بعد از يک شب سنگين و جذاب، رضا پشت فرمان ماشين خودش نشسته بود. رحمانپور از صندلي جلو با اشتياق به بيرون نگاه مي کرد ولي فرحناز دست به سينه نشسته بود و با اخم فقط به پنجره زل زده بود. رحمانپور نگاهي گذرا به اين دو نفر کرد و رو به فرحناز گفت:«خانم عباسي درسته اين پسره يکم بي عقله ولي شما ببخشيد. داره مي ميره از خجالت.»
ـ امکان نداره.
رضا دوباره عرق پيشاني اش را با آستين کتش پاک کرد و گفت:«دوباره معذرت ميخوام. خب نمي خواستم ساقدوش باشم مجبور شدم اين بهونه رو بيارم. ببخشيد.»
ـ نمي بخشم. شما دروغ گفتيد.
ـ دست خودم که نبود. اگه فقط مي گفتم نه مي پرسيدند چرا. خواستم احتياط کنم.
رحمانپور گفت:«اصلا نياز به توضيح اضافه نيست رضا جان. تو فقط کافي بود رو همين نه تمرکز مي کردي. بعد گيرم گفتي نه چرا با دروغ بهونه آوردي؟»
ـ شما از مايي يا بر ما؟
فرحناز رو به رحمانپور گفت:«مي بينين تو رو خدا. اصلا نمي فهمه نه گفتن يعني چي.» رحمانپور جواب داد:«من فقط ميگم هر موقع خواستي نه بگي بهونه دروغ نيار. همين که ترجيح ميدم مهمون باشم چه عيبي داشت؟»
ـ دروغ نگفتم. اين همه دروغ گفتيم تو جمع شون جا بشيم حالا که من مي خوام يه جايي راست بگم ايراد داره؟
ـ خانم... جواب بديد.
فرحناز پفي کرد و گفت:«ما هنوز حتي تمام و کمال عقد نکرديم. تازه داريم کارهاي اداري عقد رو انجام ميديم. با اين ماجرايي هم که تو عروسي پيش اومد الان ديگه همه توقع دارند حتما زن و شوهر بشيم.» رضا سري پايين انداخت و گفت:«واقعا متاسفم. من از قصد واقعي اين دو نفر خبر نداشتم. ولي اميدوارم از اين غافلگيري خوشت اومده باشه.»
ـ اون که آره واقعا خوشحال شدم. ولي بعدش فهميدم خيلي زشته که مهموني شون رو از آن خودمون کرديم. اين يکم خجالت آور بود.
رحمانپور لبخندي زد و گفت:«خب حالا که خدا رو شکر همه راضي اند.خونه من همين حواليه. همين سر نبش پياده ام کنيد.» رضا نگاهي به دور و اطراف منطقه انداخت و گفت:«تعارف نکنيد تا خونه مي برم.»
ـ نه همين جا خوبه. دوست دارم يکم پياده روي کنم.
ـ هر جور ميل شماست.
ماشين کنار يک خيابان فرعي خلوت و بي سر و صدا توقف کرد و رحمانپور از ماشين پياده شد. رضا و فرحناز کمي ايستادند و به تماشاي رحمانپور و قدم هاي پرشدت او نشستند. فرحناز رو به رضا کرد و پرسيد:«محله شون زيادي مرفه نيست؟»
ـ غلط نکنم اين واقعا به خداپرست ها وصله. اين خونه و زندگي رو يه سرهنگ معمولي نداره.
ـ ولي آدم خوبي بود.
ـ خيلي... جداي همه اينا واقعا ازش خوشم اومد. مي دونستي پسرش مريضه؟
ـ واقعا؟ مريضيش چيه؟
ـ هموفيلي داره بيچاره.
ـ آخي... گفتي مريضي... ساعت چنده؟
ـ ساعت ده و نيم.
ـ خداي من! يادم رفت آمپول پدرم رو بزنم. مي شه سريع بريم اونجا؟
ـ باشه حتما.
ماشين بي معطلي روشن شد و رضا با سرعتي که براي زود رسيدن به خانه فرحناز و جريمه نشدن لازم بود ماشين را حرکت داد. به در خانه که رسيدند، فرحناز از ماشين پياده شد و سعي کرد با استرس کليد را پيدا کند. کليد به سختي پيدا شد ولي فرحناز به زور مي توانست کليد بزند و در را باز کند. رضا به محض اينکه کشمکش فرحناز با در را احساس کرد، از ماشين پياده شد و کليد داخل در را با زور باز کرد.
ـ ممنون از لطف تون. من ديگه ميرم.
ـ کمک نمي خوايد؟
فرحناز لبي کج کرد، دندان هايش را از ترس به هم فشرد و گفت:«آره.»
ـ پس منم ميام تو. بگيد چيکار کنم؟
ـ فعلا جلوتر از من بريد تو.
ـ براي چي؟
ـ خواهش مي کنم آقا رضا!
رضا لحظه اي از اين که فرحناز آقا صدايش کرده خنده اش گرفت ولي سريع خودش را کنترل کرد و جلوتر از فرحناز جلوي در ايستاد. دستش را مقابل فرحناز گرفت و گفت:«کليد خونه.» صداي چريک چريک کليد که به گوشش رسيد و سردي فلز را روي دستش احساس کرد، کليد را به دست گرفت و کليد خانه را وارد کرد. صداي ترق در که به گوش رسيد و رضا دستگيره در را گرفت، ناگهان با پيرمردي قدبلند با رکابي و پيژامه مواجه شد که لوله تفنگ شکاري اش را به طرف آن دو نفر گرفته بود و با نگاهي خشمگين به هر دو نفر نگاه مي کرد. فرحناز از ترس فريادي زد :«بابا!»
ـ اين کيه با خودت آوردي اينجا؟
ـ چيزي نيست. همکارمه اومده کمکم مگه نه؟
رضا از ترس سري به نشانه تاييد تکان داد و گفت:«بله بله من همکارشونم.»
ـ تو که دروغگو نبودي دختر! راستش رو بگو اين کيه؟
ـ بابا دروغ نگفتم. همکارمه.
رضا با لبخند سعي کرد لوله تفنگ را به سمت ديگري بکشد. سپس گفت:«البته خدمت شما رسيديم جهت امر خير. اگه ما رو به غلامي قبول کنيد.» ناگهان لوله دهان رضا را نشانه رفت و گفت:«تو خيلي غلط مي کني. من غلام نمي خوام!»
ـ بابا تو رو خدا اصلا اين آقا يه چيزي گفت. ما فقط همکاريم.
ـ مامانت هم همين رو مي گفت. ولي آخرش با همون عوضي خوابيد.
ـ من دختر توام بابايي. من همون دختر کوچولوتم. من عين مامان نيستم اين آقا هم واقعا همکارمه.
ـ پس اينجا با تو چيکار مي کنه؟
ـ ميشه بياييم تو؟ خودش جلوي شما مياد بهتون ميگه.
پيرمرد وحشي با حرف هاي فرحناز رام شد و لوله تفنگ را پايين کشيد. سپس گفت:«اول اون بياد. تو هم سريع ميري تو اتاقت.»
ـ اما بابا... ـ همينه که هست! ميري تو اتاقت در رو هم مي بندي.
ـ ولي هنوز تو آمپولتو نزدي.
ـ بعدا بزن. من با اين آقاپسرمون يکم کار دارم.
فرحناز نگاهي از ترس به رضا کرد و رضا با لبخند گفت:«باشه هر جور ميل شماست. شما هم حرف پدر رو گوش کن برو تو اتاقت. باشه؟» فرحناز سري تکان داد و گفت:«حالا بياييم تو؟»
ـ بياييد.
رضا اول از همه وارد خانه شد. اولين چيزي که از خانه او را حيرت زده کرد سادگي و تميزي خانه بود. روي ديوار چند کله حيوان و يک سري عکس خانوادگي بود. وسايل خانه قديمي اما تميز و مرتب بودند. محو تماشاي سليقه فرحناز شده بود که صداي پدر فرحناز غافلگيرش کرد.
ـ بيا بشين.
رضا از ترس سري تکان داد و مقابل پيرمرد روي مبل چوبي نشست. پيرمرد تفنگ لوله اي را روي ميز گذاشت، سر صحبت را باز کرد وگفت:«تعريف کن.»
ـ از چي؟
ـ چه جور همکاري هستي که دختر منو مي رسوني خونه؟
ـ با اجازه شما من رضا صمدي ام... سي و يک سالمه. شش ساله که پليسم.
ـ دختر من که کارمنده تو چطوري باهاشي؟
ـ خب منم کارمند دولتم ديگه. دختر شما با ما تو يه اداره است.
لحن پيرمرد کمي آرام تر شد و گفت:«که گفتي پليسي.»
ـ بله آقاي عباسي.
دوباره پيرمرد دست به تفنگ شد و گفت:« تو فاميل منو از کجا مي دوني پدرسوخته؟»
ـ مگه دختر شما فاميليش عباسي نيست؟
ـ چرا.
ـ پس شما که پدرشيد ميشيد آقاي عباسي. خيلي منطقيه.
دوباره تفنگ روي ميز قرار گرفت و گفت:«باهوش هم هستي. خوشم اومد. پدر و مادرت چيکاره اند؟»
ـ پدرم حسابدار کارخانه بود عمرش رو داد به شما. مادرم خانه داره.
ـ ماشالله... ماشالله. خودت چيکاره اي؟
ـ گفتم که. پليسم.
ـ از اونا که مردم رو دستگير مي کنند؟
ـ اگه خلاف کرده باشند بله.
ـ اون وقت دختر من با شما چيکار داره؟
رضا سري پايين انداخت و گفت:« خانم عباسي همکارم هستند. به واسطه يکي از دوستان با هم آشنا شديم.»
ـ کدوم دوست؟
ـ يکي ديگه از همکارا. البته من از خيلي وقت قبل از دختر شما خوشم اومد ولي به خاطر بيماري مادرم دوست نداشتم سريع پيشنهاد بدم. اتفاقي پيش اومد که با دخترتون آشنا شدم. الان به دختر شما علاقه دارم و با اجازه شما مي خوام دخترتون رو خواستگاري کنم.
ـ تو خيلي بيجا کردي! مگه دختر من بي کس و کاره که همين طوري حرف از خواستگاري مي زني؟
ـ خب شما بگيد چيکار کنم من همون کار رو مي کنم.
پيرمرد اخمي کرد و گفت:«اگه فکر کردي ميذارم دخترم پرستاري مادر شما رو بکنه کور خوندي. فرحنازمو که از سر جوب نيوردم که بدمش دست تو.»
ـ خب الان هم داره پرستاري شما رو مي کنه آقاي عباسي.
ـ تو چي گفتي؟ يعني مي خواي بگي من مريضم؟
ـ نه به خدا!
ـ پس گمشو برو!
رضا نفس عميقي کشيد و گفت:«مادر من مريضه اين حقيقته. من اصلا قصد اينو ندارم که تموم بدبختي هامو رو دوش دخترتون بذارم. قول شرف ميدم که نميذارم آب تو دل دخترتون تکون بخوره. نميگم خودم همه کاراي مادرم رو مي کنم ولي اگر پرستاري مادرم روي همسرم باشه هر کمکي لازم باشه مي کنم که راحت باشه. باور کنيد که من دخترتون رو دوست دارم. به خاطر خودش و به خاطر شما. خوشحالم که دارم وارد خانواده خوبي مثل شما ميشم. واقعا دختر خوبي تربيت کرديد آقاي عباسي.» آقاي عباسي خواست کمي از مباهات اين حرف لبخند بزند اما ناگهان خودش را کنترل کرد و با فرياد گفت:«فرحناز پس اين آمپول من چي شد؟» فرحناز که تازه لباس عوض کرده بود، از اتاق بيرون آمد و گفت:«آماده است. بياييد تو اتاقتون.» آقاي عباسي تفنگش را برداشت و همراه فرحناز به اتاق رفت. فرحناز در را بست و به رضا گفت:«شما همين جا تشريف داشته باشيد مي رسم خدمتتون.» پنج دقيقه اي فرحناز با پدر در اتاق خواب تنها ماند و رضا منتظر مانده بود تا فرحناز از اتاق بيرون بيايد. خواست از جايش بلند شود تا برود که فرحناز گفت:«آمپولش رو زدم. حالا ديگه بدون کابوس مي خوابه.»
ـ پس با اجازه تون من برم.
ـ بمونيد. ديشب کيک درست کردم يه مقدارش اضافه موند. مي خوايد با هم بخوريم؟
رضا از شيريني کيکي که هنوز نخورده بود دهانش آب افتاد و گفت:«با کمال ميل. بعد از اون شام واقعا يه چيز شيرين مي چسبه.» فرحناز خنديد و به طرف آشپزخانه رفت. از يخچال کيک وانيلي را بيرون آورد، با چاقو دو تکه بريد. کنار هر کدام از پيش دستي هاي آبي رنگ يک چنگال استيلي گذاشت، پيش دستي ها را داخل سيني گذاشت و مقابل رضا تعارف کرد. رضا چنگالي به کيک مقابلش زد، کمي از آن چشيد و گفت:«دست شما درد نکنه. واقعا خوشمزه شده.»
ـ متشکرم آقا رضا.
ـ هنوز از دستم ناراحتيد؟
ـ ديگه نه.
ـ خيلي خوبه. ممنونم.
ـ راستي... از فيلم هاي يلدا هنوز داريد؟
ـ معلومه که دارم. اجازه بديد...
رضا فيلمي باز کرد، گلدان وسط ميز را عقب کشيد و موبايلش را مقابل فرحناز گذاشت. در اين کليپ، يلدا کنار دريا ايستاده بود و به موج هاي آبي دريا با خوشحالي نگاه مي کرد. سعيد پشت دوربين حرف مي زد و يلدا با خنده مي گفت:«بابايي داره اونجا شنا مي کنه.»
ـ تو نمي خواي شنا کني؟
ـ مي ترسم.
ـ پس اگه مي ترسي برو پيش مامانت.
ـ مامانم کجاست؟
ـ داره ساندويچ درست مي کنه.
ـ منو مي بري؟
ـ چرا نبرم؟ اصلا با هم ميريم.
فرحناز رو به رضا کرد و گفت:«آخي. چقدر دلم خواست دخترم مثل يلدا بود.»
ـ شما دختر دوست داريد؟
ـ خيلي.
ـ اسمشو چي ميذاريد؟
ـ بهش فکر نکردم. نظر شما چيه؟
ـ من خيلي از اسم ايران خوشم مياد.
ـ ايران؟
رضا لبخندي زد و گفت:«ايران. يعني نجيب زاده و شريف. مثل شما. مثل تمام ايراني هايي که دلشون براي هم مي تپه.» فرحناز خنديد و گفت:«اسم قشنگيه. اجازه دارم يکي ديگه عوض کنم؟»
ـ اشکال نداره مي تونيد.
فرحناز موبايل را به دست گرفت و فيلم بعدي را پخش کرد. فيلم بعدي عليرضا را در يک ساختمان نيمه کاره نشان مي داد در حالي که مي چرخيد و با سعيد پشت دوربين حرف مي زد. فرحناز صدايش را بلندتر کرد و اين صدا از عليرضا به گوش رسيد:«اين جا رو مي بيني... قراره سه تا شرکت تجاري از توش دربياد. اگه اين ساختمون آماده بشه ديگه غم نداريم سعيد.»
ـ اينجا که هنوز جاي کار داره.
ـ تا وقتي يلدا هجده سالش بشه ديگه جاي کار نداره. اين طبقه رو تمام و کمال زدم به نامش. فکر مي کني يلدا بزرگ بشه مي تونه اسمم رو بالا ببره؟
ـ عليرضا يلدا هنوز بچه است. بذار بچگي کنه.
ـ بچه ها يه روز بزرگ ميشن سعيد. عين من و تو.
ـ به نظرم بفروشيش پولش رو بگيري بد نيست ها.
ـ اونا يه حرفي مي زنند. من از حق خودم و خانواده ام عقب نمي کشم. با پدرم هم صحبت کردم قبول کرده.
ـ معلوم نيست چه آش دهن سوزيه اين برج که سر عمو مسعود رو کلاه گذاشتي.
ـ اين برج فقط يه برج نيست سعيد. اين برج قراره بشه پاتوق اقتصاد جهاني. کسايي پاشون رو ميذارن تو اين برج که مي تونند ما رو به دنيا وصل کنند. وابسته به نمايشگاه هاي بين الملليه. اين برج مثل کابليه که برق سرمايه و کالاهاي مهم ازش عبور مي کنه. اگه اين جا روپا بشه واقعا سطح کارم بالا مي ره. نميدونم چرا اين چيزا رو دارم برا توي بازيگر توضيح ميدم.
ـ من که سر درنيوردم. بين خودتون حالا اسم براش انتخاب کرديد؟
ـ بعله... با بر و بچ تصميم گرفتيم اسمش رو بذاريم جهان بين. حالا خوب فيلم بگير. وعده ما بعد از تکميل کار همين جا دوباره فيلم مي گيريم. حتما مهمون ويژه مايي. کلي پز دادم که سعيد فرهنگ رفيقمه.
ـ خيلي خب باشه.
فيلم قطع شد و فرحناز با تعجب از رضا پرسيد:«تو اين رو کي گذاشتي؟»
ـ نمي دونم. همين طوري داشتم فيلم آپلود مي کردم لاي فيلم هاي يلدا بود.
ـ تا حالا ديديش؟
ـ نه والله.
ـ انگار داشت مي گفت برج جهان بين. همون برجي نيست که تو ونکه؟
ـ فکر کنم. گفتي ونک؟
ـ آره چطور؟
رضا ناگهان از جا بلند شد و گفت:« من بايد همين الان برگردم. ببخشيد.»
ـ براي چي؟
ـ تو يه وقت مناسب براتون تعريف مي کنم. الان مسئله بايد سريع اعلام بشه.
ـ در مورد سعيد؟
رضا دستش را به سمت دستگيره در برد و گفت:«در مورد يلدا. بايد سريع برم.»
ـ به سلامت مراقب خودتون باشيد.
ـ شما هم همين طور.
رضا تندتند پله ها را پايين رفت و بي معطلي سوار ماشين شد. آرام آرام روي پدال گاز فشار داد تا سريع وارد عمل شود. يادش آمد که بايد تماس بگيرد در نتيجه تلفن را برداشت و شماره سرگرد جهانشيري را گرفت. چندين بار زنگ زد اما جوابي نشنيد. به عادل زنگ زد اما باز هم جوابي نگرفت. شب بود و ديروقت ولي اينکه همه آن ها با هم جواب نمي دادند رضا را مي ترساند. مثل همان ماشيني که سريع مي راند بايد سريع فکر مي کرد. براي همين گوشه اي متوقف شد، زنگ خطر را فعال کرد و به هر دوي آن ها اين پيام را فرستاد:«هر چه سريع تر همه بياييد برج جهان بين. يلدا احتمالا اونجاست.» دوباره سرعت گرفت و به سمت برج حرکت کرد. مقابل برج ماشين را پارک کرد و از پايين به برج ده طبقه اي که تازه داشت روي نماي آن کار مي شد نگاه کرد. ساعت از نيمه شب هم گذشته بود و رضا از اين که اين موقع در اين خيابان ايستاده بود حسابي وحشت کرده بود. دست به سمت داشبورد برد و اسلحه اش را از داخل آن بيرون کشيد. کتش را درآورد تا اگر تيراندازي شد دستش آزاد باشد. با خود فکر مي کرد تا وقتي نيروها مي رسند آدم رباها را کمي سرگرم کند. نفس عميقي کشيد و وارد تاريکي اسرارآميز برج شد. طبقه اول و دوم پله هايش کامل شده بودند اما از طبقه سه به بعد بايد روي پاره آجرها قدم مي گذاشت. حفره آسانسور هنوز خالي بود و رضا هربار به آن نگاه مي کرد احساس مي کرد هر لحظه در آن سقوط مي کند. اسلحه اش را محکم در دست گرفت و تا توانست بالا رفت. در يک لحظه متوجه شد در طبقه پنجم چيزي شبيه به چراغ حبابي زردرنگي روشن است. آب دهاني قورت داد و کورمال کورمال از سوراخ در وارد شد. آن نور زرد رنگ چراغ نبود. آتش کوچکي بود که داخل يک ماهيتابه بنايي درست شده بود. مردي کنار آتش نشسته بود و داشت با آتش بازي مي کرد. همين که رضا خواست حرفي بزند، مرد رو از آتش برگرداند و اسلحه اش را به سمت رضا نشانه گرفت. رضا تا صداي مرد را شنيد، اسلحه را محکم در دستش نگه داشت.
ـ تو اينجا چيکار مي کني؟
ـ اين رو من بايد از شما بپرسم جناب سروان.
ـ از جات تکون نخور کثافت. سر جات بشين.
ـ يلدا کجاست قاتل کثيف؟
ـ با من بودي؟
رضا از خشم فرياد زد و گفت:«آره با تو بودم حيوون! تو از حيوون هم کمتري.» اميري پوزخندي زد و گفت:«آفرين. دمت گرم. ازم يلدا رو مي خواي بعد به من فحش ميدي؟ هوم؟»
ـ يلدا رو پس بده. کار رو از اين خراب تر نکن.
ـ تا احمد برنگرده يلدا همين جا مي مونه!
ـ احمد ديگه برنمي گرده جناب سروان. يلدا رو پس بديد. خواهش مي کنم.
اميري چند قدم جلو آمد و گفت:«تو ديگه چرا حرف اينا رو باور مي کني رضا؟ اينا همه شون دروغگواند رضا. اين حرفا رو مي زنند که منو خراب کنند.»
ـ شما خيلي وقته خراب شدي. تو برادرت رو کشتي!
اميري لحظه اي با شنيدن اين جمله بهتش زد. به اعصابش مسلط شد و با همان خونسردي آميخته با ناباوري گفت:«من احمد رو نکشتم.»
ـ دروغ نگو آشغال! خودت گفتي که براي اينکه مگس دورش جمع نشه با اسيد سوزونديش. يه کارگر رو همين شکلي کشتي حيوون.
ـ به خدا من احمد رو نکشتم. احمد هنوز زنده است. من اينو گفتم که رئيسي رو ساکت کنم. من پسر مادرم رو نمي کشم.
ـ من ديگه حرفت رو باور نمي کنم. تو ديگه الان بدنامي. حتي خانواده ات هم ازت بريدند. اونا الان فکر مي کنند تو احمد رو کشتي بعد هم با اسيد سوزونديش.
ـ اشتباه مي کني. تو مثل همه اونايي.
ـ پس با احمد چيکار کردي؟
اميري ناگهان دهانش را بست و چشم هايش را به زمين دوخت. رضا از فرصت استفاده کرد و اسلحه را به سمت اميري نشانه گرفت.
ـ گفتم جوابمو بده!
ـ مي خواي بدوني چيکار کردم؟ من آدم کشتم. تا الان نزديک به سي نفر رو با اسلحه به قتل رسوندم چون پليس بودم ولي فقط سه نفرشون رو بدون اسلحه کشتم. اوليش عليرضا فروزش بود. ترمز ماشينش رو دستکاري کردم بعد محکم زدم بهش که بترسه و تعقيبش کنم. ضربه کاري رو خودش زد وقتي فهميد ترمز بريده. دوميش يه کارگر بدبخت اما قالتاق و خوش بر و رو بود به اسم حمدالله قريشي. براي ويلاي رحمانپور رمالي مي کرد که فهميديم با زن رحمانپور بله... يه ضرب چاقو تو گلوش حرومش کردم بعد جسدش رو با اسيد سوزوندم. سوميش سعيد فرهنگ بود. هيچ کاري نکردم. فقط يک خورده حرف زدم و يه چندتا کاغذبازي که قاتل هاش زنده بمونن. از اون موقع فعلا آدم نکشتم. بهتره که عادتم رو بشکنم. اين طوري...
ناگهان اميري ماشه اسلحه را کشيد و صدايش تمام ساختمان را پر کرد. رضا ناگهان احساس کرد شانه راستش دارد مي سوزد. سوزش شانه اش به انگشتانش رسيد و اسلحه از دستش افتاد. نگاهي هراسان به شانه زخمي اش انداخت و از شوک چيزي که ديده بود روي پاهايش به زمين افتاد. اميري با لگد رضا را روي زمين انداخت و گفت:«اين بود نامه اعمالم. دفعه آخرت باشه به من ميگي قاتل.» رضا با صدايي که از درد بريده بريده شده بود گفت:«کي بهت گفت اين کارا رو بکني؟»
ـ خداي من.
ـ من خداي تو رو نمي پرستم.
ـ ولي خداي تو مال اوناست. به خودشون هم همين رو ميگن.
ـ خيلي پستي.
ـ هنوز نه. تا وقتي برادرم رو برنگردونم خونه.
ـ برادرت مرده.
ـ نمرده. من به مادرم قول دادم سالم برش مي گردونم.
ـ به جاش يه لباس خوني بهش دادي.
ـ اون رو من برا رئيسي درست کردم که ساکتش کنم. کثافت مي خواست چشماش رو دربياره.
ـ رئيسي رو گرفتند... تشخيص دادند تو برادرت رو چاقو زدي و بعد کشتيش.
ـ فقط به صورتش.
ـ دروغ ميگي.
ـ به خدا فقط به صورتش چاقو زدم. ديگه داشت عصبيم مي کرد. بعد گذاشتمش تو خونه اش استراحت کنه. حواسم بود که حالش خوبه. خودم رفتم ساري تا نمونه خون سعيد رو بيارم که يهو خبر دادند داداشم رو کشتند. اي کاش خودم مي کشتمش. اي کاش اون روز که افتاد تو استخر مي مرد. اي لعنت بهت احمد! لعنت!
اميري از شدت خشم به شانه زخمي رضا لگد زد و رضا از درد فريادي کشيد. اميري دنباله افکارش را گرفت؛ آتش را خاموش کرد و گفت:«اون شب سال هشتاد رو هيچ وقت يادم نميره. شب تولد سيزده سالگيم بود. دلم برا مامانم تنگ شده بود. مي خواستم پيشش باشم. از شش سالگي نديده بودمش. شب قبلش به بابام گفتم بابا فردا مي خوام برم پيش مامان. اون گفت باشه. اون روز خيلي خوش گذشت. با هم ناهار خورديم، حرف زديم. بعد از سال ها بغلش کردم و گفتم خيلي دوستش دارم. همه چي خوب بود تا صبح فردا. از خواب بيدار شدم ديدم مامانم نيست. عمه فرشته داره گريه مي کنه مي گه احمد تو استخر خونه جواد خداپرست خفه شده. احمد اون موقع هفت سالش بود. يادم اومد اي داد بيداد... بابام ديشب قرار مشروب داشت. هميشه من براش تست مي کردم اين بار به جاي من احمد رفته بود. دنيا رو سرم خراب شد. بعد از اون عموم رو کشتند، خونه بابام رو خداپرست ها جاي ضرر لو رفتن قرار برداشتند. هر کاري تا الان کردم فقط براي اين بود که همه با هم برگرديم تو اون خونه. کثافت ها الان داداشم رو دزديدند. ميگن يلدا رو بدزد که همه چي رو پس بديم. بعدش ديگه تمومه.»
ـ اونا دروغ ميگن.
اميري خودش را جمع وجور کرد. با اسلحه بالاي سر رضا ايستاد و گفت:« تا وقتي که تو بميري نه. منو ببخش که مي کشمت. تو بهترين آدمي هستي که تا حالا ديدم.»
ـ نه... خواهش مي کنم.
ـ بازم ميگم. منو ببخش...
دوباره صداي اسلحه بلند شد. رضا از صداي بلندش چشم هايش را بست. ناگهان احساس کرد صورتش خيس شده. صداي آژير به گوشش مي رسيد و نور قرمز و آبي به عمق پلک هايش نفوذ مي کرد. احساس کرد کم کم دارد بيهوش مي شود. ديگر همان نور ضعيف را هم نديد و همه چيز در تاريکي فرو رفت. صداهاي زيادي مانند زمزمه هنوز وجود داشت ولي قدرت درک هيچ کدام از آن ها را نداشت. بالاخره از آن برهوت و گمگشتگي صدايي از همه واضح تر شد. کسي داشت صدا مي زد:«رضا. رضا.» طناب صدا را با نيمه جاني تمرکز کشيد و چشم هايش آرام به نور روشن شدند. چشم هايش که از تاري درآمدند متوجه شد صبح شده و آفتاب از پنجره اتاقي سفيد به او مي تابد. دنباله صدا را از سمت چپ گرفت. صدا مال عادل بود. چهره شاداب هميشگي اش رنگ پريده بود. زير چشم هايش گود افتاده بود و ته ريش داشت. نمي فهميد چرا عادل از جا پريد و با خوشحالي صدا زد:«پرستار! بياييد اينجا. به هوش اومد.» سپس به سمت رضا آمد و گفت:«مي دونستم زنده مي موني.»
ـ من کجام؟
ـ بيمارستان. تازه از آي سي يو اومدي ريکاوري.
ـ چرا؟
عادل قيافه اي حق به جانب گرفت و گفت:«جيمزباند بازي آقا رضا گل کرد خودش رو به کشتن داد. اميري زد به استخون ترقوه ات. دو روز تو آي سي يو بيهوش بودي تا اوردنت اينجا. خواستم بگم سکته مون دادي. مادرت با اون حالش داشت واست گريه مي کرد. خانم عباسي رو ديگه نگو.»
ـ سروان اميري کجاست؟
عادل مکثي کرد و گفت:«موقع عمليات، سرگرد جهانشيري بهش شليک کرد. حدست درست بود. يلدا تو همون برج خودشون زندوني شده بود. اي عوضي هاي باهوش... خدا رو شکر که زنده موندي تا ازت تشکر کنم.»
ـ سروان اميري چي شد؟
عادل دوباره مکث کرد و گفت:« تو عمليات سروان اميري کشته شد. يه قتل ديگه هم داشتيم که کار ما نبود ولي قاتلش رو دستگير نکرديم. مقتول حجت ميرابي معروف به ميرغضب. مرده اش رو آخر گير آورديم ولي قاتلش انگار ناشي بوده. تو آبميوه استامينوفن به خوردش داده بعد با آجر چندبار زده تو سرش.»
ـ يلدا چي شد؟
ـ يلدا سوار يه تاکسي دم مدرسه اش ايستاد. مدير مدرسه ديدش به ما خبر داد. خدا رو شکر حالش خوب بود. ولي تنها سرنخي که از قاتل ميرغضب داريم فقط اسم رسوله که اونم يلدا عمو رسول صداش مي زد. خيلي اذيتت نمي کنم. خوب استراحت کن. قراره زياد بيان عيادت سرت رو بخورند. همين که عادل خواست برود، رضا پرسيد:«شما احمد رو نديديد؟»
ـ معلومه که نه. چطور؟
شانه رضا زير آتل دوباره درد گرفت و با همان درد گفت:«وقتي داشتم مي مردم صداشو شنيدم. حالش خوب بود. بهم مي گفت غصه نخور خودم زدمش.》
ـ تا جايي که مي دونم سرگرد جهانشيري جلودار شد خودش زد.
ـ اي کاش نمي زد. اي کاش احمد الان اينجا بود.
عادل سري پايين انداخت و با لبخند گفت:«احمد اون جا بود. حالا يادم اومد. اون شب فرمانده همه ما احمد بود. من، تو، سرگرد جهانشيري، سرهنگ محبي، رحمانپور و قيصري همه تحت امر يکي بوديم. اونم احمد بود. حق با توئه... احمد بود.»
ـ اسم رحمانپور رو نيار آقاي ضيايي!
عادل ناگهان جا خورد و با بهت پرسيد:« چي گفتي؟» رضا تمام نيرويش را جمع کرد و گفت:«من زنده موندم که يک روز انتقام احمد و برادرش رو از اون آشغال حروم لقمه بگيرم. تا روزي که نفس مي کشم... هر لحظه اش به رحمانپور حيله گر و رياکار لعنت مي فرستم. دست من خوب ميشه. با همون رحمانپور رو يک روز مي کشم.»
ـ ببين تو الان عصباني هستي بهتره استراحت کني.
ـ احمد رحمانپور رو دوست داشت ولي اون آشغال اجازه داد بميره. اميري گول خورد آقاي ضيايي. ما هم گول خورديم. خدايا منو ببخشه. تو رو هم ببخشه که اين قدر کشته مرده شوني.
ـ تو با يه نفر طرف نيستي رضا. رحمانپور رو کشتي با بقيه شون مي خواي چيکار کني؟ به قول معروف اينا اينقدر تو باطل يه دستند که ما توي حق نيستيم. تو الان فقط مي توني خوب بشي.
ـ اما جناب سروان...
عادل ناگهان جلو آمد و گفت:«اما و اگر نيار رضا! هيچي از نفوذم به جرگه خبيري و رئيسي نفهميده باشم يه چيز رو خيلي خوب فهميدم. اون دوتا تظاهر مي کردند که از هم جدان و اختلاف دارند ولي قلب هاشون يکي بود. پول، قدرت، سانيا... هر چي خبيري مي پسنديد رئيسي هم مي خواست. ولي آخرش نابود شدند.»
سپس به سمت در حرکت کرد و گفت:«روزي و روزگاري خواستي آدم هاي متحد رو بکشي، قلب هاشون رو هدف بگير. گلوله آخرين سلاحت باشه براي کشتن چون تو آدمکش نيستي. تو عين اونا نيستي. هيچ وقت هم نباش. اي کاش احمد هم بود و مي شنيد. خدايا يه جوري برسون به دستش.»
همين که عادل رفت، رضا تازه فهميد کجاست و در حالتي است. روي تخت دراز کشيده بود و لباس هاي سفيد به تن داشت. دست راستش آتل بسته شده بود و احساس مي کرد آرام بخش هنوز در خونش مي گردد. از اين وضعيت متنفر بود. چشم هايش را بست و به همان تاريکي قدرتمند و امن بدون درد پناه برد.

