جهانشيري گفت:«خانم فروزش امکان داره چيزهايي که به ما در مورد اون آقاي ناشناس گفتيد به آقاي ضيايي هم بگيد؟» مينا دستي روي دهانش گذاشت و گفت:«ايستاده بودم منتظر نوه ام که يه آقاي قدبلند با موهاي جوگندمي صدام زد. بهم گفت بايد باهام در مورد تصادف پسرم صحبت کنه. برام مهم شد ببينم چي ميگه برا همين گوش به حرفش شدم. طرف يه دقيقه حرف مي زد دو دقيقه گريه و زاري که ماجراي پسرم عمدي بوده و کار رئيسي بوده. خيلي اصرار داشت که حتما از رئيسي شکايت کنم و انتقام خون عزيزش رو با اين کارم بگيرم.》

ـ گفتيد خون عزيزش؟

ـ عين حرفش بود. مي گفت رئيسي سفاک عزيزش رو کشته. مي گفت اگه اين کار رو بکنم اون مي تونه انتقامش رو بگيره. اين قدر گفت و ريختم به هم که يادم رفت دختر پسرم تعطيل شده. هر چي گشتم دنبالش پيداش نکردم. حالا چيکار کنم؟

ـ خودتون فکر مي کنيد انگيزه آدم رباها چيه؟

سانيا جواب داد:«خيلي چيزها مي تونه ياشه آقاي ضيايي. يکيش همين که دخترمو نشون دادم. شک ندارم کار همين خبيري و پسر بي غيرتشه.» مينا پرسيد:«رو چه حسابي اينو ميگي دختر؟ آخه اون چرا بايد يلدا رو بدزده وقتي ازت خواستگاري کرده؟»

ـ من ردش کردم خاله مينا. مي خواد اين طوري تحت فشارم بذاره.

ـ چرا اين کار رو کردي؟ وقتي مي بيني اين طور زور داره چرا باهاش لج کردي؟

ـ اسم اين عوضي رو ديگه نيار تو رو خدا.

رضا گفت:«آروم باشيد خواهش مي کنم. خانم مرداني... شماره اي چيزي بعد از اون باهاتون تماس نگرفته؟» سانيا سري پايين انداخت و گفت:«هنوز نه. نکنه بلايي سر بچه ام اومده که زنگ نزدند؟ خدايا الان دخترم کجاست... يلدا... يلدا.» رضا ناگهان متوجه شد سانيا به سختي نفس مي کشد. در يک لحظه سانيا از روي صندلي سقوط کرد و روي زمين افتاد. تمام حاضرين اتاق دور او حلقه زدند و سعي کردند او را صدا کنند تا به هوش بيايد. عادل از جا بلند شد و به رضا گفت:«برو از کلانتري کمک بيار. بعد هم خانم مرداني رو سوار ماشين کن ببر بيمارستان.» مينا بلافاصله گفت:«منم ميام هانيه تنها نباشه.» جهانشيري جواب داد:«خواهش مي کنم شما پيش ما باشيد. اگر بعدا تماسي دريافت کرديم بايد شما پشت خط باشيد. آقاي ضيايي شما هم همين طور.» نيم ساعت بعد از اينکه خيال همه بابت سانيا راحت شد، تلفن همراه سانيا روشن شد و شماره اي ناشناس روي صفحه گوشي آمد. عادل رو به مينا کرد و گفت:«شما تلفن رو جواب بديد. خيلي دستپاچه نشيد ولي زياد هم خونسردي نشون نديد.» مينا سري تکان داد، تلفن را روي بلندگو گذاشت و شروع کرد:«الو؟»

ـ شما مادر يلدا فروزشي؟

ـ نه من مامان بزرگشم.

ـ پس مامانش کدوم قبرستونيه؟

ـ بيچاره تا خبر رو شنيد حالش بد شد. تو رو خدا گوشي رو بديد يلدا من صداشو بشنوم.

ـ يلدا اينجا نيست.

ناگهان از پشت سر صدايي شبيه به صداي يلدا گفت:«عمو رسول بيا ناهار بخور!» مينا با گريه گفت:«شما که گفتی يلدا اونجا نيست پس اين صداي کيه؟» رسول پفي کرد و گفت:«الان گوشي رو ميدم بهش. ولي فقط يه دقيقه.» به طرف سفره ناهارشان که آنجا با حجت و يلدا نشسته بودند رفت و گفت:«بده يلدا با مامان بزرگش حرف بزنه.» حجت نگاهي خشم آلود به رسول کرد و يلدا در يک ثانيه تلفن رسول را قاپيد و گفت:«سلام ماماني مينا.》

ـ سلام قربونت برم کجايي؟

ـ نميدونم ماماني. فقط الان پيش عمو رسولم. يه آقاي ترسناکي هم اينجاست با هم ناهار مي خوريم. مامانم کوشش؟ من مامانمو مي خوام.

ـ اصلا نترس. ناهارتو بخور بعدا مياييم دنبالت.

ـ باشه... راستي ماماني امروز...

ناگهان يلدا جيغي کشيد و اين بار حجت پشت خط بود.

ـ ببين خانم هر کس اين بچه هستي به مادر بچه بگو اگه مي خواد دخترش رو ببينه بايد هر چي ما ميگيم بگه چشم.

ـ اگه موضوع پوله هر چقدر بخوايد بهتون ميديم ولي تو رو خدا دخترم رو برگردونيد. اين بچه پدر نداره پدري کنيد براش.

حجت خنده اي کرد و گفت:«شما ما رو چي فرض کرديد خانم؟ خير سرش دزديدنش پرستاري شو قرار نيست بکنيم که.»

ـ آقا جون هر کي دوست داري اذيتش نکن. بچه فقط هفت سالشه.

ـ خب حالا که معلوم شد حرف گوش کن هستيد گوش کنيد ببينيد چي ميگم. به خانم مرداني برسونيد که دخترش حالا حالاها پيش ماست. خيالش هم راحت باشه که تا زمان جشن عروسي در نهايت امنيته. خانم مرداني اونجا از شرايط ما باخبر ميشه. اگر بخواد دبه کنه و باز کار خودشو پيش ببره اون موقع است که ديگه حساب خودش و دخترش با کرام الکاتبينه. آبروش رو هم مي بريم که تا قيام قيامت تو اسفل السافلين بمونه.

ـ اين کارها آخه واسه چيه؟

ـ شما يه جور امتحان الهي فرضش کن. عروستون هم اون موقعي که داشت زيرآبي زيرخواب مي شد بايد فکر اين روزها رو مي کرد. شما هم بخوايد زيرآبي بريد و پليس يا مفتش بفرستيد سر قرار زار و زندگي تون رو به آتيش مي کشيم. مي دونيد که منظورم چيه... روز خوش.

مينا خواست به حجت فحشي دهد که عادل سريع تلفن را قطع کرد. جهانشيري با تلفن روي ميز تماس گرفت و گفت:«يه شماره اي رو براتون ارسال مي کنيم. از اين به بعد هر چي گفت شنود کنيد.» عادل پرسيد:«منظورش از عروسي چي بود؟»

ـ عروسي امير عزتي و خانمش يه هفته ديگه برگزار ميشه. تا اون موقع معلوم نيست سر نوه ام چي اومده. حالا چي ميشه؟

جهانشيري فکري کرد و گفت:«همين که تا روز عروسي ضرب الاجل تعيين کردند و سريع درخواست منفعت نکردند مي تونيم خوش بين باشيم که اينا عملا يه مشت مهره اند که از جانب خودشون هيچ اختياري ندارند و هيچ هدف مستقيم از جانب خانم مرداني گيرشون نمياد. آقاي ضيايي... فکر مي کنيد توي مهموناي اون عروسي چه کسي بخواد از خانم مرداني اخاذي کنه؟»

ـ بيشترين اختلاف رو با آقاي محمدعلي خبيري و پسرش مرتضي داشت. خانم مرداني اعتقاد داشت که خبيري پدر مي خواست باهاش ازدواج کنه که سهم الارث يلدا رو صاحب بشه. از طرف ديگه مرتضي مخالف ورود خانم مرداني بود ولي خانم مرداني از اين پسره به طور خاص بدش مي اومد.

مينا گفت:«خب اينکه خيلي احمقانه است. ما غير از عليرضا يه پسر و يه دختر هم داشتيم. پسرم الان مديرعامل شرکت خانوادگي مونه و تا اون موقع ارث يلدا دستش امانته. اينا يه چيز ديگه اي بين شونه ولي اين قدر بهونه زياده که نمي دونم به خاطر چي. ممکنه به خاطر همون شايعه بين هانيه و سعيد باشه؟»

ـ چطور مگه؟

ـ من نمي دونم. شايد به خاطر آزمايش DNA. فکر کردند دوباره مي خوايم کدروت ها رو باز کنيم اين کار رو کرديم. هانيه هم کله شق بازي درآورد وصيت سعيد رو رد کرد اينا بهشون برخورده.

عادل جواب داد:«مي فهميم شما نگرانيد ولي يه آدم عاقل که قصد کمک داره به اين کارها که دست آويز نميشه. اينا قطعا به دنبال گرفتن از شما هستند تا متقاعد شما براي قبول کردن چيزي.»

ـ مگه نشنيديد چي گفت؟ گفت بايد يه چيزي رو قبول کنيد تا يلدا رو آزاد کنيم. اگه نکنيم آبرومون رو مي بره. آخه ما که به کسي بدي نکرديم چرا دارند اين کار رو مي کنند.

عادل رو به مينا کرد و بعد از کمي مکث گفت:« خانم فروزش... مي دونم براتون سخته که رازهاي خانوادگي تون رو برامون بگيد ولي اجازه بديد در مورد يه چيزي از شما سوال کنم.»

ـ بله در خدمتم.

ـ رابطه خانم مرداني با پسر مرحومتون دقيقا به چه شکل بود؟

مينا جواب داد:«ده سال پيش اين دوتا با شهادت مرحوم سعيد، همسرش مونا و يک سري از دوستان نزديک که بهشون اعتماد داشتيم با هم عقد کردند. هانيه تازه معروف شده بود و مي خواست تو کارش پيشرفت کنه. از طرفي دوست نداشت ازدواجش بهم بخوره براي همين توافق کردند که جدا از هم زندگي کنند و خيلي معلوم نکنند که زن و شوهرند. تو ذهن مردم هميشه مسئله فساد بين بازيگرا رايج بود برا همين کمتر کسي شک مي کرد که رابطه رسميه. تو اين مدت سعيد و مونا به عنوان واسطه خيلي بهمون کمک کردند. حتي موقع زايمان يلدا سعيد باهاش اومد. انگار همين رفت و آمد هاي سعيد باعث شد برخي به اشتباه فکر کنند هانيه با سعيد رابطه داشته. آتيش ماجرا هم زماني گر گرفت که اون خبرنگاره تو اينترنت گفت اينها با همند و از اين داستان ها. تا جايي که مي دونم خبيري مي دونست هانيه زن عليرضاست و بچه داره. فکر کنم کار همين رئيسيه. وقتي اون مرد با رئيسي گولم زد حتما همون اسم هم بچه مو دزديده.»

جهانشيري جواب داد:«شک شما قابل احترامه خانم فروزش. ولي براي اثباتش نياز به يه سري انگيزه هم هست مگه نه؟»

ـ اونم انگيزه داشت جناب سرگرد. ده سال پيش بدجور دنبال هانيه بود. از خبيري هم خيلي بدش مي اومد. البته تا مدت زيادي تهديدي براي ما نبود و رابطه صميمانه اي با هم داشتيم و داريم. عليرضا حتي باهاش تو يه برج تجاري باهاش شريک بود.

ـ گفتيد برج؟

ـ بله... يه برج تجاري که الان نيمه کاره است. هفت سال پيش عليرضا با چند نفر ديگه از جمله رئيسي رو يه برج تجاري ده طبقه سرمايه گذاري کرد و دو سه طبقه شو پيش خريد کرد. چهار سال پيش بود که عليرضا به پدرش گفت که رئيسي داره از بقيه شرکا طبقه ها رو دو برابر قيمت مي خره. مشورت خواسته بود اونم اين کار رو بکنه يا نه که پدرش مخالفت کرد. گفت به خاطر پولي که نيومده داشته هاتو آتيش نزن. اونم گوش کرد و نفروخت. از اون به بعد عليرضا هر بار زنگ مي زد و مي گفت يکي داره تهديدم مي کنه و ميگه مي خوان منو بکشند. ما هم مي گفتيم اينا همه باد هواست. اينقدر ترسيده بود که به آشناي سعيد سپرد براش اسلحه جور کنه. تا اينکه ماجراي سعيد پيش اومد و همه چي رو بهم زد. شوهر بيچاره ام هر بار خودشو مقصر مي دونست سر اينکه چرا اون روز اون حرف ها رو زد. تا اينکه دو سال پيش از بس دق کرد افتاد گوشه خونه. همون موقع شرکت مون رفت به ورشکستگي و پسرم گفت فعلا برام مقدور نيست هزينه هاي بابا تا بتونه شرکت رو نگه داره براي همين با رئيسي نشستيم پاي قرارداد. شرکت که از ورشکستگي دراومد ولي قرارداد ما سرجاش بود. بدعهدي بود اگه مي زديم زيرش تا اينکه همين چند وقت پيش رئيسي دستگير شد و ما هم به واسطه آقاي مهران وکيل خانوادگي ما و سعيد فشار آورديم که قرارداد باطل بشه. ديگه نمي دونم يه آدمي مثل اون چي کار بايد بکنه.

عادل و جهانشيري در سکوت به حرف هاي مينا گوش مي کردند. عادل نگاهي به جهانشيري کرد و جهانشيري گفت:«همين که شما تا آخرين لحظه به قرارداد پايبند مونديد. براي رئيسي بهونه اي براي دشمني باقي نميذاره. خوش شانس بوديد که اون طبقات کامل فروش نرفت ولي سوالي که اين وسط باقي مي مونه اينه که کس ديگري به غير از رئيسي مشتري اون طبقات بود؟» مينا فکري کرد و گفت:«بله... چند باري مرتضي خبيري مي اومد خونه ما و مدام از جانب پدرش پيشنهاد خريد اون طبقه ها رو مي داد و حتي مبلغ آماده داشت. ما هم مي گفتيم خيلي وقت پيش قراردادش رو با رئيسي بستيم و اگر واقعا مي خواد بخره با رئيسي حرف بزنه. ولي آب از آب تکون نمي خورد و فقط الکي ما رو اميدوار مي کرد. ممکنه کار همين پسره و باباش هم باشه. شايد بخواد اين بار قرارداد رو به نفع خودشون بنويسند. کار هر کدومشون که هست الهي خير نبينند.»

در همين حين صداي تق تق در آمد و افسري با احترام و کاغذ به دست وارد اتاق شد. صدايي صاف کرد و گفت:«نتيجه چهره نگاري رو آوردم خدمت تون.»

ـ بذاريدش رو ميز.

افسر جلوتر آمد و عکس را روي ميز گذاشت. عادل پيش دستي کرد و عکس را در دستانش گرفت. ناگهان دهانش باز ماند و گفت:«جناب سرگرد!»

جهانشيري عکس را از عادل گرفت و کمي که نگاهش کرد، به افسر گفت:«به مقامات ابلاغ کنيد اين آقا رو جزء تحت تعقيب ها اعلام کنند. خدا بهمون صبر بده با اين همه ماجرا و مصيبت.» افسر اطاعت کرد و سريع از اتاق رفت. مينا رو به عادل کرد و پرسيد:«اين آقا مگه کي بود؟» عادل ناباورانه رو به مينا کرد و گفت:«از شما خواهش مي کنم خونسرديتون رو تمام و کمال حفظ کنيد. به اميد خدا نوه تون سالم برمي گرده قول ميديم.»

ـ مگه اين آقا واقعا کي بود؟

جهانشيري آب دهاني قورت داد و گفت:«اين آقا متاسفانه متهم به قتل فجيع يه پليس شده.»

ـ امکان نداره... خيلي مرد خوبي به نظر مي رسيد. اون بود که در مورد رئيسي روشنم کرد.

عادل گفت:«خانم فروزش. اين آقا کسي رو کشته که داشت روي قتل پسرتون تحقيق مي کرد. بعد از اينکه ماجرا افشا شد اون افسر به قتل رسيد.»

ـ مگه ميشه؟ يه جوري مي زد تو سر خودش من فکر مي کردم اونم مثل من عزيز از دست داده.

عادل جواب داد:«من که معتقدم همون آقا قاتل پسر شما هم هست. وقتي اعلام شد پرونده عليرضا فروزش رفت زير نظر مدير عالي پرونده بلافاصله بعدش اين اتفاق افتاد. شما اميدتون رو از دست نديد تا وقت عروسي هيچ کار احمقانه اي نمي کنند.» مينا ناگهان به گريه افتاد و گفت:«خدايا نوه ام رو فقط سپردم دست تو. از شما بابت کمک هايي که کرديد ممنونم. با اجازه تون ديگه رفع زحمت کنيم.»

ـ وسيله اي چيزي هست؟

ـ نگران نباشيد من رانندگي بلدم. هانيه رو مي برم خونه مون.

عادل خانم فروزش را تا دم در بدرقه کرد و گفت:«مراقب خودتون باشيد. هر اتفاقي افتاد حتما شما رو در جريان ميذاريم. شما هم هر چي شد ما رو با خبر کنيد.»

ـ متشکرم. خدانگهدار.

در که بسته شد، عادل دوباره لب و لوچه اش آويزان شد و کنار سرگرد نشست. بعد از اينکه از سر رودروايسي و بهت و شوک حرفي ميان آن ها رد و بدل نشد، عادل گفت:«حتم ندارم اين آدم يه شيطان به تمام معناست. تا تونسته خودشيريني کرده که زهرش رو بريزه.»

ـ به حرف هر کسي که رفته جلو. مجبوريم زنده دستگيرش کنيم.

ـ همچين کسي به نظرتون ارزش زندگي داره؟ بايد بوديد و مي ديديد تو دادگاه رئيسي چه چيزايي که در مورد سروان اميري نمي گفتند. فکر اينکه سروان اميري احمد رو مثل بقيه با اسيد سوزونده داره ديوونه ام مي کنه. با خودم ميگم اي کاش بيشتر حواسم بهش بود و تنهاش نميذاشتم.

جهانشيري آهي کشيد و گفت:« مورد سروان اميري مثل يه جلاده که اون قدر مهارت داره که خودش رو جاي شهيد قالب بزنه. حواستون هست که چطور خانم فروزش رو گول زد؟»

ـ احساس مي کنم اون و يکي ديگه من رو هم گول زدند جناب سرگرد. ما رو سرگرم کله گنده ها کردند که يادمون رفت براي يه آدم خرد بيگناه دارند حکم اجرا مي کنند و يه خانواده فقير رو از هم مي پاشند. احمد تو اين پرونده نمره بيست رو گرفت. عجب جايزه خوبي هم داشت. شهيد احمد مقدم... حتي سختمه بهش بگم شهيد. از بس که تنگ چشم و خيال بافم. فقط الان حسرت چيزي رو مي خورم که دوست داشتم مال من باشه. خوش به حال شهيد احمد مقدم. زندگي واقعي رو اون برد. سهم منم شد تموم حرف هاي بدي که پشت سرش زدم و اون سيلي اي که زدم تو صورتش. من خيلي بدم... خيلي.

جهانشيري مکثي کرد و گفت:«نمي خوام بگم اينو ولي حق نداري الان ضعيف باشي. مني که عليه اش شهادت دادم ديگه ببين حال و روز من چيه. همدردتم ولي نه الان که بايد جلوي قاتلش رو بگيريم. منم گول خوردم و از سر ناآگاهيم حرف قيصري رو تکرار کردم. من بيشتر از تو گناهکار نباشم کمتر هم نيستم. بذار اين بار رو قوي باشيم و جبران کنيم. چه جبراني بهتر از اينکه قاتل آقاي مقدم به سزاي اعمالش مي رسه. موافقي؟» عادل سري تکان داد و حرف هاي جهانشيري را تاييد کرد. رضا بلافاصله وارد اتاق شد و گفت:«سلام... منو ببخشيد دير کردم. خبرهاي بدي دارم.»

ـ چي شده؟

ـ تو فضاي مجازي خبر دزديده شدن يلدا فروزش پخش شده. شايعه رابطه سانيا و سعيد همين طوري داره تنورش داغ ميشه. چيکار کنيم الان؟

ـ چيز ديگه اي رصد نشده؟

ـ چرا. يه سري کانال هاي غيررسمي و آلترناتيو هم شروع کردند به تئوري پردازي در مورد پدر واقعي اين بچه. اکثرا هم با دليل و مدرک هاي خودشون ميگن يا سعيد يا صاحب کارش خبيري. اوضاع قمر در عقربي شده آقاي ضيايي.

جهانشيري پرسيد:«اخبار رسمي هنوز اعلام نکردند؟»

ـ فعلا نه. چون مدت زيادي نيست که يلدا گم شده صبر مي کنند اول منابع موثق رو جمع کنند بعد خبر بزنند.

عادل پرسيد:«گفتي منبع موثق... به سرهنگ محبي زنگ بزن همين چيزايي که گفتي به اون هم بگو. روابط عمومي بايد با خبرنگارها تماس بگيرند و اعلام کنند که پدر واقعي کودک کس ديگه ايه و همه اينا شايعه است ولي مشکل اينجاست که بايد با چي ثابت کنيم؟ اصلا بگيم پدرش کيه؟» رضا ناگهان به ياد فيلم هاي سعيد افتاد. لبخندي به لب هايش نشست و گفت:«من مي دونم چي کار کنيم. خواهش مي کنم براي کاري که قراره الان انجام بديم از خانواده فروزش اجازه بگيريد.»

ـ چه کاري؟

ـ فيلم و عکس هايي که سعيد از خانواده فروزش گرفته. بعضي از اونا پدر و دختري اند. مي تونيم بعضي فيلم و عکس ها رو پخش کنيم تا همه مطمئن بشن پدر واقعي بچه کيه.

جهانشيري خنديد و گفت:«فکر خيلي خوبيه. يه کپي از فيلم ها رو براي ما هم بفرست که ضميمه پرونده کنيم. نظر شما چيه آقاي ضيايي؟»

ـ من قبول نمي کنم.

رضا با تعجب پرسيد:«آقا عادل. بذاريد يه مدت دهن اين بلاگرهاي پدرسوخته رو ببنديم. نبايد روايت اول بيفته دستشون.»

ـ از بعدش مي ترسم رضا. مي ترسم ما فيلم ها رو پخش کنيم، خبيري رو هم به جرم افترا بنشونيم پشت ميز محاکمه بعدا که جواب آزمايش منفي دراومد هيچي ديگه دست مون رو نگيره. همه مون بي آبرو مي شيم اگه خلافش ثابت بشه.

ـ آخه براي چي؟

عادل آب دهاني قورت داد و گفت:«خبيري پدر واقعي بچه است نه عليرضا. اون آبرويي هم که قراره بره همين بود. آزمايش رد کرديم که نسبت عليرضا و يلدا رو تعيين کنيم. به بهونه يه گواهي آتيه تعيين ارث راضي شون کرديم وگرنه واقعا نمي دونن چه خبره. مي ترسم شوخي شوخي جدي بشه.»

رضا و جهانشيري رو به هم کردند. رضا پلکي روي هم گذاشت و خطاب به عادل مستاصل گفت:«آقاي ضيايي. وقتي فيلم و عکس وجود داره و عليرضا پدر خوبي براي يلدا بوده نبايد بذاريم اهميت وجود آقاي فروزش ناديده گرفته بشه. بذاريد فيلم ها پخش بشه. يه مدت حساب کار دست شون بياد اگه بي آبرو شديم اون وقت ديگه هيچ کس نميگه بچه سانيا مرداني بي صاحب بود. ميگن يه پدر خيلي خوب داشت که نه خبيري بود و نه سعيد. بذاريد فيلم پخش شه. نذاريد خبيري دست آخر آدم خوبه بمونه. اگه آبرومون رفت، گردن مون رو از مو باريک تر مي کنيم و محکم ميگيم کار خودمون بوده و پاش هم هستيم. مثل احمد... مثل احمد.» عادل بغضش ترکيد و دوباره شروع کرد به گريه کردن. جهانشيري و رضا ديگر طاقت نياوردند و به همراه عادل اشک ريختند و گريه کردند. عادل بعد از مدت زيادي گريه اشک هايش را پاک کرد و گفت:«براي روابط عمومي عکس ها و فيلم هاي لازم رو بفرست. حواست باشه اونايي رو بفرستي که يه مقدار با نزاکت تره. به هر حال خانواده اند حريم خصوصي براشون مهمه. بيشتر پدر و دختري باشه تو يه چندتاشون هم خانم مرداني باشه که مو لا درزش نره.»

ـ چشم... الساعه انجام ميدم.

عادل از جا بلند شد و گفت:«با اجازه شما بريم به کارامون برسيم. خيلي زحمت داديم.»

ـ هنوز مونده اين حرف رو بزني. با هم زياد کار داريم.

عادل خنديد و گفت:«ممنونم. خدانگهدار.» رضا از اتاق بيرون زد و عادل با فاصله کوتاهي از او به دنبالش راه رفت. کمي آرام براي خودش راه رفت تا اينکه لرزش موبايلش را در جيبش احساس کرد. عادل تلفن همراه را درآورد و ناگهان با ديدن اسم کسي که پيام داده بود سر جايش خشکش زد. مصطفي پيام داده بود! نفس عميقي کشيد و پيام مصطفي را باز کرد:«سلام آقاي ضيايي. امکان داره فردا شما رو ملاقات کنم؟ کار مهمي وجود داره که بايد با شما در ميون بذارم.»

عادل هنوز ترديد داشت که مبادا پيام مصطفي بعد از مدت ها دوري تله اي براي به دام انداختن او باشد. بايد از او سوال مي کرد:« سلام حتما پسر جان. جهت چه کاري؟»

نيم ساعت بعد پيام جديدي آمد:«يه سري مسائل حقوقي در مورد خودم و خانواده. نمي خوام بفهمند براي همين بايد تو يه مکان عمومي قرار بذاريم.»

«چه کاري از دست من برمياد؟»

«بهتون اونجا ميگم»

«کجا قرار بذاريم؟»

«تشريف بياريد دانشگاه ايران. تو بوفه دانشکده پرستاري منتظرتونم.»

«باشه ساعت چند؟»

«ساعت يازده و نيم.»

عادل کمي فکر کرد و از اين فکر جالب مصطفي براي انتخاب ساعت خوشش آمد. دوباره دست به تايپ شد و نوشت:«به زودي مي بينمت. خداحافظ.»