آفتاب زمستاني ساعت به ساعت به شدت گرماي خود مي افزود. تاکسي عادل سر در دانشگاه توقف کرد و عادل پياده شد. زير لباس هايش از سرما مي لرزيد. هنوز مانده بود تا تيغ آفتاب بر سر شهر فرود بيايد و هواي سرد شهر را بميراند. عادل کمي سر تکان داد تا تمام ترس ها و ترديدهايش را ناديده بگيرد و قدم گذاشت که وارد محيط دانشگاه شود. آرام حرکت مي کرد و کوله پشتي اش را روي شانه اش بالا مي کشيد. از ورودي که رد شد، تابلوها را چشم مي زد تا مسيرش را به سمت دانشکده پرستاري پيدا کند. به چند متري دانشکده که رسيد، متوجه تراکم بسيار زياد دانشجوها به سمت مکاني شد. پشتش را به آن ها کرد، موبايلش را درآورد و پيام داد:«سلام. من دم در دانشکده هستم. شما کجاييد؟» پنج دقيقه بعد مصطفي جواب داد:«بوفه دانشکده داخل خود ساختمانه. فقط بياييد تو.» عادل دست هايش را گرم کرد و آرام وارد ساختمان شد. به دور و اطراف نگاهي انداخت و چند قدمي به چپ و راست مي رفت تا مسير درست را پيدا کند که مصطفي از دور دستي تکان داد و گفت:«آقاي ضيايي بياييد اينجا.» عادل کمي دور و اطراف را دوباره نگاه کرد و به سمت مصطفي قدم هايش را بلندتر کرد. مصطفي لباس کرم رنگ و شلوار مشکي به تن داشت و با انگشت گاهي عينکش را روي صورتش نگه مي داشت. عادل کمي از عينکي بودن مصطفي تعجب کرد چون آخرين باري که او را ديده بود به ياد نداشت که عينک بزند.

ـ سلام آقاي ضيايي خوب هستيد؟

ـ سلام ممنونم تو چطوري؟

ـ حراست که خيلي بهتون ايراد نگرفت؟

عادل دستي روي کوله اش کشيد و گفت:«فکر نکنم... تيپم چطوره؟» مصطفي کمي اخم کرد و گفت:«يکم دموده است.》

ـ پس چي تنشون مي کنند؟

ـ فعلا الان اولدماني مد شده.

ـ مثل شما؟

ـ نه بابا من خيلي اهل مد روز نيستم. بفرماييد بنشينيد. مصطفي صندلي را براي عادل عقب کشيد و خود نيز روبه روي عادل نشست. عادل نگاهي به جمع زنانه بوفه کرد و گفت:«اينجا زيادي زن نداره؟»

ـ اسمش روشه ديگه دانشکده پرستاري و مامايي.

ـ اون وقت دانشکده هاي ديگه چه ايرادي داشتند؟

مصطفي نگاهي به دور و اطراف کرد و گفت:«اينجا کمتر دوست و آشنا دارم. چي ميل داريد براتون سفارش بدم؟»

ـ راضي به زحمت نيستم. گفته بودي باهام کار مهمي داري.

ـ اول اجازه بديد دوتا کافي ميکس سفارش بدم خدمتتون عرض مي کنم.

مصطفي از جايش بلند شد تا سفارش کافي ميکس را به مسئول بوفه کند. کارش که تمام شد دوباره مقابل عادل نشست و گفت:«گفتم آماده کنند به حساب خودم.»

ـ قرار بود شما صحبت کنيد.

ـ بله... آقاي ضيايي بهتون گفتم تشريف بياريد اينجا که بهتون يه سري هشدار بدم.

ـ در چه مورد؟

ـ در مورد پدرم. خواهش مي کنم هر چه سريع تر سرمايه شرکت تون رو از اونجا بکشيد بيرون.

ـ اون وقت براي چي؟

ـ نمي دونم چطور توضيح بدم که بعدا فکر نکنيد من دخالتي توي اين کار نداشتم ولي بذاريد اعتراف کنم که اون روز اولي که اسامي مهمان ها رو جمع کرديم، من يه اشتباهي کردم و گفتم شما رو مي شناسم. پدرم خوشش اومد که يه آبي از منم گرم ميشه براي همين بيشتر بهم خرجي داد. فقط يکم رفتيد رو اعصابش که چرا با خانم مرداني ارتباط گرفتيد وگرنه به دلايلي علاقه مند شده بود که شما اون جا باشيد. احساس مي کنم نسبت به شما ظلم بزرگي کردم. خواستم معذرت بخوام.

عادل لبخندي زد و گفت:«نيازي به معذرت خواهي نيست آقاي خبيري. در مورد سرمايه شرکت نگران نباشيد. در قرارداد غل و غش وجود نداره و کار توليد پيش ميره. من زياد تاثيري در بهم خوردن يا پايداريش ندارم.»

ـ مي فهمم. فقط نمي خوام به خاطر مسائل حقوقي اي که بعدا اتفاق مي افته ضرر کنيد.

ـ کدوم مسائل حقوقي؟

مصطفي سري پايين انداخت و گفت:«آقاي ضيايي. من قصد دارم از پدرم شکايت کنم.»

ـ براي چي پسر؟ ديوونه شدي؟

ـ فکر کنم آره، سه چهار سالي هست که ديوونه شدم. چهار ساله فقط دارم جمع مي کنم. مي خوام الان خرجش کنم.

ـ نميفهمم از چي حرف مي زني. تو مي خواي از پدرت شکايت کني؟

ـ لطفا آروم تر. اينجا هم خيلي امن نيست.

عادل دستي تکان داد و تاييد کرد. مصطفي لب هايش را کمي به هم فشرد و گفت:«در واقع نه فقط پدرم، از کل خانواده ام قصد شکايت دارم. بعد از اينکه دختر آقاي فروزش رو دزديدند، متوجه شدم ديگه نمي خوام از همه کارهاشون حمايت کنم. دوست ندارم سکوت کنم و بذارم هر کاري مي خوان بکنند. به چند نفري قبلا يه چيزايي گفتم و حالا مي خوام شما رو هم در ميون بذارم آقاي عادل ضيايي.»

ـ خب... اول توضيح بده چي شد که اسمم رو به پدرت گفتي؟

ـ اون روزي که قرار بود مهموني عقد قرارداد برگزار شه، من اسم خانوادگي شما رو تشخيص دادم. به پدرم گفتم من اين اسم رو مي شناسم و به ياد داشتم روز نماز جمعه به نام عادل ضيايي خودتون رو معرفي کرده بوديد. ولي چون اسم کوچيک تون با چيزي که من ميشناختم فرق داشت، پدر احتمال داد که ميشه از طريق هيربد به عادل رسيد براي همين سکوت کرد. خواستيم به روتون بياريم که دوست پدرم مداخله کرد و گفت اجازه بديد يه مدت اعتمادش رو به دست بياريم بعد سر فرصت ميريم سر وقتش.

ـ شما مگه تو جلسه هاي پدرت شرکت مي کني؟

ـ بعد از اينکه اسمتون رو تشخيص دادم بله مي کردم. ولي به هر حال درس و مشق داشتم خيلي فرصت نداشتم شما رو سر صحنه يا تو مهموني زيارت کنم.

عادل سعي مي کرد زياد دستپاچه نشود، چشم هايش را محکم به هم زد و پرسيد:«خب الان انگيزه شما از شکايت از خانواده چيه؟»

ـ بعد از دزديده شدن يلدا، اين دوست پدرم که تعريفش رو کردم اومد خونه ما. کلي دل و قلوه دادند و گرفتند و تهش هم اين دوست تمجيد و تشکر کرد از اين که يه خودي نشون داده. پدرم هم بابت اينکه اين دوست ازشون حمايت لجستيکي کرده بود. يه چيزايي هم در مورد يه برج نيمه کاره اي که قراره پدرم به دوست پدرم بفروشه گفت و آخرش با هم کيک و چاي خوردند.

ـ شما اين دوست رو چقدر مي شناسيد؟

ـ فقط مي دونم اسمش قيصريه.

عادل لحظه اي احساس کرد زبانش از کافي ميکس داغ سوخت. کمي خودش را جمع و جور کرد و گفت:«چيز ديگه اي متوجه نشديد؟»

ـ راستش چرا... نمي دونم چقدر ربط داره به ماجرا ولي تو حياط داشتم با برادرزاده ام بازي مي کردم که يهو گوشي اين قيصري زنگ خورد. انگار ناراحت بود و داشت از يکي عذرخواهي مي کرد. شنيدم مي گفت ديگه چي کار بايد بکنم تا بهت ثابت بشه غلط کردم. يه جمله حرف مي زد پشت بندش هي مي گفت ببين آقاي رحمانپور. اين قدر مي گفت آقاي رحمانپور خودم خنده ام گرفت.

عادل چشم هايش را ريز کرد و گفت:«مي تونيد يکم دقت کنيد ديگه چي گفتند؟»

ـ سعي مو مي کنم. يه جاي ديگه هم من و مليکا شنيديم که ميگه من ديگه تو کار تو و محبي دخالت نمي کنم. جمع و جور کرديد دستتون درد نکنه فقط جواد بو نبره انتخاب اميري کار من بود. خودت طرف رو آوردي زحمتش هم خودت بکش. من دهنم قرصه تو هم باشه.

عادل کمي به فکر فرو رفت و پرسيد:«منظورش از طرف کي بود؟»

ـ نمي دونم. من فقط حرف هاي قيصري رو شنيدم.

ـ خب. برادرتون ديگه چرا؟

ـ فقط اون نه. از زنش هم مي خوام شکايت کنم.

عادل خنديد و گفت:«نکنه تو خونه بهت خيلي امر و نهي مي کنه؟»

ـ محبوبه و مرتضي زنگ زدند به اميني.

ـ به چه دليلي؟

ـ دقيق ترش ميشه مرتضي زنگ زد به اميني و گفت سانيا مرداني با سعيد فرهنگ رابطه داره. از محبوبه هم خواست ساکت باشه.

عادل با اکراه به مصطفي نگاه مي کرد. کمي ابرو در هم کشيد و گفت:«همين طوري مياي به من ميگي برادرت و زنش زنگ زدند به يه بلاگر معلوم الحال بدون اينکه سندي مدرکي چيزي براش داشته باشي؟»

ـ سند هم هست. خدمت شما.

مصطفي سي دي سفيد رنگي را روي ميز گذاشت و گفت:«اينم مدرک. صداي ضبط شده شونه. مال سه سال پيش.» عادل با دقت سي دي را برانداز مي کرد و رنگين کماني که روي شيشه آن درست شده بود، به چشمش مي تابيد.

ـ چطور تونستي؟

ـ کار زيادي نکردم. يه ضبط صوت قديمي سي دي خور داشتيم که سال ها پيش پدرم از سفر فرانسه خريده بود. سه سال پيش اين ضبط صوت دکمه ضبط صداش از داخل شکست. پيشنهاد دادم که اين ضبط صوت تو سالن بار باشه يکي رو دارم بلده درستش کنه. يه مدت زيادي اونجا موند و يادمون رفت از اون جا برش داريم. چند وقت بعد دوستم رو آوردم که درستش کنه. يهو پرسيد شما قبلا روشنش کرديد؟ منم گفتم نه. بهم گفت انگار قبلا يکي روشنش کرده بعد اين به طور خودکار رفته رو ضبط صدا به جاي اينکه بده بيرون داده تو. به هر بدبختي بود صدا رو استخراج کرديم و ازش خواستم راجع به اين موضوع چيزي نگه. صدا رو که گوش کردم فهميدم يه عمره کلاهم پس معرکه بود. هجده سالم بود، دختر برادرم کوچيک بود دوست نداشتم زندگي شون به هم بخوره واسه همين ساکت شدم. براي اينکه فراموش کنم افتادم به درس خوندن. پزشکي قبول شدم و شديم مثلا مايه افتخار خانواده. فکر کردم قايم کنم مشکلي پيش نمياد تا اينکه يه شب از خواب پا شدم ديدم بابام با دعوا و گريه از يکي مي خواد يه چيزي رو بندازند از صحنه بيرون. خيلي جديش نگرفتم تا اينکه خبر آوردند سعيد فرهنگ مرده. يه بار که بابام حالش خوب نبود و مريض شده بود، رفتم تلفنش رو باز کردم تا ببينم کي اون بهش زنگ زده. از صفحه اسکرين شات گرفتم. مي تونم به همون شماره اي که ازتون گرفتم بفرستم؟

عادل نمي دانست در مقابل مصطفي چه بگويد. فقط توانست در مقابل سيلاب کلمات پراضطرابي که مصطفي به زبان مي آورد سري به نشانه تاييد تکان دهد. مصطفي دست به کار شد و تمام عکس هايي که گرفته بود را براي عادل فرستاد. عادل عکس ها را دانه دانه باز کرد و نگاهي به مصطفي که سرش را پايين انداخته بود و ليوانش را دودستي گرفته بود. عادل احساس مي کرد نامردي است که تمام هستي کسي را از او بگيرد و او در مقابل چيزي به او ندهد. بالاخره به خودش جرئت داد و گفت:«آقاي مصطفي خبيري. ازتون ممنونم که بهم اعتماد کرديد و همه چيزي که مي دونستيد رو به من گفتيد. اما من به همين راحتي نمي تونم اينها رو ازتون قبول کنم.»

ـ براي چي آقاي ضيايي؟ غير اينه که مي خوام ننگ ظلمي که به خانم شيري شده رو بخوام يه جوري پاک کنم؟ بقيه هر کدوم يه سهمي تو اين ماجرا داشتند ولي مونا خانم چه گناهي داشت جز اينکه زن سعيد فرهنگ بود؟ غصه منو خواهشا نخوريد. من خيلي وقته که خطم رو از خانواده ام جدا کردم.

ـ به هرحال خانوادتند پسرم. حتي اگه محکومشون کني براي ادامه زندگي بهشون احتياج داري.

مصطفي قيافه اي جدي به خود گرفت و گفت:«آقاي ضيايي... عفونت زير پوست خانواده من بالا اومده، هر چقدر هم آنتي بيوتيک بخوري با يه حساسيت يا ضربه ميره يه گوشه ديگه بدن. تا از بدنت اون چرک و عفونتو نکشي بيرون هر بار با يه زخم يا يه جوش بايد از داخل درد بکشي. باز کردنش خيلي درد داره مي دونم. ولي عوضش خانواده ام راحت ميشن. نمي فهمند ولي براشون خوبه.»

ـ فکري هم براي بعدش کردي؟

ـ يه جورايي. چهار سال قناعت کردم، از پارتي و عشق و حال گذشتم، يکم هم مشورت مالي تو وسط شهر يه سوئيت يه خوابه خريدم. با کمک دوستام براش وسيله گذاشتم و دو ماهه که آماده سکونت شده. اگه قرار باشه پدر و برادرم محاکمه بشن و اموال مون هم به نفع خانواده سعيد يا کس ديگه اي تصرف شه من و مليکا با هم ميريم اونجا. اگر پدرم فهميد بهش ميگم کار من بوده و اگه بخواد منو نبينه ديگه برنمي گردم. دوستشون دارم. نمي خوام اين همه دوندگي و تلاش آخرش نونمون رو بزنيم تو خون و بخوريم. يه ماشين مدل بالا داشتم که فروختمش سودش رو بخورم. فعلا مي تونم بگم برا من و مليکا کافيه. پدر و مادرش که آزاد بشن تصميم با خودشونه که با دخترشون کجا برن. ديگه حرفي ندارم.

عادل سعي کرد در مقابل مصطفي عادي به نظر برسد. از جايش بلند شد و گفت:«بابت همه چيز ممنون ولي شما داري زياده روي مي کني. هيچ آينده اي اون جوري که شما تصور مي کني هولناک نيست. مدارک رو مي برم. اسمي نمي برم. شما هم تو دادگاه حاضر نميشيد. بيشتر درس بخون. دنيا تشنه پزشک هايي مثل توئه. روز بخير.» عادل بعد از اينکه در مسجد دانشگاه نماز خواند از دانشگاه آرام بيرون آمد و با بي حوصلگي به سي دي سفيد نگاه کرد. دلش مي خواست همين حالا يک راست برود خانه خودش و کنار عماد و ريحانه ناهار بخورد که يادش آمد رضا و خانم عباسي قرار است او را از دانشگاه به مراسم ببرند. خواست کمي از کنار پياده رويي که ايستاده بود جلوتر برود که ماشين رضا با سرعت زياد مقابل عادل ترمز کرد و صداي کشيده شدن لاستيک روي زمين گوش عادل را کر کرد.

ـ هي... داشتي مي زدي بهم.

فرحناز گفت:«ببخشيد جناب سروان خواستيم سريع برسيم يه وقت دير نشه.» عادل نگاهي شيطنت بار به رضا و فرحناز کرد و گفت:«بالاخره جلو نشستيد باريکلا.» صدايي از پشت سر گفت:«شما بشين پيش من. به اين ها چيکار داري؟» عادل سراسيمه سوار ماشين شد و گفت:«جناب سرهنگ محبي شما اينجا چيکار مي کنيد؟»

ـ جهت اداي احترام به خانواده مقدم.

ـ پس رحمانپور و قيصري چرا نيستند؟

ـ کارهاي ديگه اي داشتند که بايد انجام بدن.

عادل سري تکان داد و سکوت کرد. تمام مسير نگاهي به محبي متفکر مي انداخت و نظري به رضا و فرحناز مي کرد که بين خودشان حرف مي زدند و مي خنديدند. تمام حرف هاي مصطفي را در ذهنش مي گرداند و سعي مي کرد با دقت مراقب مدارک باشد. رو به محبي کرد و گفت:«راستي جناب سرهنگ. يه منبع موثق به تازگي خبر داده که مي خواد براي پرونده سعيد فرهنگ همکاري کنه.»

ـ خب اين منبعي که مي فرماييد رو معرفي کنيد.

ـ راستش دوست نداره اسمش فاش شه.

ـ پس از اوناست... عيب نداره. شما مدارک رو ازشون بگيريد. بعدا بررسي مي کنيم.

عادل تاييدي کرد و فقط به شيشه جلو زل زد تا به مقصد برسند. کمي که حوصله اش سر رفت از رضا پرسيد:«حالا چرا الان مراسم گرفتند؟»

ـ خواست دوستان و آشناها بوده. اکثرا کارمند و بازاري اند ظهر وقت شون آزاده.

ـ مي دونيد کجا بايد بريم؟

ـ ما آقايون ميريم مسجد ميشينيم براي روضه و عرض تسليت. خانم عباسي قراره بره خونه مادر احمد. خدا مي دونه الان چه حالي دارند.

عادل آب دهاني قورت داد و چيزي نگفت. ماشين که به مسجد شلوغ سر نبش رسيد رضا، عادل و سرهنگ محبي را پياده کرد و گفت:«خونه دو تا خيابون اون ورتره. تا خانم عباسي رو برسونم و پارک کنم شما بريد تو.» سرهنگ محبي جلوتر قدم گذاشت و با محمود مدت زيادي به احوال پرسي و عرض تسليت پرداخت. يک لحظه سرهنگ محبي چيزي در گوش محمود گفت که باعث شد گريه اش کمي آرام شود. عادل متعجب از اينکه محبي به يک باره به محمود چه گفته بود صداي ويژ يک ماشين ديگر مغزش را خط خطي کرد. پنج مرد جوان و مشکي پوش از ماشين پياده شدند و با داد و فرياد و گريه دور محمود را گرفتند. عادل به دنبال آن ها دويد و گفت:«چه خبرتونه آقايون. داشتم زهره ترک مي شدم!» يکي از آن ها که ظاهرا تيپ موجه تري داشت گفت:«آقا ببخشيد... آقا محمود بگيد دروغه... بگيد احمد کجاست.» محمود با همان صداي گرفته گفت:«تو رو خدا آروم تر. خواهش مي کنم. بابامون اينجاست سر و صدا نکنيد. عصباني ميشه.» يکي ديگر گفت:«بهتون تسليت ميگيم آقاي مقدم. ان شالله ديگه غم نبينيد.»

ـ ممنون خوش آمديد. بفرماييد.

عادل به همراه همان پنج نفر وارد مسجد شدند ولي محبي نزديک حجله ايستاد و به عکس احمد وسط آن زل زده بود. محمود آرام رو به روي محبي ايستاد و گفت:«باورت ميشه اون موقع اصلا نشناختمت. خيلي عوض شدي منصور.»

ـ بعيد مي دونم. هنوز هم به نظر شما همون پسر مزاحمم که مي خواستيد دورش بزنيد.

ـ اين حرف رو نزن منصور.

ـ مي زنم محمود... مي زنم. اين همه تدارک مي تونست براي جنت هم باشه. دستتون تنگ بود يا از شرش مي خواستيد خلاص شيد؟

ـ من رو حرف پدرم نمي تونستم حرف بزنم. وقتي گفته بود خانواده مادري جنت حق ديدنش رو ندارند من حق نداشتم مخالفت کنم.

ـ حتي موقع مردنش هم خبرم نکرديد. بهشت زهرا يه کپه خاک نشونم داد گفت اين خواهرزادته. هر چي سرتون بياد حق تونه.

ـ تو رو خدا دست رو دلم نذار. من دو تا برادر از دست دادم بي انصاف. واسه يکي شون جلو روم فاتحه مي خونند پشت سرم از اون يکي غيبت مي کنند. اون وقت تو داري سنگ خواهرزاده عقب افتاده اي رو به سينه مي زني که پدر و مادرت نخواستند گردنش بگيرند؟

ـ من حق دارم اين کار رو بکنم. خودتو بذار جاي من. مي خواي حال عزيزت رو دريابي مي بيني طفل معصوم هشت ساله صورتش از دست يه حرومي خراشيده شده. داره گريه مي کنه ميگه بيا منو ببر اينا خيلي بدن. مي خواي حقشون رو بذاري کف دستشون کتک خورده مي اندازنت بيرون تازه خيلي لطف مي کنند که نمي کشنت. قبول کن که دنيا دار مکافاته. اگه همون موقعي که جلوت زار زدم و گفتم جنت رو بهم بده قبول مي کردي شايد الان کار ما به اينجا نمي کشيد.

ـ ببين منصور.

ـ ديگه اسم منو نيار. از حالا من فقط رئيس احمد مقدمم. مراتب تسليت منو بپذيريد. در ضمن... خوشحال باشيد که سر يه محله آبرومند و مسلمان رو با حکم هر جا که بوديد همون طور اعمال خاکسپاري رو انجام بديد گول مي ماليد. آهان يادم نبود... احمد اصلا جنازه اش پيدا نشده که بخوايد خاکش کنيد. واقعا عدالت خدا وصف نشدنيه.

محمود ناگهان جوش آورد و خواست به سمت محبي حمله کند که ناگهان پدر خانواده عصا زنان از مسجد بيرون آمد و عده اي از جمله عادل همراه او بيرون رفتند ولي دم در مسجد ايستادند. پدر به طرف محمود رفت و با صدايي لرزان گفت:«منو ببر پيش مادرت. همين حالا!»

ـ بابا تو رو خدا شلوغش نکن. مامان حالش خوب نيست.

ـ يعني من اين قدر پيش شما منفورم؟ مي خوام حالشو بپرسم.

ـ بابا جان تو رو خدا آروم بشين همين جوريشم قاچاقي اومدي. مامان تو رو ببينه بيشتر قاطي مي کنه.

ـ يا همين حالا منو مي بري يا خودم ميرم.

آخر سر محمود با خشم گفت:«من همين جا هستم. شما هر جا مي خواي بري برو.» پيرمرد مانند بچه ها بي توجه به مردم به سمت خانه مادر حرکت کرد و عادل به محمود گفت:«من همراهش ميرم. چيزي شد خبرتون مي کنم.» محبي نيز به دنبال آن دو نفر حرکت کرد. مسجد پر سر و صدا بود و خانه از آن پر سر و صداتر. زن ها بلند گريه مي کردند و بچه ها کنار خيابان با هم بازي مي کردند. پيرمرد به چند متري خانه که رسيد، قدم هايش را آرام تر برداشت و مقابل ميز دم در که رويش عکس ديگري از احمد بود ايستاد. پيرمرد بيچاره تا عکس را ديد بلند گريست و با ناله گفت:«چقدر بزرگ شدي! حلالم کن احمد... حلالم کن.» صداي فرياد و گريه هاي پيرمرد زن ها را وادار کرد خودشان را جمع و جور کنند تا اگر داخل آمد، سر و وضع بدي نداشته باشند. پيرمرد عکس احمد را بوسيد و سراسيمه وارد حياط خانه اي قديمي که راه پله اي به سمت زيرزمين داشت شد. عادل و محبي نيز به دنبالش آمدند و با يک يالله حضورشان را به همه خبر دادند. پيرمرد طوري به خانه نگاه مي کرد که انگار سال هاست که آن جا نيامده. به عادل که کنارش ايستاده بود گفت:«اينجا خونه داداش خدابيامرزمه. چقدر دلم براش تنگ شده بود. سارا! سميه! کجاييد عمو اومده.» سارا با نگراني از خانه بيرون زد و گفت:«عمو چرا اومدي اينجا؟ مگه قرار نبود اينجا نياي؟»

ـ چرا نيام دختر؟ احمد پسرعموي تو باشه پسر من نباشه؟

ـ تو رو خدا همين جوريشم حالمون خوب نيست تو ديگه بدترش نکن.

عادل به سارا نگاهي انداخت و پرسيد:«خانم شما سارا اميري هستيد؟»

ـ شما از کجا مي دونيد آقا؟

عادل فقط توانست با دستپاچگي بگويد:«تعريف تون رو زياد شنيدم.» پيرمرد از غفلت سارا استفاده کرد و وارد خانه شد. داخل خانه مينو و فردوس داشتند چاي مي ريختند و دختران محمود و مينو ميان مردم پخش مي کردند. يکي از دخترهاي محمود تا چشمش به پدربزرگ افتاد، جيغي کشيد و سعي کرد تعادلش را حفظ کند تا سيني از دستش نيفتد. پيرمرد جلو آمد و گفت:«تو کي اين قدري شدي نيلوفر.»

ـ خيلي وقت پيش. نگار تو رو خدا کمک.

نگار به سمت نيلوفر رفت و گفت:«تو برو پيش مامان بزرگ همون جا بشين. نذار بياد.» پيرمرد خشمگين از اين حرف نگار گفت:«اين چه حرفيه دختر؟ گناه کردم اومدم ببينمتون؟» نگار بدون اينکه خونسردي اش را از دست بدهد گفت:«نيلوفر سريع برو. سوگل رو صدا کن مامانش کارش داره.»

ـ مازيار هم ببرم پيشش؟

ـ نمي خواد بذار پيش مامان بزرگ بمونه.

نيلوفر به طرف اتاق احمد رفت و در را پشت سرش بست. پيرمرد خواست وارد اتاق احمد شود که مينو سر راهش قرار گرفت.

ـ بابا خواهش مي کنم آبروريزي نکنيد. برگرديد مسجد.

ـ من تا مادرت رو نبينم از اين جا جم نمي خورم.

مينو آهسته گفت:«تو رو خدا مامان مي فهمه ما دعوتتون کرديم از چشم ما مي بينه.» به محض اينکه مينو چنين حرفي زد، مادر آرام در را باز کرد و به همراه فرحناز و مازيار هفت ساله دم در ايستاد. محبي و عادل بالاخره داخل آمدند و همان اطراف ايستادند. همه براي يک جار و جنجال ديگر خود را آماده کرده بودند که مادر به دور و اطرافش نگاهي انداخت و آرام گفت:«همه تون از اينجا بريد.»

ـ اما مامان...

مادر با همان آرامش گفت:«گفتم بريد. احمد تازه اومده خسته است. بدش مياد وقتي خوابش مياد کسي سرو صدا کنه.» همه با اين جمله به گريه افتادند. مادر ناگهان برآشفته شد و گفت:«مگه نشنيديد چي گفتم! احمد من خسته است. الان مياد بيرون مي گه چه خبره اين همه آدم اومدند.» فرحناز يواشکي به سمت عادل خزيد. عادل آهسته پرسيد:«چي شد يهو؟»

ـ نمي دونم. تا ما اومديم مادره داشت اصرار مي کرد بره تو اتاق احمد، به زور راضي شون کرديم در رو باز کنند. منم باهاش نشستم پشت در کسي نياد.

مادر رو به پدر کرد و گفت:«رسيدن بخير.»

ـ از دستم ناراحتي؟

مادر ناگهان قيافه اش جدي شد و گفت:« از خونه يدالله برو بيرون. اينجا جاي تو نيست.»

ـ به خدا خيلي وقت پيش هم حبسش رو کشيدم هم ديه شو دادم.

ـ تو قدمت نجسه. نميذارم دوباره پسرمو اذيت کني کثافت. مگه نشنيديد چي گفتم همه تون بريد بيرون!

پيرمرد خشمگين شد و گفت:« احمد پسر منم بود.»

ـ پسر تو؟ احمد اون روزي که از دم مدرسه اش دزديديش واسه حروم خوريات مرد. بيچاره محمدم که به خاطر توي پست فطرت حيوون زجر کشيد. سارا! سميه! حواستون هست که اين آقا با پدرتون چيکار کرد؟ سارا نبينم ديگه محمد رو لعن و نفرين کني ها. هر چي داري به اين نکبت بگو. منم باهاتم.

ـ جلو اين بچه ها منو خراب نکن. خودت رو يادت رفته؟

مادر با ناراحتي گفت:«نه يادم نرفته. نوزده سالم شد که شدم زن تو. تو بودي و يه دختربچه به اسم جنت. ريخت و قيافه درست و حسابي نداشت اعصابمم خرد مي کرد. هر دومون تو خيلي چيزا عين هم بوديم عين الله. يکيش کتک زدن اون طفلک بي مادر بود. از دور همه ما رو عالي و خوشبخت مي ديدند ولي نمي دونستند شبايي که ما مي خوابيديم يه بچه تو زيرزمين خونه از سرما مي لرزيد و از گرما عذاب مي کشيد. به خيال خودم خوش بودم که شوهرم تاجره، دستش به دهنش مي رسه که فهميدم هم خلافکاري... هم حروم خور... هم اينکه پدر و مادر بهاييم يه عمر بهم دروغ گفتند. آره... تا الان نگفته بودم الان ميگم... هم من بهايي بودم هم اين آقا. من الان نيستم ولي اين آقا هنوز هست. يا خودتون مي اندازيدش از ختم پسر من بيرون يا همه تون با هم بريد بيرون. با همه تونم!» مينو و فردوس دو طرف مادر ايستادند و مينو گفت:«مامان زشته. بذار حالا بگذره بعدا حرف مي زنيم.» مادر ناگهان خشمگين شد و سيلي اي به صورت مينو زد.

ـ از من خجالت نمي کشيد از برادرتون خجالت بکشيد بي لياقت ها. به بچه ام دارند ميگن شهيد بعد شما يه کافر حربي رو آورديد سر مراسمش؟! از اولش هم مي دونستم شماها دروغگوييد و ترسو. از حالا فقط يه پسر داشتم که اونم رفت. همون يه دونه برام کافيه... الهي بميرم برات مادر که هيچ کس دوستت نداره.

دوباره مادر به سمت اتاق احمد رفت و گفت:« ديگه نمي خوام تا آخر عمرم ببينمتون ولي بيرونتون نمي کنم. چايي تون رو که خورديد آروم از اينجا بريد. احمد و جنت تو زيرزمين تنهان. برم يه وقت سردشون نشه بچه ها.》ناگهان نگاهي تهي به محبي کرد و بي توجه به ديگران در را محکم بست.

در مسجد رضا در ميان مهمانان مراسم نشسته بود و در سکوت به صداي جگرخراش روضه خوان گوش مي کرد. گوشه اي در مسجد جمعي از جوان ها دور هم نشسته بودند. رضا کمي به جمع صميمي آن ها توجه کرد. به نظرش رسيد آن ها همديگر را مي شناسند. با خودش گفت اگر آن ها با احمد دوست و رفيق باشند حتما همنشيني کنار آن ها به عوض شدن حال و هوايش کمک مي کرد. سلامي کرد و گفت:«سلام من رضا صمدي ام. اجازه دارم کنار شما بشينم؟» يکي از آن ها که ظاهر ساده تري داشت، گفت:«اختيار داريد بفرماييد.»

ـ ميشه خودتون رو معرفي کنيد؟

مرد خنديد و گفت:« ما همکلاسي هاي دبيرستان جناب ستوان بوديم. من قبادم، اينايي هم که کنارم نشستند تيرداد، رامين، محمدرضا و اشکان. شما چه نسبتي باهاش داريد؟»

ـ همکارش بودم.

ـ ماشالله. پس شما هم پليسيد.

ـ بله ستوان هستم.

اشکان گفت:«خوشوقتيم از ديدنتون. تيرداد داشتيم چي مي گفتيم؟»

ـ چهارشنبه سوري ده سال پيش ديگه.

رامين گفت:«آخ يادش بخير. اون موقع تازه از اين فشفشه درازا اومده بود. همونايي که يه بند بلندي داشت مي چرخونديش.» محمدرضا گفت:«فکر کنم من يه فيلمي از اون موقع داشته باشم. آخي... اون موقع يکي برا احمد روشن کرده بودم تا خواست برداره دستش رو کشيد عقب.»

ـ لابد داغ داغ دادي دستش.

ـ آره... بايد فيلمش رو مي ديدي وقتي داشت جيغ مي زد مي گفت دستم سوخت. يه لوسي بود دومي نداشت. موندم چطور پليس شد.

همه با شنيدن اين حرف خنديدند ولي رضا از درون داشت زجر مي کشيد. مدام به لحظه اي فکر مي کرد که گفته بودند آن قاتل بي همه چيز احمد را با اسيد سوزانده. دلش مي خواست دوباره گريه کند که قباد گفت:«راستي آقا رضا. گفتيد که پليس هستيد. مگه نه؟»

ـ بله... مشکلي هست؟

ـ نه والا. فقط خواستم بپرسم رحمانپور مي شناسيد تو دم و دستگاهتون.

رضا پوزخندي زد و پرسيد:«نه... چطور مگه؟»

ـ برام خيلي عجيبه که يکي مثل اون تا الان خبر نداره احمد فوت کرده. فکر مي کردم اگه چيزي بشه اول از همه مياد.

ـ چرا؟

قباد جواب داد:«يه مدتي آقاي رحمانپور با احمد خيلي رفيق جينگ بود. ده سال پيش به واسطه احمد رفتم براي خونه اش کاغذ ديواري زدم. خيلي مرد مشتي و باحالي بود احمد رو هم خيلي دوست داشت.»

ـ از احمد نپرسيدي اين دقيقا چي کاره اش بود؟

ـ اون موقع که احمد دانشجو بود، اين استادش بود. خيلي با هم جور بودند. اين چند روزي که رو خونه رحمانپور کار مي کردم، هر موقع احمد مي اومد، دختراي کوچيک رحمانپور از سر و کولش بالا مي رفتند که بيا باهامون بازي کن. با خانم رحمانپور هم آشنا دراومده بود هر بار موقع رفتن مي گفت سلام منو به مادرت برسون.

ـ يعني اين قدر به هم نزديک بودند؟

ـ اون جوري که من ديدم انگار صد ساله همو مي شناختند.

رضا مات و مبهوت از چيزهايي که شنيده بود فقط گفت:«الان خودتون چه کاره ايد؟» قباد قهقهه اي زد و گفت:«به فضل خدا کارگري نمي کنم. خودم کارگر مي فرستم.» اشکان پرسيد:«رحمانپور هموني نيست که يه بار واسه عروسي آقا محمد با ماشين پليس اومده بود؟»

ـ خود خودشه. احمد دعوتش کرده بود.

رامين گفت:«آهان يادم اومد. خيلي حضورش باحال بود ولي نميدونم چرا وقتي اومد و رفت، احمد عصبي شد و تا يه مدت زيادي تو مراسم نيومد. انگار قهر کرد.» رضا شاخک هايش تيز شد و پرسيد:«از رحمانپور ناراحت شده بود؟» قباد گفت:«بعيد مي دونم. چون من وقتي رفتم سرکار رحمانپور، بعد از عروسي محمد بود. من ميگم خانواده اش يه چيزي گفتند زدند تو پرش که چرا همين جوري مهمون دعوت مي کني. اينم بهش برخورد قهر کرد.» رضا تصمميم گرفت بحث را عوض کند براي همين پرسيد:«اشکالي نداره بقيه بگن شغلشون چيه؟» رامين گفت:«با اجازه تون کارمند بانک.» اشکان گفت:« من و تيرداد با هم کافه داريم. کافه مون تو همين منطقه است.» محمدرضا گفت:«منم مغازه عطاري پدرم رو مي چرخونم ولي دارم رساله دکترا مي نويسم.»

ـ چه جالب، در مورد چي هست؟

ـ چون علوم سياسي مي خونيم، رساله ام درباره جريان هاي مخالف نظام سلطنتي انگلستانه.

ـ حالا چرا در اين مورد داريد مي نويسيد؟

محمدرضا خنديد و گفت:«بين خودمون بمونه. داريم تلاش مي کنيم تو لندن براندازي کنيم.» همه با شنيدن اين شوخي طوري خنديدند به حدي که بقيه به طرف آن ها چشم غره رفتند. محمدرضا ادامه داد:«جداي شوخي واقعا درک سيستم سلطنتي بريتانيا واقعا پيچيده است. اولش با خودت ميگي اينا عجب غول هاي شاخي اند ولي تجربيات تاريخي سياسي شون نشون ميده بيشتر سلسله هاش به خاطر يه سري مسائل پيش پا افتاده منقرض شدند. اما در کمال تعجب سلسله بعدي به جاي اينکه خودشو از قبلي جدا کنه و هويت خاص خودش رو بسازه، يه سري از قبلي ها برداشته تا مشروعيت خودش رو قوي تر کنه. اين قدر تا رسيده به اين خاندان اخير که به هر کجاش ايراد بگيري ميگه ما هم داشتيم. حق نداري به ما انتقاد کني. سر همين هم ملت شون رو خر کردند که وقتي شاه و شاهزاده از اون بالا به مردم نگاه مي کنند همه کف و خون بالا ميارن.» رامين گفت:«پس به نظرم بي فايده است بخوايد باهاشون دربيفتيد.»

ـ اتفاقا برعکس. لاي اون همه خوشگلي يه سري نقاط سياه هست که ميشه گفت شسته شده ولي هنوز لکه اش هست. مثل بحث مذهب يا نقش انگلستان تو جنگ هاي جهاني. در کل هنوز جاي کار داره. هنوز کاملش نکردم... يه روزايي که احمد مي اومد مغازه، براش در مورد رساله ام توضيح مي دادم. اونم با حوصله و با دقت گوش مي کرد و هر جا براش نامفهوم بود ازم سوال مي کرد. خيلي با هم بحث مي کرديم. يعني ميشه دوباره ببينمش؟

محمدرضا براي اينکه دوباره گريه نکند، آهي کشيد و بقيه مدت زيادي سکوت کردند. رضا سري تکان داد و به ساعت نگاه کرد. نزديک بعداز ظهر بود. همين لحظه خانم عباسي پيام داد و گفت:«بياييد دم خونه دنبالمون. بايد بريم.» رضا از جايش بلند شد و گفت:«واقعا از آشنايي با شما خوشحال شدم. با اجازه تون من ديگه برم. خدانگهدارتون باشه.» تندي از مسجد بيرون زد و سوار ماشين شد تا عادل، خانم عباسي و سرهنگ محبي را برساند. احساس مي کرد از تعامل با دوستان احمد سرحال شده بود ولي وقتي آن سه نفر ناراحت و افسرده سوار ماشين شدند، به نظر رضا رسيد که نبايد زياد کنار آن ها حرف بزند. بنابراين ساکت شد تا خودشان حرف بزنند و ناراحتي شان را خالي کنند. خانم عباسي سر حرف را باز کرد و گفت:«خيلي سرم درد مي کنه. از بس صداي گريه شنيدم تو مجلس.» عادل گفت:« من که ديگه داشتم ديوونه مي شدم. شرمنده مادره شدم وقتي پدره رو آوردم تو خونه. يه جوري بود جو خانوادگي شون. انگار به خاطر اون ماجراها دسته جمعي از پدره متنفر بودند.»

ـ منم دلم برا مادره سوخت. معلومه خيلي پسرش رو دوست داشته.

ـ خداوکيلي خيلي جرئت مي خواد تو جمع بگي قبلا بچه زن قبلي شوهرت رو کتک مي زدي بعدش با خوشحالي بذاريش کنار پسر خودت. زنه از بس غصه خورده بود ديوونه شده بود.

ـ من درکش مي کنم آقاي ضيايي. پدر منم بعضي شب ها وقتي ياد مامانم مي افته يه جوري وانمود مي کنه هنوز زنش اينجاست. اين قدر که از يه آدم خيالي مي پرسه خانمم شام چي داريم؟

ـ مادرتون فوت کرده؟

ـ نه. جدا شدند.

عادل به فکر فرو رفت و گفت:«من ميگم اين کارش خيلي بي معني نيست. مطمئنم با همه اين دعواها و کتک کاري ها، اين خانم و دخترخونده اش يه جوري همو دوست داشتند. حالا چطوري نميدونيم.»

ـ درسته. جناب سرهنگ شما حالتون خوبه؟

سرهنگ محبي که تا آن لحظه ساکت بود، رو از پنجره برداشت، صورتش را پاک کرد و گفت:«بله بفرماييد. کاري داشتيد؟»

ـ مي خواستيم نظر شما رو هم بدونيم.

ـ آهان... نظر خاصي ندارم. فقط حرفاي اون خانم برام جالب بود.

ـ کجاش؟

محبي آب دهاني قورت داد و گفت:«در مورد اينکه بهايي بوده الان نيست.»

ـ واي يادم رفت. آقاي صمدي شما مي دونستيد خانواده مقدم بهايي اند؟

رضا با تعجب گفت:«جدي؟ از بقيه شون خيلي توقع ندارم ولي به احمد که نمي اومد بهايي باشه. خيلي بچه نمازخون بود.» محبي گفت:«خيلي از مردم تظاهر مي کنند که ديندارند و خوش. سر نخ زندگي شون رو که بکشي مي فهمي ريشه شون از غم و سياهي تغذيه مي کنه. بالاخره يه روزي اين درخت خشک مي شه و ريشه هاش براي خاک مي مونه به يادگاري. براي همين خوبه که آدم يه روزايي يادش بره که خوشحاله.»

رضا سري تکان داد و زير لب گفت:«مثل من.» بعد از اين جمله ديگر هيچ کس حرف نزد. همه بعد از يک عزاداري نياز به آرامش داشتند به همان اندازه اي که شادي نيز نياز به آرامش داشت. رضا در مورد احساس ديگران در اين جمع چيزي نمي دانست ولي خودش از اين تجربه احساس آگاهي و شفا يافته بود. فقط با اين حساب بايد تصميم نهايي را مي گرفت. عروسي امير نزديک بود و به زودي با رشيدي يا همان رحمانپور به مراسم دعوت بود. تا آن شب ظاهرا فرصت کافي داشت.