صداي بوم بوم باند موسيقي معين تمام سالن را پر کرده بود. معين از شش صبح تمام وسايلش را آماده کرده بود تا براي نوبت هفت و نيم صبح پذيراي يک داماد و ساقدوش هايش باشد. حسابي براي ورود مشتري ها هيجان داشت. داماد تماس گرفته بود که خودش زودتر از بقيه مي آيد و بقيه به زودي به دنبال او خودشان را مي رسانند. چند دقيقه اي به هفت و نيم مانده بود که زنگوله در به صدا درآمد. داماد با يک تيپ راحت، قدم هاي موقر و لبخند پرحرارتي که به لب داشت وارد سالن شد و معين با ديدن او جلو آمد و جواب شور و وقار او را با يک سلام گرم داد. بعد از اينکه دست دادن ها شروع شد، معين گفت:«دوباره بهتون تبريک ميگم آقاي عزتي.» و امير با اشتياقي که کمي شرم به همراه داشت گفت:«ممنونم. خدا قسمت شما هم بکنه.»
ـ خيلي ساله که قسمتم شده. شما دعا کنيد زن دوم بگيرم.
هر دو غش غش خنديدند و معين از امير خواست که روي صندلي بنشيند. تا امير روي صندلي نشست معين از پشت سر گفت:«واقعا که شب عروسي کم از تخت پادشاهي نيست.»
ـ به شرطي که پدر پسر را کند داماد. من پدرم سيزده سالگي فوت کرد.
ـ اين حرف رو نزنيد آقاي عزتي. پدرتون الان از هميشه زنده تره.
ـ براي من هميشه زنده است. ولي اينکه حضورش برام مادي نيست افسرده ام مي کنه.
ـ شما که باور داشته باشيد کافيه. چطور با اينجا آشنا شديد؟
امير خنديد و گفت:«تعريف شما رو که از خيلي وقت پيش شنيده بوديم، ولي يکي از دوستان نزديک تاييد کرد که کار شما عاليه براي همين خدمت رسيديم.»
ـ باعث افتخار ماست. چرا ساقدوش ها همراهتون نيستند؟
ـ نمي خواستم تو همچين موقعيتي خيلي با کسي صحبت کنم. صبح زود که از خواب پا ميشم يکم خلقم تنگه.
ـ منم همين طوري ام. ولي به هر حال روز عروسي ديگه يه ذره شور و هيجان رو داره.
امير سر تکان داد و با لبخند گفت:«اون که خيلي... البته قبل از اينکه به سور و سات عروسي برسم، يه مقدار دارايي هام رو جمع و جور کردم. اين قدر دوندگي هاي قانوني ازت انرژي مي بره که دلت مي خواد بيشتر بخوابي.»
ـ اين که ديگه حقه آقاي عزتي. شما يه روز کارت بيفته به اداره جات، آن چنان پدري ازت درميارن که دلت مي خواد قد اصحاب کهف سيصد و نه سال بخوابي.
امير غش غش خنديد. معين قيچي را برداشت و همان طور که موهاي امير را مرتب مي کرد، پرسيد:«حالا تعريف کن. اذيتتون که نکردند آقاي عزتي؟»
ـ امير صدام کني راحت ترم... اذيت که شدم ولي به آرامش بعدش مي ارزه. يه امانتي از پدر به ما رسيده بود که به صاحبش داديم. امروز قراره ساقدوش عروس بشن.
ـ کي ها؟
ـ خواهراي دوقلوم. بيست و هشت سالشونه. گفتم قبل از اينکه سر و سامون بگيرم، سهم نامادري و خواهرام رو بهشون بدم. درخواست انحصار وراثت داديم، ديگه هر کسي سهم خودش رو برداشت. منم سهمم شد خونه پدرم که الان توش زندگي مي کنم. يه سري املاک و ماشين هم خدابيامرز داشت که تعيين تکليف شد.
ـ خب چرا اين قدر دير؟
ـ متاسفانه پدرم وصيت نامه نداشت. بيست و چند سالي هم به خاطر بدهي اموالش گرو بانک بود. من که تهيه کننده شدم، خدا رو شکر بدهي پرداخت شد. بعد از اين همه دردسر حالا احساس مي کنم دارم نفس مي کشم.
ـ خب خداروشکر. پس حتما الان خوشحالي که خونه دار شدي.
امير دستي به چانه اش گذاشت و گفت:«راستش مي خوام بفروشمش. خونه زيادي برامون بزرگه. با همسرم توافق کرديم که توي يکي از خونه هاي متوسط زندگي کنيم. البته تا وقتي مشتري پيدا شه که يه چند سالي مي گذره ولي از لحاظ رواني تقريبا آماده ايم که از اون جا بريم.»
ـ حيف شما نيست که وضع به اون خوبي رو ول مي کنيد و ميريد تو لونه مرغ؟
ـ ببين... مي تونم معين صدات کنم؟
ـ باشه.
ـ نمي دونم چطوري بگم. ولي يه مسائلي پيش اومده که من واقعا ترسيدم.
ـ بگو شايد کمکي از دستم بربياد.
امير سعي مي کرد صداي چق چق قيچي زياد خاطر او را مشوش نکند. کمي فکر کرد و گفت:«تو اين مدت اخير احساس مي کنم بعضي وقت ها اختيارم دست خودم نيست. عاقبت زياده خواهي بعضي ها رو ديدم و از عاقبت شون خيلي مي ترسم. چند وقته اين فکر افتاده تو سرم که يه صاحبخونه دارم که مدام ازم اجاره خونه اش رو مي خواد و به اندازه همون مستاجر بدبخت استرس مي گيرم. فکر مي کنم همه آدماي دور و برم قماربازند و مي خوان منو هم مثل خودشون بکنند. از قمار خيلي بدم مياد. قمار بهترين دوستامو ازم گرفت. نميدونم چيکار کنم که قمارباز نشم، فکر کردم اگه خونه مو بفروشم و يکم وضع زندگيم رو بيارم پايين شايد بهتر باشه. هر چند بيشتر يه حرکت سمبوليکه. يه خونه ساده تر بخرم و يه مقدار پول اضافه دست و بالم رو بگيره بازم از دست قمارباز در امان نيستم. انگار يکي هست که مي خواد امنيت زندگي منو به هم بزنه. رو دور باطلي افتادم که بيرون اومدنش کار حضرت فيله.»
ـ مي تونم بهت يه راهکار بدم ولي قول بده بهم نخندي.
ـ باشه نمي خندم.
معين خنديد و گفت:« روزه بگير. ماه رمضونا رو درياب.»
ـ قول دادم نخندم ولي روزه ديگه چه دردي ازم دوا مي کنه؟
ـ يه شب ماه رمضون که افطاري مسجد محل بودم، بعد از نماز حاج آقا بالاي منبر راجب روزه صحبت مي کرد. مي گفت روزه گرفتن يه تير و چند نشونه. اول مي فهمي صبر و تحملت چقدره. بعد که غذا و آب رو مي خوري مي فهمي حال اوني که نداره چيه. يه حديث هم از امام علي(ع) آورد که مي گفت خدا روزه رو واجب کرد تا اخلاص شما مردم رو آزمايش کنه. خيلي رو اين حرف امام فکر کردم، چيزي که فهميدم اين بود که تو اين کشمکش ها و رياضت ها تو متوجه ميشي که چقدر سيستم زندگيت آلوده و در معرض خطره. چقدر با خودت ميگي بذار اين کاره رو الان بکنم بعد مي فهمي که چقدر براي جسم گرسنه تو زياديش يا کمش ضرر داره. به عيد فطر که مي رسي و همه چي شبانه روزي مجاز ميشه، يه حس رضايتي داري که اي بابا... اين همه مدت اينا جلوم بودند ولي من از اونا قوي تر بودم و بهشون تا يه مدت دست نزدم. خدا کنه هر روزمون به اندازه ماه رمضون پربرکت باشه. من که کژدار و مريضم. شايد تو بتوني اميرآقا.
امير حرف هاي معين را درست متوجه نمي شد ولي سعي مي کرد هر بار در ذهنش تکرار کند. در حالي که معين داشت آماده اش مي کرد، هر بار روي يک جمله تمرکز مي کرد و روي بخش ديگرش مي پريد. درگير فکرهايش بود که صداي زنگوله دوباره به صدا درآمد و عليخاني با سروصدا در حالي که کاور لباسش را به دست داشت وارد سالن شد و گفت:«به به... مستر عزتي. چهره ات نوراني شده!»
ـ نه بابا رنگم پريده هيچي نخوردم.
معين گفت:«اگه مي خواي نون و پنير هست تو يخچال.»
ـ به نظرت مي تونم الان رو روزه باشم؟
معين نگاهي به تقويم انداخت و گفت:« اگه مطمئني بعد از اذان آب هم نخوردي، امروز روز خوبيه که براي روزه گرفتن. البته قبلش بايد نيت داشته باشي ولي خوبه. تعارف نکن غذا هست.» امير لبخندي زد و گفت:«چيزي نخوردم. از اينجا يه راست اومدم اين جا.» عليخاني خنده اي کرد و گفت:«ماشالله. آقا چي به اين برادر بسيجي گفتيد يهو مسلمون شد؟» امير خنديد و گفت:«چيز خاصي نيست. رنجي بود که از منبع اضطراب به منبع آرامش وصل شد. بقيه کجان؟»
ـ مصطفي خبيري همراهمه داره ماشين پارک مي کنه. به بقيه هم زنگ زدم يادآوري کردم ولي حيف آقا هيربد جاش خاليه. آقاي شفيعي که از رده خارج شد چون وقتي بهش زنگ زدم گفت قراره با زنش بياد.
معين خنده اي کرد و امير پرسيد:«اين پسره جوجه کي زن گرفت؟»
ـ تو اين دهه هفتادي هاي بيش فعال رو نميشناسي. البته فعلا عقد کرده برنامه اي برا عروسي ندارند. شنيدم يکي از دوستاش فوت کرده به احترامش مي اندازند عقب.
امير سري تکان داد و گفت:«خدا رحمتش کنه.» مصطفي گرد و خاک روي لباس هايش را تکاند و در حالي که با يک دست کاور لباس را گرفته بود و با دست ديگر عينکش را درست مي کرد وارد شد و سلام کرد. به سمت امير آمد و دستي داد. امير مصطفي را در آغوش گرفت و گفت:«ايشالله روزي خودت.»
ـ لطف داريد ولي فعلا مي خوام درس بخونم.
ـ درس بخون. ولي هر موقع عاشق شدي نه نيار. مي فهمي که چي ميگم؟
مصطفي سري تکان داد و گفت:«بله مي فهمم.» معين دستي به هم زد و گفت:«خب خب. آقا امير شما سريع بشين که به همه برسيم. آقا آرش و آقا مصطفي هر کدوم مي خواد اول بشينه سريع بشينه که کارش بيفته با رفيقم.» مصطفي به افتخار عليخاني کنار کشيد و عليخاني روي صندلي نشست و گفت:«ولي خودمونيم ها. امير عزتي هم بدموقع زن گرفت. دقيقا وقتي که کلي خبر مرگ و شهادت در راه خدا اومد.» مصطفي جواب داد:« غم و شادي هميشه هست آقا آرش. از مرگ هم گريزي نيست. مهم اينه که تا زنده ايم ازمون به خوبي ياد کنند. آقاي عزتي دوباره تبريک مي گم. اميدوارم هميشه خوب باشيد.»
ـ خوبي از خودته پسر جون. قدر پدر و مادرت رو بدون.
مصطفي لبخندي کمرنگ زد و به فکر فرو رفت. امير داشت از طولاني بودن کار حوصله اش سر مي رفت، رو به معين کرد و گفت:«ببخشيد مي دونيد کارم چقدر طول مي کشه؟»
ـ اگه گرسنه تون شده مي تونم براتون آماده کنم. مي فهمم الان سر گريمي فشارت افتاده. خودت بعدا خسته ميشي.
امير ابرويي درهم کرد و گفت:«نه آقا مي تونم. خيلي گرسنه ام نيست.» عليخاني رو به امير کرد و گفت:« راست ميگه. يه چيزي بخور تا اينجاييم. فيلمبرداري سنگينه بايد غذا بخوري.» امير در جواب نگراني عليخاني خنديد و گفت:«تحمل مي کنم. قراره ببينم چقدر تحمل دارم. مگه نه آقا معين؟»
ـ آخه دم عروسيت؟ بخور بابا يه وقت ضعف مي کني عروسي به هم مي خوره.
امير دوباره خنديد و گفت:«نترس. به خوردن بعدش مي ارزه. قبلا روزه گرفتم مي دونم چه طوريه.» آرش بي خيال بحث با امير شد و به کار خودش رسيد. ولي امير از جوابي که داده بود، کمي احساس شرمندگي کرد. دروغ نگفته بود ولي حالا ترس برش داشته بود که مبادا واقعا اين نخوردن ها و نکردن ها کار دستش بدهد و بهترين روز عمرش را خراب کند. دوباره به همان حس تحمل رجوع کرد و همان روزهايي را به ياد آورد که آن قدر بي پولي و بي کسي به او فشار آورده بود که مي ترسيد مبادا بدبخت تر از اين شود و از بدبختي بميرد. تمام آن روزها تمام شدند و بالاخره الان روي صندلي بختش نشسته. بايد تحمل مي کرد، اين همه مدت تحمل کرده بود، اين که چيزي نبود. اما احساس مي کرد اين تحمل صبح تا شب عروسي سخت تر از تحمل هاي ديگر است. انگار بهتر صداي وسوسه ها را مي شنيد و بيشتر دلش مي خواست تا بي خيال شود. نه... بايد عمل مي کرد. بايد تمام صبر و تحملش را همين امروز امتحان مي کرد. امروز روز بزرگي بود. نبايد در امتحان رد مي شد.
امير تمام مدت با اين فکر و ايده به خودش روحيه مي داد. با خودش فکر مي کرد و به هيچ کس توجهي نداشت. فرصتي پيدا شده بود که به تمام چيزهايي که با عجله يا خويشتن داري نکردن به چنگ آورده بود و بعدا پشيمان شده بود فکر کند. با خود مي گفت چقدر خوب بود اگر قبل از اينکه حرفي مي زد يا کاري مي کرد کمي دست نگه مي داشت، الان اوضاعش بهتر از اين ها بود. اگر قبل از اينکه حرفي را درباره سعيد مي پذيرفت و به مونا مي گفت، کمي تحقيق مي کرد شايد الان سعيد و مونا و به دنبال آن ها خيلي هاي ديگر جزء مهمانان مراسمش بودند. اگر آن روز سريع عصباني نمي شد و زود از دل سعيد درمي آورد الان زنده بود. نمي دانست چه شانسي آن شب آورده بود که موقع قتل سعيد، دستش با جوهر روان نويس کثيف شد تا بعدا دستش خونين نشود. آيا رحمت خدا بود يا مجازات؟ آيا خيري داشت يا شر؟ به اين فکر که رسيد، مطمئن شد اشتهايش کور شده و فعلا غذا از گلويش پايين نمي رود. فکر توي سرش لحظه اي به مانند چراغي شد که کليد خاموش را زده باشند و تا به خود آمد ديد عده اي دورش را گرفته اند و دارند صورت خيس از اشکش را با بادبزن باد مي زنند. دور و اطرافش را نگاه کرد. انگار خيلي وقت بود که از آرايشگاه بيرون آمده بودند. اينجا همان باغ محل فيلمبرداري بود و عليخاني و رز با نگراني مقابلش نشسته اند و صدايش مي زنند. دهانش را سريع باز کرد و پرسيد:«چيزي که به خوردم نداديد؟»
ـ به خوردت داديم ديگه چيه؟ دو دقيقه است غش کردي.
ـ رز تويي؟ چقدر خوشگل شدي!
رز با ناراحتي گفت:«تازه منو ديدي؟ نگرانت شده بوديم امير. برات از ساندويچي سر خيابون ساندويچ گرفتيم. بيا بخور.»
ـ نمي خورم. روزه ام.
رز نگاهي متعجب به عليخاني کرد و عليخاني گفت:«خدايي وقت گير آوردي تو يکي. يه عمر اين بشر غذاش دير مي شد کهير مي زد الان واسه ما روزه گرفته.»
ـ مصطفي، پدرام... کمکم کنيد بلند شم.
مصطفي و پدرام دست امير را گرفتند و از روي صندلي بلند کردند. امير کمي سر تکان داد. احساس کرد حالا سرحال است. دست هايش را آزاد کرد و با خوشحالي گفت:«من ديگه الان آماده ام. تا کجا رفتيم آقاي فيلمبردار؟»
ـ ماشالله به اين همت. يه چند تا پلات تکي و دو نفره گرفتيم. مي مونه يه بخش ديگه که همکاري صميمانه شما رو مي طلبه.
ـ جدي ميگي؟ اصلا حواسم نبود.
ـ حق داري آقادوماد. از صبح تا بعداز ظهر طول کشيد کار.
ـ خب اون بخش آخر چيه؟
فيلمبردار رو به دستيارش کرد و گفت:«چيزي نيست. فقط بايد در حضور ساقدوش ها يه مديوم لانگ بگيريم شما و عروس خانم همديگه رو ببوسيد.» رز با خوشحالي به امير نگاه کرد و گفت:«خيلي فکر خوبيه. فوژان! فروزان! کجاييد؟ بياييد بايستيد پشت سرم مي خوايم فيلم بگيريم.» فوژان و فروزان به طرف امير و رز حرکت کردند. با لباس هاي قرمز کمرنگ و صورتي و آرايش شان حسابي زيبا شده بودند. امير تا نگاهي به اين دوقلوي همسان ولي با سليقه هاي متفاوت نگاه کرد، لبخندي روي لب هايش نشست. فوژان جلوتر دويد و به امير گفت:«خدايي نگران شديم وقتي غش کردي. خدا رو شکر الان خوبي.»
ـ قربونت برم آبجي کوچيکه. فروزان جان فوق العاده شدي.
ـ مرسي امير.
ـ بهم بگو داداش. تو هم همين طور فوژان.
فوژان و فروزان همزمان با هم خنديدند و گفتند:«باشه داداش.» همه با هم غش غش خنديدند و امير گفت:«خب. خواهراي خوشگل من. با اجازه تون ما دوماد شديم. فقط ازتون يه سوال دارم.» فروزان جواب داد:«چه سوالي؟»
ـ ازم راضي هستيد؟
ـ اين چه حرفيه داداش. ما از تو راضي نباشيم؟
ـ بگيد که راضي هستيد. برام مهمه.
فوژان خنده اي از سر خجالت کرد و گفت:«دروغ چرا. من راضي نيستم.»
ـ چرا؟
ـ راستش به خاطر اون سال هايي که نبودي ناراحتم. دلمون نمي خواست دير به دير ببينيمت. الان که همه چي درست شده و الان تو اين روز داريم با هم حرف مي زنيم، حس مي کنم انگار ديدار ما و تو بوي ارث و ميراث گرفته. اي کاش قبل از اين بيشتر با هم بوديم بدون غل و غش. دلمون برات تنگ شده بود.
امير لبخندش را خورد. بايد اين فکر عجولانه را جايي ثبت مي کرد تا جلوي چشمش باشد. آب دهانش را خورد و گفت:«ببخشيد دخترها. اين قدر ذهنم روي اون بدهي و صاف کردنش درگير بود که يادم رفت. اشتباه زياد مي کنم ولي منم دلم براتون تنگ شده بود. قول ميدم بيشتر همو ببينيم. قول بديد راضي باشيد.» فروزان لبخندي آرام زد و گفت:«راضي هستيم. به قول مامان بزرگ خدا ازت راضي باشه.»
هر سه خواهر و برادر با هم خنديدند. صداي بلند فيلمبردار همه را غافلگير کرد و به همه دستور داد تا سر جايشان قرار بگيرند. امير و رز مقابل هم ايستادند و ساقدوش ها پشت سرشان با فاصله. امير پشت سرش را نگاه کرد، تازه متوجه شد رنگ کت و شلوار ساقدوش ها آبي آسماني است. بلوز مشکي پوشيده اند و کراوات هاي سفيد بسته اند. ساقدوش هاي عروس تاج گل هاي قرمز به سر گذاشته اند. رز لباس عروس زيبايي به تن کرده، موهاي بلوندش را آراسته کرده و تاج گل روي سرش با گلهاي قرمز و زرد تزيين شده بود. نمي فهميد چرا تازه حواسش به اين همه جزئيات جمع شده. حتي ديگر احساس گرسنگي و تشنگي نمي کرد و احساس مي کرد جسمش از سنگيني سبک شده. فيلمبردار همه را آرام کرد و گفت:«فيلم مي گيريم همه ساکت... همه لبخند.» امير دستپاچه شد و سعي کرد روي چهره رز تمرکز کند. حسابي زيبا شده بود. لبخند آرامي که بر لب داشت، لب هاي درشتش را خوش حالت کرده بود. چشم هاي آبي اش مي درخشيد و آرايش صورتش هيچ چيز کم نداشت. امير دهانش از اين همه زيبايي باز مانده بود. سعي مي کرد به اعصابش مسلط باشد و وقتي به رز نزديک مي شد، کنترلش را از دست ندهد. همزمان که امير يک قدم به جلو مي رفت، رز همان اندازه جلو مي آمد و چهره اش واضح تر مي شد. سرانجام هر دو به مرکز دوربين رسيدند. حالا وقت بوسه بود. يک... دو...
ـ ميشه قبلش صحبت کنيم؟
رز با تعجب به امير خيره شد. ديگران با ناراحتي پراکنده شدند و فيلمبردار گفت:«آقاي عزتي شما که تا اينجا رو خوب اومده بودي کار رو تموم مي کردي مي رفت ديگه.»
ـ من معذرت مي خوام. من و خانمم يه کم بايد خصوصي صحبت کنيم.
ـ آقا دير ميشه. يک ساعت ديگه غروب ميشه ديگه صحنه رو نداريم.
رز رو به چشمان امير کرد و گفت:«اشکال نداره. همين صحنه رو شما مرتبش کنيد. بعدا مي رسيم خدمتتون.» امير بعد از عذرخواهي از تمام جمع دست رز را گرفت و وارد سالن بزرگ داخل باغ کرد. ديوار آينه کاري شده و گچ بري هاي چشم نوازش به چشمان امير و رز رسيد و امير رز را روي مبل يک نفره نشاند و خودش ايستاد تا صحبت کند. رز با کمي اوقات تلخي پرسيد:«چي شد يهو امير؟ تازه داشت خوب پيش مي رفت.»
ـ مي دونم رز... مي دونم.
ـ چيزي شده؟
امير سري تکان داد و گفت:«آره يه چيزي شده. قراره يه چيزي بشه. نمي خواستم روزت رو خراب کنم ولي الان بايد بهت بگم.»
ـ چي شده امير؟
امير روي مبل دونفره کنار رز نشست و گفت:«ضيايي خبر داده ميگه قراره يه جوري مراسم به هم بخوره. گفت سعي مي کنه کمک کنه مشکل خاصي پيش نياد ولي بهم گفت که يه سري از فاميل ها و دوستاتون رو قبلش در جريان بذاريد که به بقيه برسونند آرامش شون رو حفظ کنند.»
ـ آخه براي چي؟
ـ دزداي بچه سانيا و عليرضا مراسم مون رو کردند لونه زنبور. ما هم اصلا براشون مهم نيستيم. خدا مي دونه اينا با اسکورت کدوم عوضي قراره بيان.
ـ خدايا يعني چي ميشه؟
ـ نمي دونم. از وقتي فهميدم هيچي نخوردم. حتي درست نخوابيدم. اين نخوردن رو گذاشتم به نيت روزه که يکم آروم شم. ببخشيد بهت نگفتم. نمي خواستم خوشحاليت خراب شه... ببخشيد.
رز رو از امير برگرداند و کمي فکر کرد. سپس آب دهاني قورت داد و گفت:«کار رئيسيه. رئيسي با سانيا مشکل داشت. ما هم شديم گوشت قربوني وسط بازي شون.»
ـ من بعيد مي دونم. رئيسي الان زندانه. تا يه ماه حق ملاقات نداره. حتي خبر نداشت ما کي قراره عروسي کنيم. بهش نگفته بودم عروسي مون دهم بهمنه.
ـ يعني کار کي مي تونه باشه؟
ـ به خبيري بيشتر مشکوکم. هر دو شون مي خواستند به خاطر دفاع از الناز يه بلايي سرمون بيارند ولي اين خبيري بود که خبر داشت تاريخ عروسي مون کيه. بهش کارت عروسي داده بوديم.
رز پلکي روي هم گذاشت تا کمتر نگراني امير را ببيند. لب هايش را به هم فشرد و دسته گلش را روي صورتش گذاشت. دوست داشت همين حالا گريه کند ولي آرايشش خراب مي شد. به جاي اشک ريختن، خشم و غمش را با سرفه بيرون داد و گفت:«اي کاش الان نمي گفتي... حالا چيکار کنيم امير؟ نکنه اتفاق بدي بيفته؟ اين ها خيلي بدجنس اند امير.»
ـ مي دونم عزيزم مي دونم. منو ببخش. قول داده بودم همه چي خوب بشه زدم خرابش کردم.
ـ من خيلي مي ترسم. انگار هيچي مال من نيست.
ـ منم همين طور... منم همين طور. بهت قول آزادي داده بودم ولي الان خودمم اسيرم.
امير سري از شرمندگي پايين انداخت و گفت:«يادته اون روز اول پيشنهادم رو رد کردي چون مي گفتي مي خوام مستقل باشم.»
ـ آره يادمه. الان فکر مي کنم چقدر احمقم که اين طور فکر مي کردم. من واقعا تو هيچي استقلال ندارم. حتي شب عروسيم مال خودم نيست.
ـ منو ببخش رز. منم احمق بودم. فکر مي کردم اون قدر قدرت دارم و دستم بازه که تو رو داشته باشم. آروم آروم ياد گرفتم که تو لياقت خواسته ات رو داري براي همين تا جايي که از دستم برمي اومد کمک کردم. شايد تا الان فکر کني همه اينا براي اين بود که تو رو بيشتر کنترل کنم ولي باور کن خودمم مستقل نيستم. يه بي شرفي داره تموم زندگي منو به بازي مي گيره. نمي دونم کيه ولي هر بار که يه کار احمقانه مي کنم صداي خنده يکي تو گوشم مي پيچه. کاري از دستم برنمياد. اگه فکر مي کني من اون کسي نيستم که بهت استقلال ميده، هنوز وقت هست. فقط سر سفره عقد بگو نه.
ـ اين چه حرفيه؟
ـ حرفمو قطع نکن... تا الان ازت ممنونم که باهام بودي و خوشحالم که باهات آشنا شدم. تو واقعا مهربون ترين و دلسوزترين زني بودي که به عمرم ديدم. مادرم که اين طور نبود. نامادري و ناخواهريام تلاششون روکردند ولي چون اونا رو از خودم نميدونستم خوبي هاشون رو به چشم يه غريبه ديدم. تو اولين زني بودي که من احساس کردم عمري هست که باهاش آشنام. سر صحنه سريال دعوا مي کرديم، شوخي مي کرديم، پشت سر هم حرف مي زديم، عذرخواهي مي کرديم. مثل دو تا بچه بوديم که آروم آروم کنار هم بزرگ شديم. همه اينا با تو براي من مغرور و بي حوصله قشنگ بود. مي خوام بدوني که واقعا برام مهم بودي. از اينجا به بعد جلوت رو نمي گيرم. مستقل شو و دنياي خودت رو بساز. تو لايق ساختنشي. من هر زمان که بخواي تا هميشه مثل يه دوست پشتتم.
رز مات و مبهوت به امير که حالا داشت با صداي لرزان و چشم هاي سرخ حرف مي زد خيره شده بود. امير از جايش بلند شد، کتش را مرتب کرد و گفت:«هر موقع براي فيلمت تهيه کننده خواستي، زنگ بزن به دفترم. اگه خودم نتونستم باشم، به قول سهراب سپهري دوستاني دارم بهتر از آب روان و خدايي که در اين نزديکيست...»
ـ لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند...
هر دو با هم خواندند:«روي آگاهي آب، روي قانون گياه.» رز لبخندي کمرنگ زد و گفت:«نمي دونستم از شعر خوشت مياد.»
ـ بابام خدابيامرز عاشق شعر نو بود. به خصوص سهراب... راستي رز، جلوي بچه ها فعلا آروم باشيم بهتره. نخوره تو ذوقشون گناه دارند. داره غروب ميشه... منتظرتم.
امير از سالن بيرون آمد و رز آرام به دنبال او. نمي دانست با اشک هايي که داخل چشم هايش حبس شده بودند چه کند. احساس مي کرد تمام مدت در مورد امير اشتباه مي کرده. حالا نمي دانست دقيقا به خاطر چه چيزي از امير ناراحت باشد. تمام مدت از اين وحشت داشت که اگر لحظه اي از وظيفه اش تخطي کند، امير از خشم اين ناکامي همه چيز را براي او خراب کند. ولي حالا که خود امير مقابلش زانو زده بود و آزادش گذاشته بود تا ترکش کند نمي دانست با اين آزادي بي حد و حصر چه کند. بعد از اين همه رفت و آمد و حس غم انگيز اسارت، حالا احساس قناري کوچکي را داشت که ناگهان در قفس برايش باز شده بود. حالا او مانده بود و تشويش خاطر. حالا وقت پريدن بود. حتما مي پريد... حتما اين کار را مي کرد. مطمئن بود که مي کرد.
رز به خودش که آمد ديد ماشين عروس مدت زيادي است متوقف شده و نورافکن هاي داخل حياط به صورت هر دويشان مي تابد. مدتي بود غروب شده بود و از راديوي ماشين امير صداي اذان مغرب مي آمد. امير لبخندي زد و گفت:«خدا رو شکر. بريم تو يه ليوان آب مي خورم. بايد پياده شم. وايسا خودم در رو باز مي کنم.» امير که پياده شد، تصوير رنگ پريده و زرد امير در ذهن رز مانند يک عکس ثبت شد. سري پايين انداخت و منتظر ماند تا دوباره امير را ببيند. امير در را باز کرد و کنار در ايستاد تا رز از ماشين پياده شود. دستش را به کتش گرفت و رز دسته گلش را دودستي محکم گرفت. هر دو سعي مي کردند آرام و مسلط بر اوضاع به نظر برسند و بي توجه به جمعيت دور و برشان با همان لبخند هميشگي که به ديگران تحويل مي دادند تا ثابت کنند چقدر با هم خوشبختند از مهمانان استقبال کنند. در هاي طلايي و درخشنده تالار که باز شد، اجتماع بزرگي از دوستان و آشنايان به افتخار امير و رز بلند شدند و هر کس تا جايي که در توان داشت و شانش اجازه مي داد شادي خودش را از اين پيوند مقدس ابراز مي کرد. صداي آهنگ ورود همه را به شور و هيجان آورده بود. امير با لبخند به تمام اين ها نگاه مي کرد و خوشحال بود که براي او هر چند کوتاه دليلي براي خوشحالي وجود دارد. جاي پدرش خالي بود. مادرش را خبر کرده بود ولي مادر گفته بود راه دور است. نيامد ولي گفت تماس تصويري مي گيرد. به جايش نامادري مهربانش و خواهرانش گلناز، فوژان و فروزان حضور داشتند و با افتخار اعلام کرده بودند که خانواده امير عزتي هستند. پدر و مادر رز با شوق و ذوق به دخترشان نگاه مي کردند و خوشحال بودند که عروس شدن دخترشان را مي بينند. خيلي هاي ديگر هم بودند. فاميل ها، دوستان و خبيري. خبيري و خانواده اش هم مهمان بودند و به افتخار مصطفاي ساقدوش دست مي زدند. رضا و همسرش هم بودند. چادر زرد روشن و براقش صورتش را مثل ماه کرده بود. رز و امير با ديدن آن ها نگاهي به هم کردند و رز در گوشي گفت:«ببين شفيعي چه زرنگه... عروس و دوماد مجلس اينان.»
ـ بذار به عليخاني بگم سوپرايزشون کنه. بايد ضايع شون کنم.
سپس اشاره اي به عليخاني کرد و همان کار را در گوشي گفت. بعد از اينکه سي دقيقه اي همه رقصيدند و خوش گذراندند، دي جي موسيقي را قطع کرد. عليخاني ميکروفون مجلس را به دست گرفت و گفت:«يک دو... يک دو. خب اول از همه خودمو معرفي کنم. من آرش عليخاني هستم مجري مراسم آقاي امير عزتي و بانوي محترم خانم رز کياني. تا اينجا اميدوارم به همه خوش گذشته باشه و از اين که با حضورتون مجلس ما رو منور کرديد ممنونيم. امشب شب ما سحر نداره...» همه با شنيدن اين حرف آهنگين خنديدند. عليخاني با حرکت دست هايش همه را به آرامش دعوت کرد و گفت:«اجازه بديد... اجازه بديد. امشب براي تموم ما اهالي سينما، تلويزيون، تئاتر و هر چيزي که ربطي به هنر هفتم داشته باشه شب بزرگيه. ما شاهد پيوند دو گل نوشکفته هستيم که مدت هاي مديدي باهاشون همکاري داشتيم و به جز خوبي و بزرگواري هيچ چيز از اين دو نفر نديديم. البته يه سري اوقات تلخي بين من و آقاي عزتي وجود داشت که امشب به حق اين شب عزيز حلال کردم. راستي. يادت نره بعدا عروسيم جبران کني.»
همه با شوخ طبعي عليخاني دوباره خنديدند. سانيا مرداني لباس قرمز رنگي پوشيده بود و سعي مي کرد حداقل جلوي ديگران حفظ ظاهر کند. از عادل خبري نبود و بدون او ميان احساس تنهايي مي کرد. هر از گاهي نيم نگاهي به رضا و رشيدي مي انداخت و از آن ها قوت قلب مي خواست. رشيدي سعي مي کرد زياد به اين نگاه ها اهميتي ندهد. سرش را پايين انداخته بود و هر بار که خنده ها بالا مي رفت زيرلبي لبخندي مي زد. رضا يک بار بايد به سانيا نگاه مي کرد، يک بار به فرحناز که کنار محبوبه با خوشحالي از اجراي خوب عليخاني لذت مي برد و يک بار به رشيدي که سعي مي کرد غصه غريب چشم هايش را با لبخندهاي پي در پي بپوشاند. رضا داشت طاقتش تمام مي شد. رو به رشيدي کرد و پرسيد:«حالتون خوبه؟»
ـ معلوم نيست؟
ـ نه واقعا. به نظر مياييد ناراحتيد.
رشيدي سري تکان داد و گفت:«آره ناراحتم. نميدونم چقدر مزخرفه گفتنش ولي اين روزا از ته دلم غمگينم. دلم براي زن و بچه هام تنگ شده. آرزو مي کنم همين امشب همه چي تموم بشه و برم پيش خانمم. اولين کاري که مي کنم يه دوش مي گيرم، اينجا شام نمي خورم... دستپخت خانمم از همه غذاهاي دنيا خوشمزه تره. دخترامو بغل مي کنم و براشون خاطره مي گم. يکمم نصيحت شون مي کنم که قدر لحظه ها و داشته هاشون رو بدونند. فقط خدا کنه وقتي ميرم خونه پسرم سرپا و سرحال ايستاده باشه. حرف مي زنيم... مي خنديم. يکي از دخترام مي پرسه عمو احمد رو ديدي؟ بهش ميگم نه خيلي باهاش نبودم. اون يه کار ديگه داشت من يه کار ديگه... ازم مي پرسند مگه شما با هم همکار نبوديد؟ منم ميگم همکار بوديم ولي با هم نبوديم. اميدوارم تو يه جاي ديگه با هم باشيم. بازم دعا مي کنم که ديگه نپرسند چون مي دونند چقدر عصباني ميشم... بعدش خوب مي خوابم. خيلي خوب.» رضا هاج و واج به حرف هاي رشيدي گوش مي کرد. نمي دانست بخندد که رشيدي چطور به يک باره سفره دلش را براي رضا باز کرده يا از اينکه رشيدي ياد احمد کرده گريه کند. سري تکان داد تا حواسش را جمع کند. سپس گفت:«معلومه که ناراحتيد. مزاحم نميشم.»
ـ بهم که زنگ مي زني؟
ـ براي چي؟
ـ براي سلام و احوال پرسي بعد از ماموريت. شماره شخصي خودم بود.
رضا خنديد و گفت:«حتما. همون رشيدي سيو کنم؟»
ـ نه... اسمم رحمانپوره. ماشالله رحمانپور. آشنايي با تو نهايت خوشوقتي بود جناب سروان.
ـ جناب سروان؟
رشيدي خنده اي کرد و گفت:«بيشتر بگو دهنت عادت کنه. بعد از ماموريت شما سروان صمدي هستيد. اون رومئوي مجنون هم قراره سرگرد شه.»
ـ جدي ميگيد جناب سرهنگ؟ شما چي؟
ـ من هنوز جا دارم. دو سال ديگه تازه ميشم سرهنگ تمام. فعلا شما حال کنيد جاي ما رو هم خالي کنيد. ذوق تو نگه دار بايد برا عروس و دوماد خرجش کني.
ـ احمد چي؟
رشيدي دوباره خنده اش را خورد و گفت:«اونم درجه اش ميره بالا. به خاطر شهادت، از خانواده اش تجليل مي شه و چون فقط مادرش رو تحت حمايت داشته، تمام بيمه و حقوقش به حساب مادرش مي رسه. خوش به حالش با اين پسري که بزرگ کرده. ولي در مورد سروان اميري اوضاع جور ديگه ايه. اگه محکوم بشه تمام منافع ماليش قطع ميشه و زن و بچه اش از مستمري محروم ميشن تا مجازاتش جبران شه.»
ـ بازم يه خانواده اند. هواي همو دارند.
ـ مي دونم... مي دونم.
دوباره صداي عليخاني به گوش همه رسيد. عليخاني صدايش را صاف کرد و گفت:«از بس حرف زدم صدام گرفت. آقا امير اگه اون روزه ات رو وا کردي ليوان رو بده من گلوم خشک شد.» همه دوباره بلند خنديدند. عليخاني ليوان آب را خورد و گفت:«مثل اينکه حاج آقا تشريف آوردند. شناسنامه ها هم پيش شونه اي داد بيداد... خب نوبتي هم که باشه نوبت خطبه عقده. همگي سکوت به احترام حاج آقا.» آرش با احترام ميکروفون را مقابل سه پايه گذاشت. عاقد ابتدا عمامه سفيدش را روي سرش مرتب کرد و گفت:«قال رسول الله النکاح سنتي و من رغب عن سنتي فليس مني... دوشيزه مکرمه سرکار خانم رز کياني فرزند عباس، آيا به بنده وکالت مي دهيد شما را به عقد دائم آقاي امير عزتي فرزند فرزام دربياورم؟ آيا وکيلم؟» رز ناگهان به خود آمد و همه چيز را با دقت نظاره کرد. حالا تصوير مادر امير هم روي صفحه بود و داشت از رو به رو با لبخند و اشک شوق به آن ها نگاه مي کرد. دري که امير از آن حرف مي زد، حالا فقط به سه قدم نياز داشت تا به پرواز برسد. دوباره نگاهي به چهره رنگ پريده امير کرد که سعي مي کرد آرام به نظر برسد اما رز از چشم ها و تکان خوردن لب هايش مي فهميد چقدر مضطرب است. امير رو به رز کرد و لبخندي زد. دوباره سري پايين انداختند و صداي فوژان به گوش رسيد.
ـ عروس رفته گل بچينه.
ـ براي بار دوم عرض مي کنم... دوشيزه مکرمه سرکار خانم رز کياني فرزند عباس، آيا به بنده وکالت مي دهيد شما را به عقد دائم آقاي امير عزتي فرزند فرزام دربياورم؟ آيا وکيلم؟
رز دوباره به امير نگاه کرد. نمي دانست کسي که کنارش نشسته واقعا کيست. هر بار که به چهره امير نگاه مي کرد، احساس مي کرد بعد از اين رهايي امير چقدر تنها مي شود. نبايد با آن همه چشم تنها مي ماند. رنجيده شدن امير ميان آن همه چشمي که مي خواستند او را از هم بدرند به امتحان دوباره نمي ارزيد. خودش نه مي گفت. امير تنهايي با ديگران چه مي کرد؟ ديگر احساس نمي کرد دلش سوخته. مي دانست هر دو دشمني دارند که اگر آن ها را جدا از هم مي ديد هر دو را مي کشت. حالا احساس مي کرد بدون امير واقعا در مقابل آن همه گرگ ضعيف است. امير هم بدون او ضعيف بود. امير حالا يک قفس نبود... يک قناري بود مثل خودش. بايد با هم مي پريدند.
ـ براي بار سوم عرض مي کنم... دوشيزه مکرمه سرکار خانم رز کياني فرزند عباس، آيا به بنده وکالت مي دهيد شما را به عقد دائم آقاي امير عزتي فرزند فرزام دربياورم؟ آيا وکيلم؟
رز نفس عميقي کشيد. سرش را کمي بالا آورد و با متانت يک دوشيزه ولي با ابهت يک ماده شير گفت:« با اجازه بزرگترها و پدر و مادرم... بله.» صداي شادي تمام جمعيت سالن را به لرزه درآورد. همه فرياد مي کشيدند و با صداي بلند دست و پا مي کوبيدند. امير با تعجب و ناباوري به رز نگاه مي کرد. رز ديگر نمي توانست جلوي اشک هايش را بگيرد. رو به امير کرد، با لبخند به او خيره شد و آهسته گفت:« منتظر بوسه ات هستم.» عاقد دوباره صداي آرامش را بلند کرد و گفت:«مبارک است ان شالله... آقاي امير عزتي فرزند فرزام شما به بنده وکالت مي دهيد شما را به عقد دائم سرکار خانم رز کياني دربياورم؟ بنده وکيلم؟» امير به رز نگاهي انداخت. دلش مي خواست همين حالا او را مي بوسيد ولي نبايد عجله مي کرد. لبخندي زد و گفت:« با اجازه همه شما بله.»
دوباره صداي جيغ و فرياد همه بالا رفت. عليخاني سر امير را بوسيد و به هر دو تبريک گفت. سپس با عاقد روبوسي کرد، ميکروفون را برداشت و گفت:«خب خدا رو شکر با اينکه حاج آقا چند جاي ديگه هم مراسم داشتند ولي زحمت کشيدند مجلس ما رو با حضورشون روشن کردند. اول از همه مي خوام بگم کادوي من سرجاشه خيالتون راحت اما... اين بار مي خوام از طرف آقا سعيد يه کادوي مخصوص براتون وا کنم.» همه ناگهان از حرف آرش متعجب شده بودند که آرش ادامه داد:«دوستاني که چله تابستون تو شمال رو يادشونه، يه روز داشتيم با هم تو خوابگاه قهوه آقا سپهر رو مي خورديم، فقط من بودم و سعيد و سپهر. مرحوم آقا شروين هم بود... بحث اين پيش اومد که اين پسره عزب اوغلي کي مي خواد زن بگيره... آقا سعيد اون روز گفت اين اگه زن بگيره خودم ميام برا عروسي آواز مي خونم آهنگش رو هم پيشنهاد داد... امروز عروسي اميره ولي آقا سعيد و آقا شروين پيش ما نيستند. اجازه مي خوام که منو قابل بدونند قدري ته صداي ما رو تحمل کنند. کلي زحمت کشيدم تا آهنگ رو حفظ کردم. آقا ديجي پيانو رو برو که صدام گرم گرمه.»
پيانيست پشت پيانو نشست. عليخاني صدايش را صاف کرد و با لحني متفاوت ولي زيبا اين آهنگ را خواند. ـ به جز تو دوست ندارم... کسي باشه کنارم... نبودنت بهانه است... تا ابري شم ببارم. سانيا با اشاره خبيري از جايش بلند شد و به همراهش به سمت بيرون رفت. همه نگاه ها به دنبال آن ها رفت اما صداي زيباي پيانو با صداي عليخاني که کمتر از او توقع مي رفت آن ها را مجذوب خودش کرده بود.
ـ تو عشقي نه يه عادت... که از دل ميره راحت... تو محکم کردي جاتو... تو قلبم تا قيامت... تو محکم کردي جاتو... تو قلبم تا قيامت...
در يک آن ديجي ادامه آهنگ را روي هوا زد و صداي ويولن آهنگ اکثريت را پاي صحنه رقص کشاند. همه داشتند با ريتم آهنگ مي رقصيدند و با صداي بلند خواننده آهنگ را همراهي مي کردند. همين که آهنگ تمام شد، سانيا با خشم و نفرت سراسيمه آمد و ميکروفون را به زور از دست عليخاني گرفت.
ـ خانم مرداني چي کار مي کنيد؟
ـ بده من اون ميکروفون رو!
تمام مجلس ناگهان در بهت و شوک فرو رفت. امير و رز نفس عميقي کشيدند و براي اولين بار دست هم را گرفتند. سانيا ميکروفون را در دست گرفت و گفت:«سلام عرض مي کنم به همه شما. اميدوارم که به همه خوش گذشته باشه و به دوستاي عزيزم بابت ازدواجشون تبريک ميگم. دلم نمي خواست اين شادي بي نظيرتون رو با مشکلات خودم خراب کنم اما وقتشه که به شايعاتي که سال ها در مورد من و سعيد سر زبون ها افتاده پاسخ بدم. تا جاي ممکن پاسخ هاي لازم داده شده و شما ميدونيد من يک دختر دارم. يه دختر هفت ساله شيرين به اسم يلدا که خيلي امشب دوست داشت تو عروسي باشه ولي نشد. سه سال پيش يکي که خودتون مي دونيد يه جايي گفت که يلدا دختر سعيده. سعيد به زنش خيانت کرده و با من بچه دار شده. حقيقت نداشت. ازش شکايت کرديم دست مون به هيچ جا بند نشد. آزمايش داديم. جواب منفي دراومد ولي در دهن مردم رو نبست. امشب قراره ببندمش. خبيري جلوتر رفت تا جلوي سانيا را بگيرد اما مرتضي و مصطفي جلوي پدر را گرفتند و اجازه ندادند به سمت سانيا برود. سانيا ادامه داد:«پدر دختر من اسمش عليرضاست. عليرضا فروزش... اين چند وقت حتما فيلم و عکسشون رو با هم ديديد، رسانه ها هم تاييد کردند حالا از زبون من بشنويد.» سانيا از کيف دستي اش دفتري با جلد قرمز رنگ درآورد و گفت:« بيست و نه فروردين 1393 ما با هم ازدواج کرديم. شاهدان عقد: محمدسعيد سيفي، مونا شيري، علي زاهدي و مستانه قائدي که از دوستان ديگه ما هستند. 25 ارديبهشت 97 دختر گلم يلدا به دنيا اومد... بله من ازدواج کردم اين هم سندش. به جز سعيد، شاهدين ديگه حي و حاضرند و مي تونيد از خودشون بپرسيد. حالا شما همه چيز رو در موردم مي دونيد... حالا من از شما کمک مي خوام با اينکه تا الان هيچي نخواستم ولي الان مي خوام... دخترم پدر نداره. سه سال پيش تو تصادف مرد. من مي خوام دخترم رو زير سايه خانواده همسر عزيزم بزرگ کنم... مي دونم اين خواسته ام تبعات زيادي براي من داره ولي الان فقط اين مهمه که دخترم در کمال امنيت زندگي کنه.کسي از شما مي دونه اون شايعه لعنتي رو کي پخش کرد؟ جواب بديد! کسي مي دونه؟!»
همه در سکوت به سانياي خشمگين و اندوهناک نگاه مي کردند و نمي دانستند واقعا چه جوابي به اين زن ديوانه بدهند. سانيا سري از خشم تکان داد و گفت:«عيب نداره. من خودم پيداش مي کنم ولي قبلش بايد يه چيزي رو براتون روشن کنم. تموم مال دنيا فداي يه تار موي دخترم ولي اين بار ديگه قضيه فرق مي کنه. شايعه بعدي تو راهه و بايد همين جا تو نطفه خفه شه. شايعه رو نميگم... حرف راست رو اول مي زنم. سعيد يه ماه پيش دخترش از مونا به دنيا اومد. اسم کاملش عسل سيفيه و اما شايعه اي که قرار بود مطرح بشه. آقاي امير عزتي... شما قرار بود فقط به اين دليل که بهار يک بار به ديدن مونا رفتيد پدر اون بچه اعلام بشيد و بعد به خاطر حسادت و شرم تون از اين اتفاق دست به قتل سعيد بزنيد. شاهدش هم آماده بود که روز بعد از عروسي دستگيرتون کنند و شهادت بده که شما جنازه سعيد رو از خونه بيرون برديد و با برخورد سر به چارچوب در و ديوار اون رو کشتيد. اسم نمي برم ولي به لطف اعتراف آقاي ناصر کاويان که اون لحظه شما رو در حال شستن دست هاتون ديده اين شايعه همين جا مي خوره سينه ديوار.»
خبيري به پشت سر نگاه کرد و نگاهي پر از خشم به بيرون شلوغ و پر از ماشين حياط کرد. عادل کنار يکي از ماشين ها ايستاده بود و آيدا و شوهرش گوشه اي ديگر. با خشم نفسي تازه کرد و به سانيا به ديده حقارت نگاه کرد. سانيا نگاهي ترس آلود به خبيري کرد و رو به حاضرين گفت:«براي سعيد همين اتفاق افتاد. گناهش فقط اين بود که دوست من و شوهرم بود. تقصير ما بود که خيلي ها رفتند چون نخواستيم باهاشون دوست باشيم. قدرشون رو ندونستيم ولي الان ديگه بسه. مي خوام بگم همه شما رو دوست دارم و اميدوارم در آينده مثل گذشته صميميت و دوستي مون رو حفظ کنيم. بابت اينکه از شما اين همه سال ازدواجم رو پنهان کردم معذرت مي خوام. آقاي عزتي... خانم کياني... عروسي تون رو تبريک ميگم. به پاي هم پير شيد.»
همه دوباره از شادي فرياد زدند و امير و رز مات و مبهوت از خطري که از بيخ گوششان گذشته بود، تمام شادي ها را درون خود هضم مي کردند ولي هيچ چيز بروز نمي دادند. خبيري، مصطفي و مرتضي به حياط رفتند. عادل جلو آمد و گفت:«آقاي خبيري شما به اتهام نشر اکاذيب و هتک حريم شخصي ديگران بازداشتيد.» خبيري با ديدن عادل بدون ريش، قهقهه اي زد و اين قهقهه همه را ترساند. مصطفي سري تکان داد و دست پدر را رها کرد. مرتضي با ديدن مصطفي، از ترس لبي گزيد و دست خبيري را رها کرد. خبيري نگاهي گذرا به دو پسرش کرد و دست هايش را جلو آورد تا عادل دستبند بزند. عادل به چشم هاي مطمئن و بدون ترس خبيري زل زد. اما نبايد متزلزل مي شد. سرش را پايين انداخت، دستبند را دور دست خبيري سفت کرد و در حالي که دو پسر آن ها را همراهي مي کردند سوار ماشين شان کرد. مي شد گفت عروسي به غير يک سري پچ پچ ها و حرف هاي در گوشي به خوبي تمام شده بودند. همه از عروسي راضي و خوشحال بودند و مراسم روال عادي اش را با تمام شادي ها و خاطراتش گذراند. عليخاني بالاخره کار خودش را کرد و امير و رز به افتخار رضا و فرحناز جايگاه را خالي کردند. از عروسي رضا و فرحناز با تشويق و تحسين همه مهمانان قدرداني شد و امير و رز از طرف خودشان قول دادند که کادوي عروسي رضا و فرحناز هم حاضر است.
بعد از آن همه شور و هيجان مهماني تمام شد و امير و رز داخل ماشين با هم تنها شدند و با بدرقه همه کساني که دوستشان داشتند راهي خانه شدند. امير در خانه را باز کرد و کتش را خيلي سريع در آورد و روي مبل انداخت. رز تاج گلش را آرام از سر باز مي کرد. کارش که تمام شد، به اتاق خواب رفت و خواست جلوي آينه بند لباسش را از پشت باز کند، ناگهان دستي از پشت به تقلاي رز پايان داد و بند پشت لباس عروس را آرام باز کرد. رز دست هايش را آزاد کرد و احساس کرد پشت کمرش از هواي سرد اتاق مي سوزد. هنوز لباس عروس را به تن داشت. امير مقابل ايستاد و با لکنتي از شرم گفت:«اجازه ميديد من لباستون رو دربيارم؟» رز نفسي تازه کرد و گفت:«بله... به شرطي که تو هم به اجازه رو به من بدي.» امير لبخندي زد و سري به نشانه تاييد تکان داد. اول يقه لباس عروس را آرام پايين آورد و لباس بلافاصله روي زمين افتاد و چروکيده شد. امير آب دهاني قورت داد اما نخواست عجله کند. اين روزه چندساله نبايد اين قدر راحت باز مي شد. اجازه داد رز آرام دکمه هاي لباسش را باز کند. امير به شل شدن دکمه هاي لباس نگاه کرد و گفت:«نظرت چيه اگه خونه پدرم رو نگه داريم؟»
ـ قرار بود که بفروشيش.
ـ آره قرار بود ولي فکر مي کنم در حق پدرم و خاطره اش ظلم ميشه اگه بترسم. مي خوام اصالت خانواده ام رو حفظ کنم. اين خونه تنها يادگاري منه و من خوشحالم که الان تو اين خونه اي... منو بابت همه چي ببخش.
رز که حالا بيشتر احساس سرما مي کرد زانو زد و زيپ شلوار امير را باز کرد. سپس آرام گفت:«تو منو ببخش. من مي خواستم تنهات بذارم. فکر مي کردم تو اومدي که منو نابود کني. ولي الان دوست دارم کنارت باشم حتي توي نيستي و نابودي. بايد زودتر مي گفتم ولي عاشقتم. ببخش که دير فهميدم.»
ـ ولي مي تونستي بري. تو اون قدر قوي بودي که چه اون حرف ها بود و چه نبود تو مي تونستي نه بگي. بهم بگو چرا نه نگفتي؟
ـ ميشه بذاري تو درون خودم بمونه؟
ـ بهم بگو... منم مي خوام اون نيرو رو داشته باشم.
رز لبخندي اشک آلود زد، اشک هايش را پاک کرد، مقابل امير ايستاد و گفت:«امشب فهميدم که من بله نگفتم براي اين که ضعيفيم. من بله گفتم چون با هم قوي مي شديم. با هم پرواز مي کرديم و امشب با هم آزاد شديم. باهام ازدواج کن امير. با هم خيلي بهمون خوش مي گذره. کتاب مي خونيم، حرف مي زنيم، کار مي کنيم و يه وقتايي که از هم خسته شديم، به ياد مياريم که خدايي هست در اين نزديکي که حواسش مثل هميشه بهمون بوده و هست. دستت رو بده به من. تاج خار رو از سرت و صليب شرمساري از رو دوشت برمي دارم. تو عيسي من باش. منم ژاندارک که آخرين جمله بعد از مرگش اسم تو بود.»
امير به آرامي دست رز را گرفت و بوسيد. دست هايش را دور اندام زيباي رز حلقه کرد و دقايقي به چهره زيباي رز نگاه کرد، چشم هايش را بست و لب هاي شيرين رز را بوسيد. رز در آغوش امير گرماي عجيبي احساس مي کرد. مي خواست بيشتر گرماي او را به خود بکشد براي همين لب هاي امير را محکم فشار داد و اجازه داد امير بيشتر از بوسه بهره ببرد. در دست هاي امير احساس پرواز مي کرد و همين که روي تخت نرم فرود آمد امير نفسي کشيد و لب هايش را برداشت. سپس در حالي که يک نفس بيشتر فاصله نبود از رز پرسيد:«اجازه هست؟» رز به چشم هاي امير زل زد و گفت:«بله... من آماده ام.» احساس گرماي بيرون هنوز در بدن رز موج مي زد. براي کامل شدن اين حالت امن بايد گرماي درون را مي پذيرفت. امير لبخند زد، صورت رز را نوازش کرد و آرام دستش را به سمت سينه هاي رز برد. رز ديگر هيچ چيز نمي فهميد. فقط چيزي که مي دانست گرما بود و لذت. درد شيرين درونش را با لب هايش بلعيد و از بالا و پايين شدن بدنش مانند کودکي سوار بر تاب لذت برد.

