تاریخ رسمی همواره حقیقت را سهقفله کرده است، اما سایهها هرگز نمیمیرند. اگر گمان میکنید آلیستر کراولی اولین یا تاریکترین ساحر تاریخ است، هنوز نام آگرشاه مروزی را نشنیدهاید؛ بدعتگذار بزرگی که با تبار ساسانی-یهودی خود، آتشدان مقدس ایران باستان را به پنتاگرام آلود و فرقه مخوف سرخپوشان را پایهگذاری کرد. او پس از فروپاشی سلسلهاش با کتاب مرموز مفتاحالظلمات به قونیه گریخت تا جنگی مخفی را در دل تاریخ آغاز کند. در این پرونده ویژه، گام به گام وارد دخمههای ممنوعه، کدهای جادویی دارکوب و راز بقای این فرقه باستانی در دنیای مدرن خواهیم شد. کمربندها را ببندید؛ حقیقت تاریکتر از آن است که تصور میکنید.
---
راز پنهان آگرشاه مروزی، ساحر ساسانی-یهودی و کتاب ممنوعه مفتاحالظلمات چیست؟ در این مقاله فانتزی تاریک، خطوط خونی فرقه سرخپوشان و تقابل ماوراءالطبیعه آنها از مرو تا قونیه را در کنار فیلسوفان تاریکی مانند آلیستر کراولی بررسی میکنیم.
---
۱. رویارویی باطنی آگرشاه با شمس و مولانا در قونیه
ورود آگرشاه به قونیه، برخورد دو جهانبینی کاملاً متضاد بود. از یک سو عرفانِ مبتنی بر عشق، سماع و نور (مکتب مولانا و شمس) قرار داشت و از سوی دیگر، جادوی سیاه، کیمیاگری تاریک و باطنیگریِ قدرتطلبانه آگرشاه.
* جنگ پنهان سایهها: در داستان اشاره میشود که آگرشاه به صورت علنی با مولانا وارد بحث نشد، بلکه مریضان، مریدان و فضای روانی شهر را تحت تأثیر افسونهای خود قرار میداد. او عرفانِ صوفیان را یک «ضعف» میدانست و سعی میکرد با تکیه بر دانش بابل و ساسانی خود، ذهنهای مستعد را به سمت تاریکی بکشاند.
* نگاه شمس تبریزی: در برخی از فصول این روایتها، شمس تبریزی به عنوان تنها کسی تصویر میشود که متوجه حضور سنگین و تاریک یک «انرژی غریبه» در قونیه میشود. تقابل اخلاقی و ماوراءالطبیعه میان نگاه نافذ شمس و جادوی سیاه آگرشاه، یکی از دراماتیکترین بخشهای این جهانسازی است.
------------------------------
۲. سقوط سلسله سرخپوشان و چگونگی فروپاشی آن در مرو
سلسله و فرقه «سرخپوشان» که آگرشاه در مرو بنا کرده بود، بر پایه ادعاهای بزرگ پادشاهی و تلفیق قدرتهای جادویی با ساختار نظامی شکل گرفت، اما دو عامل باعث فروپاشی آن شد:
* خیانت از درون و طمع کیمیاگری: از آنجا که بخش زیادی از وفاداری لشکریان سرخپوش به دلیل توانایی کیمیاگری آگرشاه و وعده تولید طلای بیپایان بود، بروز طمع میان سرداران و فاش شدن برخی رازهای باطنی، هسته مرکزی قدرت او را سست کرد.
* هجوم ارتشهای رسمی: دولتها و حاکمان رسمی آن دوران (که جادوی سیاه و ادعاهای ساسانی آگرشاه را تهدیدی برای مشروعیت و مذهب خود میدیدند) مرو را محاصره کردند. در پی یک درگیری خونین و آتشسوزی بزرگ، ارتش سرخپوشان نابود شد و آگرشاه ناچار شد با اندک مریدان وفادار و کتابهایش از طریق راههای فرعی خراسان به سمت غرب (آناتولی) بگریزد.
------------------------------
۳. کتابهای ممنوعه آگرشاه در قونیه (مفتاحالظلمات)
آگرشاه مروزی تمام دانش ممنوعه خود را در سرفصلهایی مکتوب کرده بود که مهمترین آنها «کتاب مفتاحالظلمات» نام داشت. این کتاب در قونیه سرنوشت عجیبی پیدا کرد:
* پنهانسازی در چاهها و دخمهها: آگرشاه که میدانست مأموران حکومتی و صوفیان قونیه در صورت یافتن این متون آنها را خواهند سوزاند، کتابها را با طلسمهای حفاظتی در دخمههای زیرزمینی و چاههای قدیمی قونیه پنهان کرد.
* ساختار کتاب: گفته میشود این متون شامل فرمولهای تبدیل مس به طلا (کیمیاگری تاریک)، احضار ارواح باستانی بابل، و دستورالعملهای احیای مجدد فرقه سرخپوشان در آينده بوده است. در خط داستانی معاصر، این کتابها به عنوان عتیقههای نفرینشدهای معرفی میشوند که هر کس در عصر حاضر به آنها دست پیدا کند، دچار جنون یا قدرتهای تاریک میشود.
---
بخش اول: جزئیات و طلسمهای کتاب «مفتاحالظلمات»
این کتاب در جهان داستانی آگرشاه، حکم یک شیء نفرینشده و منبع مطلق جادوی سیاه را دارد. ساختار و مکانیسم طلسمهای این کتاب به این صورت روایت شده است:
* زبان و خط نگارش: کتاب به زبان پهلوی ساسانی آمیخته با واژگان باستانی بابلی و عبری نوشته شده است [۱.۳.۴]. آگرشاه تعمداً کلمات را به صورت رمزگذاریشده و معکوس مینوشت تا افراد عادی با خواندن آن دچار جنون نشوند یا نتوانند به راحتی به رازهای آن پی ببرند.
* طلسمهای خون و کیمیاگری: یکی از کلیدیترین بخشهای کتاب، فرمولهای «کیمیاگری خون» است. بر خلاف کیمیاگران سنتی که به دنبال تبدیل مس به طلا برای ثروت بودند، آگرشاه در این متون توضیح میدهد که چگونه میتوان با ترکیب طلا، خونِ خطوط خونی خاص (مانند بازماندگان شاهزادگان ساسانی) و جیوه، به اکسیر حیات یا طول عمر ماوراءالطبیعه دست یافت.
* تلههای روانی و حفاظتی کتاب: طبق داستان، آگرشاه بر روی صفحات و جلد این کتاب طلسمی قرار داده که به «قفل ذهن» معروف است. هرکس بدون داشتن خونِ مریدان یا بدون اجازه باطنی آگرشاه کتاب را باز کند، در خطوط آن غرق شده، دچار کابوسهای بیپایان از سقوط مرو و لشکریان سرخپوش میشود و در نهایت دست به خودکشی میزند. کتاب عملاً یک موجود زنده با شعور تاریک تصویر میشود که خودش ساحرِ بعدی را انتخاب میکند.
------------------------------
بخش دوم: مریدان امروزی آگرشاه و تلاش برای احیای او
در خطوط داستانی زمان حال (عصر معاصر)، فرقه آگرشاه نمرده است؛ بلکه پس از قرنها پنهانکاری در قالب یک شبکه زیرزمینی و مخفی به حیات خود ادامه میدهد:
* انجمنهای مخفی در بستر وب تاریک (Dark Web): مریدان معاصر آگرشاه دیگر لباسهای سرخ نمیپوشند؛ آنها مجهز به فناوریهای روز هستند. داستان نشان میدهد که نشانهها، نمادهای سکههای ساسانیِ آگرشاه، و نسخههای اسکنشده خطی از تکههای گمشده مفتاحالظلمات در انجمنهای مخفی دارکوب میان ساحران مدرن و مجموعهداران اشیاء عتیقه دستبهدست میشود.
* جستجو در دخمههای قونیه و مرو: یکی از خطوط اصلی داستان معاصر، رقابت باستانشناسان و قاچاقچیانِ مریدِ فرقه برای پیدا کردن چاهها و دخمههای پنهان قونیه (در ترکیه فعلی) و خرابههای مرو (در ترکمنستان فعلی) است. آنها به دنبال یافتن نسخه اصلی و دستنخورده کتاب و همچنین «سکههای طلای دگرگونشده» آگرشاه هستند که گفته میشود انرژی باطنی فرقه را در خود ذخیره کردهاند.
* آیین احضار و تناسخ: هدف نهایی مریدان امروزی، اجرای طلسم نهایی کتاب مفتاحالظلمات است: یافتن فردی از تبار مادری آگرشاه (یهودی-کردی) یا تبار پدری او (ساسانی) تا بتوانند از طریق یک قربانی آیینی، روح یا آگاهی تاریک آگرشاه مروزی را پس از قرنها دوباره به این جهان بازگردانند و «سلسله سرخپوشان جدید» را این بار در دنیای مدرن پایهگذاری کنند.
---
بخش اول: نمادهای بصری و هندسه تاریک آگرشاه
در روایت های تاریخی، آگرشاه مروزی یک بدعتگذار بزرگ در نمادشناسی باستان بود. او عناصر ملی ایران ساسانی را با جادوی باطنی بابل و غرب ترکیب کرد:
* آتشدان پنتاگرام (چهارباغ تاریک): در سکههای رسمی ساسانی، آتشدان نماد نور اهورایی و پاکی بود. آگرشاه این نماد را دگرگون کرد. او زبانه آتش را به گونهای طراحی کرد که پنج شاخه مجزا پیدا کند و در میان یک ستاره پنجپَر (پنتاگرام) محاط شود. از نظر او، این پنج شاخه نشاندهنده پنج عنصر تاریک حیات (خون، طلا، جیوه، خاک مرو و سایه) بود.
* خط پهلوی معکوس (واروننویسی مقدس): دور تا دور سکهها و حلقههای جادویی او، عبارات پهلوی ساسانی به صورت معکوس (قرینه) حک میشدند. او معتقد بود واروننویسی، انرژی کلماتِ آیینی را از آسمان به سمت زمین و دخمههای زیرزمینی هدایت میکند.
* مهرِ مار و عقاب: نماد شخصی او، عقابی ساسانی بود که به جای دو سر یا شکارِ مار، ماری به دور گردنش پیچیده شده بود. این نماد روی انگشتر اصلی او حک شده بود و مریدانش آن را به صورت خالکوبی مخفی با جوهر سرخ بر روی مچ دست خود داشتند.
------------------------------
بخش دوم: «سایه در آزمایشگاه» (عصر حاضر)
مکان: آزمایشگاه مرمت آثار باستانی، دانشگاه تهران
شخصیت اصلی: آرش، دانشجوی دکتری باستانشناسی و متخصص مسکوکات ساسانی
نیمهشب است. باران شدیدی به پنجرههای آزمایشگاه میکوبد. آرش روبروی میکروسکوپ دیجیتال نشسته و به سکهای خیره شده که هفته گذشته در جریان یک حفاری غیرمجاز در حوالی مرز ترکمنستان (مرو باستان) کشف و توسط پلیس توقیف شده است.
سکه در نگاه اول یک «درهم» نقرهای متعلق به اواخر دوره ساسانی به نظر میرسد، اما یک جای کار ایراد دارد. آرش با دستکش لرزانش سکه را زیر نور قویتر میگذارد.
راز اول آشکار میشود:
او با خود زمزمه میکند: «این غیرممکنه...» به جای تصویر خسرو پرویز یا یزدگرد، چهره شاهی روی سکه است که تاجی عجیب به شکل شاخهای رو به عقب دارد. اما چیزی که ضربان قلب آرش را بالا میبرد، پشت سکه است؛ آتشدانِ معروف ساسانی وجود دارد، اما شعلههای آن دقیقاً یک پنتاگرام هندسی کامل را شکل دادهاند. خط پهلوی دور سکه را میخواند: «آ-گ-ر-ش-ا-ه... شاهِ مرو». نامی که در هیچ کتاب تاریخ رسمی وجود ندارد.
آرش تصمیم میگیرد با یک محلول شیمیایی خاص، لایه اکسیدشده و سرخرنگی که روی لبه سکه را گرفته پاک کند. به محض اینکه قطرهچکان را روی سکه میچکاند، بوی تند و عجیبی شبیه به گوگرد و بوی خون کهنه فضا را پر میکند.
آغاز کابوس:
صفحه مانیتور متصل به میکروسکوپ شروع به نوسان میکند. آرش احساس میکند دمای اتاق به شدت افت کرده است. انگشتان دست راستش بدون اختیار شروع به گزگز کردن میکنند. او به دستش نگاه میکند؛ جوهر خودکاری که روی مچش پخش شده بود، به شکل عجیبی شبیه به یک مارِ پیچیده در آمده است.
در همین لحظه، گوشی تلفن همراه آرش روی میز شروع به زنگ خوردن میکند. شماره مخفی (No Caller ID) است. او دکمه اتصال را میزند. صدایی خشدار، آرام و به زبان فارسی با لهجهای غریب و باستانی از پشت خط میگوید:
«آرش... تو قفل اول مفتاحالظلمات رو باز کردی. سکه رو پاک نکن. طلا به خون تشنه است. ما پشت درِ دانشگاه هستیم...»
آرش وحشتزده به سمت پنجره برمیگردد. در تاریکی محوطه دانشگاه، در میان باران سیلآسا، سه نفر با بارانیهای بلند و سرخرنگ ایستادهاند و مستقیم به پنجره آزمایشگاه او خیره شدهاند. یکی از آنها دستش را بالا میآورد؛ روی مچ دست او، تاتویِ سرخرنگِ یک مار و عقاب زیر نور رعد و برق میدرخشد...
---
«فرار در سایههای سرخ»
آرش بدون اینکه ثانیهای را تلف کند، گوشی را قطع میکند. قلبش در سینه میکوبد. دستش را دراز میکند، سکه اسرارآمیز آگرشاه را از زیر میکروسکوپ قاپیده و آن را ته جیب بارانیاش میاندازد. در همان لحظه، صدای خرد شدن شیشههای درب ورودی ساختمان دانشکده باستانشناسی در طبقه همکف، مثل صدای شلیک گلوله در سکوت شب میپیچد.
آنها داخل ساختمان هستند.
آرش چراغ آزمایشگاه را خاموش میکند. تنها نور موجود، رعد و برقهایی است که هر چند ثانیه یکبار راهروی طولانی و تاریک دانشکده را روشن میکنند؛ راهرویی که با مجسمهها و کپی گچبریهای باستانی هخامنشی و ساسانی تزیین شده و اکنون شبیه به یک دالان برزخی است.
او به سمت پلههای اضطراری انتهای راهرو میدود. در حین دویدن، حس میکند سکه درون جیبش به شدت داغ شده است، گویی فلز نقره با گرمای بدنش واکنش نشان داده و زنده شده است. صدای قدمهای سنگین و منظم از روی پلههای اصلی طبقه بالا میآید. مریدان سرخپوش با آرامشی ترسناک، انگار که جای دقیق او را میدانند، به طبقه او نزدیک میشوند.
آرش درِ سنگین آهنیِ راهپله اضطراری را باز میکند و به سمت حیاط پشتی دانشکده سرازیر میشود. باران سیلآسا فوراً تمام لباسهایش را خیس میکند. او به سمت ماشینش که در گوشه تاریک حیاط پارک شده میدود، سوییچ را میزند، سوار میشود و استارت میزند. موتور ماشین با ناله روحی روشن میشود. آرش پایش را روی گاز میگذارد و از درِ پشتی دانشگاه وارد خیابانهای خلوت و بارانی تهران میشود.
هدف او مشخص است: دکتر ستوده. استاد بازنشسته سکهشناسی که سالها پیش به خاطر فرضیههای عجیبش درباره «مسکوکات ممنوعه و فرقهای دوران ساسانی» از دانشگاه اخراج شده بود و اکنون در خانهای قدیمی در محله جماران گوشهنشینی میکرد. آرش فکر میکند تنها او میتواند راز این سکه و فرار از دست این سایهها را بداند.
نیم ساعت بعد، آرش در حالی که از سرما میلرزد، پشت درِ خانه دکتر ستوده ایستاده و دیوانهوار زنگ میزند. در باز میشود. دکتر ستوده با موهای آشفته و عینک تهاستکانیاش ظاهر میشود. آرش بدون مقدمه سکه را جلوی چشم استاد میگیرد. چشمان دکتر ستوده با دیدن پنتاگرامِ روی آتشدان ساسانی از وحشت گشاد میشود. او فوراً آرش را به داخل خانه میکشد و در را سهقفله میکند.
دکتر ستوده با صدایی لرزان میگوید: «پیدایش کردند... بالاخره سکه آگرشاه مروزی پیدا شد. تو نمیدانی چه نفرینی را با خودت به اینجا آوردی آرش!»
اما قبل از اینکه آرش بتواند پاسخی بدهد، ناگهان برق خانه قطع میشود. تاریکی مطلق.
تنها نوری که اتاق را روشن میکند، شعلههای سرخرنگ و عجیبی است که از زیر درِ ورودی خانه به داخل زبانه میکشند. بوی تند گوگرد و جیوه فضا را پر میکند. صدای سه ضربه آرام اما سنگین به در میآید.
درِ چوبی کهنه با یک ضربه ماوراءالطبیعه از جا کنده میشود. سه مرید سرخپوش با چهرههایی که در سایه کلاههای بلندشان پنهان است، وارد خانه میشوند. یکی از آنها که خنجری با دسته عقاب و مار در دست دارد، جلو میآید. لحن صدایش آرام اما به شدت تهدیدآمیز است:
«فرار بیفایده بود باستانشناس جوان. آگرشاه خط خونی خودش را میشناسد و این سکه صاحبان جدیدش را انتخاب کرده است. حالا دو راه داری دکتر ستوده و تو؛ یا همینجا خونتان صرف تطهیر این سکه میشود، یا با ما به قونیه میآیید و با دانش خود، آخرین دخمه و کتاب مفتاحالظلمات را برای ما رمزگشایی میکنید... انتخاب با شماست.»
آرش به دکتر ستوده نگاه میکند. استاد پیر سرش را به نشانه تسلیم فرود میآورد و زمزمه میکند: «در برابر جادوی مرو، چارهای جز اطاعت نیست...» آرش متوجه میشود که برای نجات جانش، باید وارد تاریکترین بازی زندگیاش شود؛ سفر به قونیه به همراه ساحران مدرن.
---
سفر به قونیه آغاز میشود؛ اما نه به صورت یک سفر عادی. مریدان سرخپوش، آرش و دکتر ستوده را از مسیرهای قاچاق زمینی و از مرزهای غربی عبور میدهند. در تمام طول مسیر، سکه نقرهای آگرشاه مانند یک قطبنمای ماوراءالطبیعه، در دستان آرش گرما تولید میکند و مسیر حرکت را به سمت آناتولی نشان میدهد [۱.۲.۲].
ساعت ۳ بامداد است. باران شدیدی بر سنگفرشهای بافت قدیمی شهر قونیه میبارد. آرش، دکتر ستوده و سه مرید سرخپوش در سایه تاریکِ خرابههای یک کاروانسرای سلجوقی در نزدیکی آرامگاه مولانا ایستادهاند. اینجا همان نقطهای است که جادوی سیاه مرو با عرفان نورانی قونیه تلاقی میکند [۱.۲.۲].
در ادامه، ورود به دخمه و حل معما را گامبهگام دنبال میکنیم:
------------------------------
بخش اول: معمای هندسی بر دیوار سلجوقی
مریدان، آرش را به سمت یک دیوار سنگی کهنه میکشانند که با نقوش هندسی اسلامی و سلجوقی تزیین شده است. در مرکز دیوار، یک گرهچینی سنگی (یک ستاره هشتپَر حکاکیشده) دیده میشود.
یکی از مریدان خنجر خود را زیر گلوی دکتر ستوده میگذارد و به آرش میگوید: «سکه را در جای درستش بگذار. اگر اشتباه کنی، استاد تو اولین قربانی طلسمِ محافظ خواهد بود.»
آرش به سکه نگاه میکند و سپس به ستاره هشتپَر روی دیوار. او متوجه یک تضاد هندسی میشود:
* سکه آگرشاه دارای یک پنتاگرام (ستاره پنجپَر) است [۰.۶.۱].
* نقوش دیوار سلجوقی بر اساس ستاره هشتپَر (شمسه) طراحی شدهاند.
حل معما توسط آرش:
آرش با استفاده از دانش باستانشناسی خود متوجه میشود که این دیوار یک استتار است. او به یاد خطوط پهلوی معکوس روی سکه میافتد [۰.۶.۱]. او سکه را برمیگرداند و به صورت وارونه (پشت و رو) به سمت مرکز ستاره هشتپَر میبرد. او درمییابد که اگر سکه را دقیقاً ۴۵ درجه بچرخاند، زوایای شعلههای آتشدانِ روی سکه (پنجپَر)، با خطوط تقارنِ مخفی که به صورت پنهان روی سنگ تراشیده شدهاند، همپوشانی پیدا میکنند.
آرش سکه را در حفره مرکزی فشار میدهد و آن را پادآعظگرد (برخلاف جهت عقربههای ساعت) میچرخاند. صدای ترسناک و سنگینِ خرد شدن سنگها از دل دیوار بلند میشود. ستاره هشتپَر سنگی به داخل فرو میرود و دیواره کاروانسرا مانند یک درب مخفی به سمتی هدایت میشود. یک دالان تاریک و مرطوب که پلههای سنگی آن به اعماق زمین میروند، نمایان میشود. بوی تند جیوه، گوگرد و خاک نمور مرو فوراً فضا را پر میکند.
------------------------------
بخش دوم: ورود به دخمه پنهان آگرشاه
آنها با چراغهای قوهای که نور سرخ ساطع میکنند، وارد دالان میشوند. پلهها تمامشدنی نیستند. پس از پایین رفتن از دهها پله، به یک تالار زیرزمینی بزرگ میرسند. این تالار برخلاف ساختار معماری قونیه، کاملاً به سبک چهارتاقیهای ساسانی ساخته شده است؛ اما فضایی به شدت تاریک و سنگین دارد.
در مرکز تالار، یک چاه عمیق قرار دارد که دور تا دور آن با زنجیرهای ضخیم آهنی بسته شده است. روی لبه چاه، به خط پهلوی ساسانی و درشت نوشته شده است: «مفتاحالظلمات» [۱.۴.۲].
اتفاق غیرمنتظره:
دکتر ستوده که تا این لحظه ساکت بود، ناگهان به سمت چاه میدود. مریدان میخواهند او را بگیرند، اما دکتر ستوده فریاد میزند: «آرش! آنها نمیدانند... این چاه برای احیای آگرشاه نیست! این یک تله است!»
قبل از اینکه مریدان دستشان به استاد برسد، دکتر ستوده یک قطعه عتیقه کوچک را که در آستینش پنهان کرده بود، به داخل چاه میاندازد. ناگهان زنجیرهای دور چاه شروع به لرزیدن میکنند. از اعماق چاه، نوری سرخ و سوزان زبانه میکشد. صفحات یک کتاب خطی بزرگ و قدیمی (کتاب مفتاحالظلمات) از دل چاه به هوا برمیخیزند و در میان شعلههای آتش معلق میمانند [۱.۴.۲].
رهبر سرخپوشان به سمت آرش برمیگردد. چشمانش از پشت ماسک میدرخشد: «آرش! کتاب در حال بیدار شدن است. آگاهی آگرشاه مروزی به یک بدن میزبان نیاز دارد تا دوباره متولد شود. تو سکه را در دست داری و قفل را باز کردی... خط خونی تو، قفس اوست یا تخت پادشاهی او! جلو برو و کتاب را لمس کن!»
آرش بین شعلههای سرخ چاه، کتاب معلق و مریدانی که خنجر کشیدهاند، گرفتار شده است. او حس میکند سکه در جیبش آنقدر داغ شده که پوستش را میسوزاند.
---
«تلاقی سه سایه در چهارتاقی مرگ»
تالار زیرزمینی از لرزش زنجیرها به خود میپیچد. صفحات کتاب مفتاحالظلمات در میان شعلههای سرخ زبانه میکشند [۱.۴.۲]. رهبر سرخپوشان خنجرش را بیشتر به گلوگاه دکتر ستوده فشار میدهد و فریاد میزند: «کتاب رو لمس کن آرش! یا همین حالا استاد در خون خودش غرق میشه!»
آرش در میان چندراهی مرگ و زندگی گرفتار شده است. سکه نقرهای در جیبش آنقدر داغ شده که گوشت تنش را میسوزاند. او با حرکتی انتحاری دستش را به جیب میبرد، سکه گداخته را بیرون میکشد و گام اول را برمیدارد.
گام اول: شکستن طلسم (پرتاب سکه)
آرش به جای تسلیم شدن، سکه را با تمام قدرت به سمت مرکز چاه و درست به قلب شعلههای سرخ پرتاب میکند. به محض برخورد سکه با آتشدانِ چاه، انفجاری از نور بنفش و سیاه رخ میدهد. طلسمهای هندسی چاه درهم میشکنند. زنجیرهای آهنی پاره میشوند و مانند تازیانه به در و دیوار میخورند. یکی از زنجیرها به دست رهبر سرخپوشان برخورد میکند و خنجر از دستش رها میشود. دکتر ستوده فرصت پیدا میکند و خود را به گوشهای از تالار میاندازد.
گام دوم: نفوذ گروه سوم (پاسداران صوفی)
درست در همین لحظه، دیوارهای سنگی چهارتاقی با صدای انفجاری دیگر به لرزه درمیآیند. از دالان ورودی و دیوارهای مخفی پشت محراب، گروهی با جلیقههای ضدگلوله تکنولوژیک اما با عبا و شالهای سبزِ تیره وارد تالار میشوند. آنها «پاسداران خانقاه» (یک فرقه باستانی صوفی در دنیای مدرن که وظیفهشان بیدار ماندن برای جلوگیری از بازگشت آگرشاه است) هستند [۱.۲.۲]. در کنار آنها، چند باستانشناسِ مزدورانِ بینالمللی مسلح نیز دیده میشوند که تشنه غارت کتاب هستند.
با ورود آنها، یک درگیری سهجانبه و خونین شکل میگیرد:
* مریدان سرخپوش با جادوی کیمیاگری و خنجرهای باستانی میجنگند.
* پاسداران صوفی با سلاحهای مدرن و اورادِ نوری تقابل ایجاد میکنند.
* تالار زیرزمینی به خاطر ریزش سقف و شلیک گلولهها به جهنمی تبدیل میشود.
گام سوم: لمس کتاب و ظهور آگاهی آگرشاه
آرش در میان این آشوب و شلیک گلولهها، میبیند که کتاب مفتاحالظلمات به دلیل پرتاب سکه، در حال سقوط به اعماق چاه و نابودی همیشگی است [۱.۴.۲]. یک غریزه باستانشناسی عمیق یا شاید یک نیروی مرموزِ پدری، او را به جلو میراند. او از لبه چاه آویزان میشود و درست قبل از سقوط کتاب، دستش را جلو برده و جلد چرمی و سرد کتاب را لمس میکند [۱.۴.۲].
به محض برخورد انگشتان آرش با کتاب، زمان در تالار متوقف میشود. صدای گلولهها قطع میشود و شعلهها ثابت میمانند.
آرش حس میکند هزاران سال تاریخ مستند و ممنوعه وارد مغزش میشود؛ از خیابانهای سرخ مرو تا کوچههای قونیه [۱.۲.۱، ۱.۲.۲]. چشمان آرش از نقرهای درخشان پر میشود. او سرش را بالا میآورد. مریدان سرخپوش با دیدن تغییر فرم چشمان او، فوراً اسلحهها را رها کرده و زانو میزنند.
آگاهی آگرشاه مروزی پس از قرنها پنهانکاری در قونیه، حالا در کالبد یک باستانشناس جوان بیدار شده است [۱.۲.۲]. او کتاب را در بغل میگیرد، به مریدان زانو زده و صوفیانِ وحشتزده نگاه میکند و با صدایی که دیگر صدای خودش نیست بلکه طنین پادشاهان ساسانی را دارد، میگوید:
«سرخپوشان... زمان احیای سلسله فرا رسیده است.»
---
«سایه شاهنشاه بر جهان مدرن»
آرش—یا بهتر است بگوییم کالبد آرش که اکنون توسط آگاهی تاریک آگرشاه مروزی تسخیر شده است—به همراه بقایای مریدان سرخپوش و دکتر ستوده (که از ترس و شگفتی لال شده است) از دخمه رو به تخریب قونیه خارج میشود [۱.۲.۲]. او کتاب مفتاحالظلمات را در آغوش دارد؛ کتابی که حالا صفحاتش دیگر نمیسوزند، بلکه نوری سرد و نقرهای از خود ساطع میکنند [۱.۴.۲].
آگرشاه مروزی طعم دنیای قرن بیست و یکم را میچشد. او باهوشتر از آن است که با لباسهای عهد باستان در خیابانها راه برود. او متوجه میشود که قدرت در جهان مدرن دیگر در دست ارتشهای اسبسوار نیست، بلکه در دست فناوری، شبکههای اطلاعاتی و شریانهای مالی است.
نقشه او برای احیای سلسله سرخپوشان در عصر حاضر در سه مرحله کلیدی آغاز میشود:
------------------------------
۱. تالار شیشهای؛ کیمیاگری در بازار بورس و ارزهای دیجیتال
آگرشاه متوجه میشود که «کیمیاگری» یعنی تبدیل فلزات به طلا، در دنیای امروز شکل دیگری به خود گرفته است. او با استفاده از مریدان تحصیلکرده و ثروتمندش، یک شرکت سرمایهگذاری بینالمللی به نام «مرو-کاپیتال» در دبی و استانبول تأسیس میکند.
* کیمیاگری الگوریتمی: آگرشاه با استفاده از دانش باطنی خود درباره «اعداد مقدس و هندسه تاریک»، الگوریتمهایی برای پیشبینی بازار سهام و رمزارزها مینویسد که هرگز خطا نمیکنند.
* سکه جدید ساسانی: او یک ارز دیجیتال مخفی و رمزگذاریشده در دارکوب به نام «درهم سرخ» (Red Dinar) پایهگذاری میکند. نماد این ارز، همان آتشدان ساسانی محاط در پنتاگرام است [۰.۶.۱]. این ارز به سرعت به واحد پول اصلی تمام قاچاقچیان عتیقه، ساحران مدرن و شبکههای زیرزمینی جهان تبدیل میشود. ثروت او در عرض چند ماه به میلیاردها دلار میرسد.
------------------------------
۲. ارتش سایبری سرخپوشان (سربازان سایه)
او دیگر نیازی به لشکری در دشتهای خراسان ندارد. آگرشاه یک شبکه بزرگ از هکرها و متخصصان هوش مصنوعی را به کار میگیرد.
* آنها با استفاده از کدهای باستانی که از کتاب مفتاحالظلمات استخراج شده است، نوعی ویروس رایانهای یا «بدافزار ماوراءالطبیعه» میسازند [۱.۴.۲].
* این بدافزار نه تنها سیستمهای کامپیوتری، بلکه از طریق فرکانسهای خاص مانیتورها، ذهنِ کاربران و برنامهنویسان را تحت کنترل روانی (سیگنالهای باطنی آگرشاه) قرار میدهد. پلتفرمهای اجتماعی به ابزاری برای جذب مریدان جدید تبدیل میشوند.
------------------------------
۳. بازگشت به مرو و نقطه بحران
هدف نهایی آگرشاه، بازگشت به نقطه آغازین است: خرابههای مرو باستان (در ترکمنستان امروزی) [۱.۲.۱]. او با ثروت بیانتهای خود، زمینهای اطراف ضرابخانه باستانی مرو را خریداری میکند تا یک اَبَرآزمایشگاه و پایگاه زیرزمینی بسازد [۰.۶.۵].
اما یک مشکل بزرگ وجود دارد: بدن آرش در حال فروپاشی است.
کالبد یک انسان عادی و مدرن نمیتواند انرژی باستانی و سنگین روح آگرشاه را برای طولانیمدت تحمل کند. رگهای آرش به رنگ نقرهای و سیاه درآمدهاند و او برای زنده ماندن، هر روز به اکسیر جیوه و طلا نیاز دارد. او باید قبل از اینکه بدن آرش نابود شود، آیین نهایی تناسخ را اجرا کند.
------------------------------
در همین حال، یک تهدید جدید بیدار میشود:
پاسداران خانقاه (صوفیان مدرن) که در قونیه شکست خوردند، با سازمانهای امنیتی بینالمللی و باستانشناسان مستقل متحد شدهاند. آنها متوجه شدهاند که نوسانات عجیب در بازار مالی جهان و حملات سایبری اخیر، منشأ ماوراءالطبیعه دارد و به نام «آگرشاه» ختم میشود [۱.۲.۲]. یک تعقیب و گریز تکنولوژیک-جادویی در سطح جهان آغاز شده است.
---
«کدهای باستانی و کالبد در حال مرگ»
سرنوشت آگرشاه مروزی در دو جبهه همزمان به نقطه اوج میرسد: یک جنگ تمامعیار در فضای سایبری و یک مسابقه با زمان برای نجات بدن آرش در خرابههای مرو [۱.۲.۱، ۱.۲.۲].
در ادامه، جزئیات هر دو بخش را دنبال میکنیم:
------------------------------
بخش اول: جنگ سایبری (کدهای نور در برابر بدافزار مفتاح)
آگرشاه در مقر شیشهای خود در استانبول، دستور انتشار بدافزار «مفتاح» را صادر کرده است [۱.۴.۲]. این بدافزار که ترکیبی از کدهای صفر و یک و ساختارهای هندسی وارونه است، زیرساختهای مالی جهان را هدف قرار میدهد تا رمزارز «درهم سرخ» را به تنها ارز پایدار تبدیل کند.
اما پاسداران خانقاه (صوفیان مدرن) دست روی دست نگذاشتهاند. آنها با استخدام نوابغ امنیت سایبری، مرکزی به نام «اتاق اشراق» تاسیس کردهاند.
* رمزگشایی با عرفان: صوفیان سایبری متوجه میشوند که کدهای مخرب آگرشاه بر اساس ریاضیات تاریک و ستاره پنجپَر طراحی شدهاند. آنها برای مقابله، نوعی آنتیویروس یا فایروال بر اساس هندسه شمسه (ستاره هشتپَر) و ساختار شعریِ مثنوی معنوی مینویسند.
* دوئل در شبکه: در یک شب بحرانی، هکرهای فرقه سرخپوشان و مهندسان اتاق اشراق در شبکه تاریک با هم سرشاخ میشوند. هر بار که کدهای آگرشاه تلاش میکنند سرورها را تسخیر کنند، کدهای نوری صوفیان با ساختار متقارن خود، خطوط مخرب را خنثی میکنند. این یک جنگ سرد دیجیتال است که در آن، هر خط کد حکم یک افسون یا باطلالسحر را دارد.
------------------------------
بخش دوم: مسابقه با زمان در مرو (نجات کالبد آرش)
در حالی که جنگ سایبری در جریان است، وضعیت جسمانی آرش وخیم میشود. رگهای گردن و دستان او به رنگ نقرهای متالیک درآمدهاند و آگاهی سنگین آگرشاه در حال سوزاندن سلولهای مغزی اوست. آگرشاه میداند که کالبد آرش بیشتر از چند روز دوام نمیآورد.
او به همراه مریدان وفادارش و دکتر ستوده (که تحت کنترل ذهنی قرار دارد) با جت خصوصی به ترکمنستان و خرابههای مرو باستان پرواز میکند [۱.۲.۱]. هدف آنها، تختگاه باستانی سرخپوشان در دل صحراست.
آیین قربانی و یافتن میزبان جدید:
آگرشاه برای انتقال آگاهی خود به یک کالبد پایدار، به فردی نیاز دارد که «تلاقی کامل دو خط خونی» باشد؛ یعنی کسی که همزمان تبار شاهزادگان ساسانی و یهودیان بابل را در خون خود داشته باشد [۱.۲.۱، ۱.۲.۳]. مریدان او از ماهها قبل با استفاده از دیتابیسهای ژنتیکی بیمارستانهای بینالمللی، این شخص را پیدا کردهاند: دختری به نام سارا که یک باستانشناس و مسافر در قونیه بوده و اکنون توسط فرقه ربوده شده است [۱.۲.۲].
در نیمهشب، زیر نور ماه کامل و در میان دیوارهای گلی و نیمهویران ضرابخانه قدیمی مرو، آیین نهایی آغاز میشود [۰.۶.۵]:
* دکتر ستوده مجبور میشود اوراد کتاب مفتاحالظلمات را بخواند [۱.۴.۲].
* سارا در مرکز یک پنتاگرام بزرگ که با جیوه و طلای ذوبشده روی خاک مرو رسم شده، زنجیر شده است [۰.۶.۱].
* آرش (آگرشاه) با بدنی لرزان و چشمانی نقرهای درخشان، سکه اصلی ساسانی را در دست میگیرد تا با چسباندن آن به پیشانی سارا، آگاهی خود را به این کالبد ابدی و قدرتمند منتقل کند.
نقطه عطف:
درست در لحظهای که سکه به پیشانی سارا نزدیک میشود، سیستمهای دیجیتال مریدان به صدا درمیآیند؛ آنتیویروس صوفیان (اتاق اشراق) موفق شده شبکه مالی «درهم سرخ» را هک و تمام ثروت آگرشاه را مسدود کند. همزمان، صدای بالگردهای پاسداران خانقاه و نیروهای ویژه که موقعیت آنها را در مرو ردیابی کردهاند، در آسمان صحرا میپیچد.
آرش (آگرشاه) در میانه انتقال روح، با قطعی منابع مالی و هجوم دشمنان روبرو شده است. دست او روی پیشانی سارا قفل میشود. نیمی از آگاهی او در بدن آرش است و نیمی دیگر در حال ورود به بدن سارا...
---
«آخرین درهم سرخ»
سروصدای پرههای بالگردهای نیروهای ویژه و صوفیان مدرن در آسمانِ شبِ مرو میپیچد، اما در مرکز ضرابخانه باستانی، نبردی بسیار سهمگینتر در جریان است: نبردی در قلمرو ذهن [۰.۶.۵].
دست آرش روی پیشانی سارا قفل شده است. جریان مایع و جیوهایشکلِ آگاهی آگرشاه مروزی، مانند رودخانهای از دود سیاه و نقرهای از چشمان آرش بیرون میآید و به چشمان سارا سرازیر میشود. سارا از درد به خود میپیچد و دیوارهای گلی مرو تحت تأثیر این انرژی باستانی شروع به فروپاشی میکنند [۱.۲.۱].
در ادامه، جزئیات این رویارویی نهایی را دنبال میکنیم:
------------------------------
۱. بیداری آرش در دخمه ذهن
آگاهی آگرشاه مروزی در حال ترک کالبد آرش است. با خالی شدن بدن آرش از این نیروی سنگین، مغز او پس از ماهها اسارت، برای چند ثانیه دوباره هوشیاری خود را به دست میآورد.
آرش خود را در تاریکترین گوشه ذهن خودش میبیند؛ جایی شبیه به همان چهارتاقی زیرزمینی قونیه [۱.۲.۲]. او متوجه میشود که اگر آگرشاه بتواند به طور کامل وارد بدن سارا شود، با تبار ابدی او به یک نیمهخدای شکستناپذیر در جهان مدرن تبدیل خواهد شد و فرقه سرخپوشان دنیا را به تاریکی خواهد کشید.
آرش با آخرین بقایای اراده انسانیاش فریاد میزند: «تو یک پادشاه نیستی... تو فقط یک سایه نفرینشده از گذشتهای!»
------------------------------
۲. فداکاری باستانشناس
در دنیای واقعی، درست در لحظهای که آخرین ذره از دود سیاه میخواهد از بدن آرش خارج و وارد پیشانی سارا شود، آرش کنترل دست راست خود را پس میگیرد. او با تمام توانی که برایش باقی مانده، دستش را از پیشانی سارا جدا میکند.
او سکه نقرهای آگرشاه را که در مشت کالبدش گداخته شده بود، به سمت دهان خود میبرد. آرش میداند برای زندانی کردن این سایه، باید دریچه را ببندد. او سکه را با قدرت میان دندانهایش میفشارد و پیوند تناسخ را قطع میکند.
با قطع شدن ناگهانی این جریان، تمام انرژی تاریک آگرشاه مروزی با شتابی سهمگین به سمت بدنِ رو به مرگِ آرش پس میزند. انفجاری از نور نقرهای تالار را در بر میگیرد.
------------------------------
۳. سرانجامِ مرو
نیروهای ویژه و پاسداران صوفی با شکستن دیوارهای ضرابخانه وارد محوطه میشوند. مریدان سرخپوش که با قطع شدن شبکه مالی و شکست آیین بازگشت، تمام قدرت خود را از دست دادهاند، بدون مقاومت تسلیم میشوند.
دکتر ستوده که از کنترل ذهنی آزاد شده، به سمت سارا میدود و زنجیرهای او را باز میکند. سارا زنده است، اما چشمانش برای چند لحظه به رنگ نقرهای میدرخشد و سپس به حالت عادی برمیگردد؛ گویی تکه کوچکی از خاطرات باستان در ذهن او ته نشین شده است.
اما در مرکز پنتاگرام، کالبد آرش آرام و بیحرکت روی خاکهای مرو افتاده است [۰.۶.۱]. بدن او کاملاً به یک مجسمه ظریف، درخشان و نقرهای تبدیل شده است؛ درست شبیه به فلز ذوبشدهای که در قالب یک شاهزاده ساسانی منجمد شده باشد. در دستان مجسمه نقرهای آرش، کتاب مفتاحالظلمات قرار دارد که حالا به خاکستر تبدیل شده و بادِ صحرای مرو آن را با خود میبرد [۱.۲.۱، ۱.۴.۲].
------------------------------
اپیلوگ (پیگفتار)
چند ماه بعد، در موزه ملی ایران، مجسمهای نقرهای و شگفتانگیز که در حفاریهای مرو کشف شده، به نمایش گذاشته میشود. توریستها و باستانشناسان با شگفتی به ظرافت این اثرِ منحصربهفرد خیره میشوند.
هیچکس جز دکتر ستوده و سارا که در گوشهای از سالن موزه ایستادهاند، نمیداند که این مجسمه، یک اثر باستانی نیست؛ بلکه کالبد باستانشناسی فداکار است که روح یک ساحر ساسانی را برای همیشه در دل نقره زندانی کرد تا جهان مدرن در آرامش باقی بماند.
---
۱. منابع مربوط به سکهشناسی و ضرابخانه مرو
* ستوده، امیرحسین (۱۳۹۸). مسکوکات بدعتآمیز و ضرابخانههای حاشیهای در اواخر عهد ساسانی. انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم.
(توضیح: این همان کتابی است که در داستان باعث اخراج دکتر ستوده از دانشگاه شد؛ کتابی که به تحلیل سکههای ضربشده با نمادهای پنجپَر در مرو میپردازد).
* Walker, R. & Al-Khwarizmi, S. (2021). "The Anomalous Mints of Margiana: A Numismatic Study on Non-Zoroastrian Iconography in Late Sasanian Drachms." Journal of Asian Numismatic Society, Vol. 42, pp. 112–129.
(توضیح: مقالهای بینالمللی که به بررسی نشانههای بصری عجیب و غیراصیل مانند شعلههای پنتاگرام در مسکوکات کشفشده در مرز ترکمنستان میپردازد).
------------------------------
۲. منابع مربوط به فرار به قونیه و کتاب مفتاحالظلمات
* گولپینارلی، جلالالدین (ترجمه قاسم انصاری، ۱۴۰۱). جریانهای باطنیه و ساحران غریبه در قونیه عهد سلجوقی. تهران: انتشارات طهوری.
(توضیح: کتابی تاریخی-داستانی که به نفوذ فرقههای جادوی سیاه از خراسان به آناتولی و تقابل پنهان مریدان آگرشاه با صوفیان حلقه مولانا اشاره دارد).
* Microfilm Archives of Konya (Ref: KNY-774/MS). Miftaḥ al-Ẓulumāt (The Key of Darkness): An Anonymous Pahlavi-Arabic Grimoire Recovered from the Wells of Meram. Regional Manuscript Library of Konya.
(توضیح: سند مایکروفیلم شده از نسخه خطی و طلسمشده کتاب مفتاحالظلمات که در چاههای قدیمی منطقه مرام در قونیه نگهداری میشد).
------------------------------
۳. منابع مربوط به تبارشناسی و لشکریان سرخپوش
* باوزانی، آلساندرو (۲۰۱۸). دین و جادو در بینالنهرین باستان: از کابالای بابلی تا غلات خراسان. ترجمه مریم فرهمند، انتشارات هرمس.
(توضیح: منبعی که تبار مادری آگرشاه یعنی پیوند یهودیان تبعیدی بابل با آیینهای جادویی کردستان را از نظر تاریخی واکاوی میکند).
* مروزی، ابوبکر (تصحیح ع. زرینکوب، ۱۳۷۵). اخبار الملوک و تاریخ السرخپوشان المرو. (نسخه خطی منسوب، کتابخانه آستان قدس رضوی، شماره ثبت ۹۹۴۲).
(توضیح: متنی کهن که جزئیات فروپاشی ارتش سرخپوشان آگرشاه در مرو و نحوه فرار او به سمت غرب را روایت کرده است).
------------------------------
۴. منابع بخش معاصر و جنگ سایبری
* سازمان پدافند غیرعامل و مرکز بررسیهای سایبری (۱۴۰۴). گزارش امنیتی شماره ۱۲: تحلیل بدافزارهای مبتنی بر رمزنگاری هندسی باستانی (پروتکل درهم سرخ). بولتن داخلی (طبقهبندی شده).
(توضیح: سند امنیتی معاصری که در فصل سوم به آن اشاره شد؛ گزارشی از نحوه نفوذ کدهای آگرشاه به بازار بورس).
* Kovacs, I. (2025). "Digital Esotericism: How Modern Crypto-Cults Use Ancient Sasanian and Kabbalistic Symbols in Dark Web Marketplaces." Cyber-Anthropology Quarterly, 14(2), pp. 45–61.
(توضیح: مقالهای علمی در حوزه انسانشناسی سایبری که به بررسی فرقه معاصر آگرشاه و استفاده آنها از ارز دیجیتال Red Dinar در دارکوب پرداخته است).
---
شناسنامه کتاب
* عنوان: مسکوکات بدعتآمیز و ضرابخانههای حاشیهای در اواخر عهد ساسانی
* پدیدآورنده: دکتر امیرحسین ستوده (استاد معزول گروه باستانشناسی دانشگاه تهران)
* ناشر: چاپخانه علمی دانشگاه تهران (نسخههای محدود - توقیفشده در سال ۱۳۹۸)
* شماره ثبت در آرشیو ممنوعه: م/۴۴۲-س
------------------------------
فهرست مطالب کتاب
* دیباچه: ضرورت بازخوانی تاریخ مسکوکات غیررسمی و زیرزمینی ایران باستان
* فصل اول: ضرابخانه مرو (ML) و انحراف از آیین رسمی
* ۱-۱: ساختار اداری ضرابخانههای خراسان در عهد خسرو پرویز و یزدگرد سوم
* ۱-۲: ظهور علائم غیراصیل (Non-Orthodox) در سکههای حاشیه امپراتوری
* ۱-۳: تحلیل متالورژی «درهمهای نقرهای آلایشیافته به جیوه» در حوزه رود مرغاب
* فصل دوم: پدیده «آگرشاه مروزی»؛ بدعت یا شورش سیاسی؟
* ۲-۱: تبارشناسی باطنی: ردپای آیینهای جادویی بابل در مسکوکات مرو
* ۲-۲: لشکریان سرخپوش (الحمراء)؛ ساختار نظامی یا فرقه صوفیانه باستانی؟
* ۲-۳: نمادشناسی تفکیکی: تبدیل آتشدان مقدس زرتشتی به هندسه پنجپَر (پنتاگرام)
* فصل سوم: هجرت سایهها؛ از مرو تا قونیه عهد سلجوقی
* ۳-۱: سقوط فرقه سرخپوشان و مسیرهای فرار به سمت آناتولی
* ۳-۲: بررسی متون خطی پهلوی معکوس در چاههای منطقه مرام قونیه
* ۳-۳: بازخوانی رساله ممنوعه مفتاحالظلمات از منظر فرقتشناسی
* فصل چهارم: بقایای فرقه در عصر حاضر (ضمیمه محرمانه)
* ۴-۱: انتقال آگاهی آیینی از طریق خطوط خونی ساسانی-یهودی
* ۴-۲: تاثیر متون آگرشاه بر انجمنهای مخفی معاصر و بازارهای زیرزمینی
* نتیجهگیری و مراجع
------------------------------
بخشی از مقدمه نویسنده (دکتر ستوده) در ابتدای کتاب:
«... نگارنده در طول دو دهه حفاری و بررسی مسکوکات دوره ساسانی در گنجینههای ملی و خصوصی، همواره با نوعی "سکوت عامدانه" در تاریخنگاری رسمی مواجه بوده است. سکههای اصیل ساسانی، مظهر نظم، آیین زرتشت و قدرت شاهنشاه هستند؛ اما آنچه در این پژوهش تحت عنوان "سایرِ مرو" یا "درهمهای آگرشاه" بررسی شده، خروج کاملاً برنامهریزیشده از این نظم است.
یافتههای متالورژی ما بر روی سه نمونه سکه نقره کشفشده در خرابههای مرو نشان میدهد که ضرب این مسکوکات نه یک اقدام ناشیانه توسط شورشیان محلی، بلکه حاصل یک دانش پیشرفته و باطنی در ترکیب فلزات (کیمیاگری تاریک) بوده است. جایگزین کردن زبانه آتش با ستاره پنجپَر و حکاکی وارونه خط پهلوی، نشان از وجود یک ایدئولوژی خطرناک دارد که قصد داشت جادوی سیاه بابل را با مشروعیت پادشاهی ساسانی پیوند بزند.
هجرت این فرقه به قونیه در قرون بعدی و پنهان کردن کتاب مفتاحالظلمات، اثبات میکند که آگرشاه مروزی یک کاراکتر زودگذر در تاریخ نبوده، بلکه جریانی است زیرزمینی که مانند یک ویروس تاریخی، در انتظار کالبد و زمان مناسب برای بیداری مجدد، در سایهها باقی مانده است...»

