اگر برزیل به تعبیر فردریش نیچه، تجسم تمام عیارِ  «شیدایی دیونیسوسی» باشد-سرزمینی که در آن پاها برای انکار مرگ سامبا میرقصند؛ «دیدا» تولد دست های «عقلانیت آپولونی» ست.

پارادوکس از همین جا آغاز میشود: در برزیل زندگی فقط در حرکت، تکنیک و رقص به رسمیت شناخته میشود اما نلسون د خسوس سیلوا درست در نقطه مقابل قرار گرفت، 

او روی خط دروازه ایستاد تا رقص های سامبای هر مهاجمی را برای شادی های پس از گل متوقف کند.  

درست در زمانی که فوتبال در برزیل سمفونی بداهه نوازی های داغِ جنون آمیزِ رونالدینیو بود، «دیدا» به ساختار سنجیده ی یک «فوگ» از «یوهان سبستین باخ» پیوست و نظمی ریاضی وار، ساکن و ایستا درست در کانون آنارشی را نواخت.

فوتبال در برزیل نه یک بازی، که بازخوانی بدوی از فیلم «مصائب مسیح» است. در ژوئیه ۱۹۵۰، وقتی شیشه ی آرزوهای یک ملت در فینال «ماراکانا» شکست؛ جامعه کاتولیک برزیل طاقت مواجهه با شمایل آویخته ی بدون معجزه در کلیساها را نداشت، آنها در شبِ تاریکِ شکست با فانوس دنبال کسی می گشتند که بار گناه را به دوش بکشد و در مسلخِ تاریخ مثل «بز طلیعه» تورات سربریده شود.  قرعه به نام «موآسیر باربوزا» افتاد، دروازه بانی سیاه پوست که از سوت پایان فینال ماراکانا تا ناقوس مرگ، در انزوای جزامی وار یک کشور، طرد، لعن و نفرین شد تا سال ها سال ها بعد،

دیدا در ردای «مسیح خاموش» در میان هوسانای قدیسان به رسالت پیامبری دروازه های یک ملت مبعوث گردد.