طرفداری| فقط یک اندوه سنگین و سرد در آنفیلد موج میزد؛ حسی که انگار میگفت فوتبال، در اصل ماجرا، دیگر کاملاً بیمعنا شده است. روزی سیاه در آنفیلد بود؛ هرچند احتمالاً منچسترسیتی دیگر تا مدتها چنین حضوری را در این ورزشگاه تجربه نخواهد کرد.
امیرحسین صدر
همهچیز، طبق معمول، با دقت چیده شده بود. پرچمهایی با شعار «متقلبها» و تصاویری از پپ گواردیولا و بازیکنان منچسترسیتی در هیئت زندانی.
همه این بنرها در غرفههای کنار کافه «پارک» در حوالی آنفیلد به قیمت پنج پوند فروخته میشد. هواداران هم به فراخوانی که تمام هفته دهان به دهان پخش شده بود پاسخ داده بودند؛ همان پیامی که میگفت پیش از بازی، برای «استقبال» از اتوبوس تیم سیتی، جلوی بار «کینگ هری» جمع شوند؛
پرچم بیاورید، مواد دودزا بیاورید، بطری و… بیاورید
و همه آورده بودند.
اما داخل آن میخانهها نه از شادیِ پیروزمندانه خبری بود، نه حتی اشتیاقی ویژه برای به جهنم کشیدن تیم میهمان.
طبق گزارش ها و فیلم ها فقط یک حس تلخ، خسته و تسلیمشده در فضا بود؛ انگار آن جنگ فوتبالیای که باید عصر یکشنبه پاییزی در آنفیلد و از ساعت ۵:۳۰ دقیقه معنا پیدا میکرد، حالا جایش را به بیاهمیتیِ مطلق داده بود.
تقریباً هر کسی که حاضر بود درباره این موضوع حرف بزند، برای یک رقابت واقعی و پاکِ فوتبالی سوگواری میکرد؛ و برای اینهمه زمانی که صرف رقابتی شده بود که همیشه فکر میکردند واقعی است؛
نمیشود زمان را برگرداند و به اگرها، مگرها و قهرمانیهایی فکر کرد که شاید میشد به دست بیاید
مسئله این است که این همه وقت هدر رفت، نه؟ هشت سال است پسرم را به اینجامیآورم و حالا از خودم میپرسم واقعاً هیچ چیز شاید واقعی نبود
هوادارهایی از این دست دوست دارند حس کنند بخشی از رقابتی بودهاند که در تاریخ میماند؛ رقابتی که نسلها دربارهاش حرف میزنند. بعضیها حتی با حالوهوایی نوستالژیک از جدالهای لیورپول و منچستریونایتد در دوران سر الکس فرگوسن حرف میزدند.
اگرچه آن رقابت هم گاهی از مرزهای شرافت و نزاکت عبور میکرد؛ وقتی بخشی از هواداران دو طرف، از تراژدیهای طرف مقابل برای تمسخر یکدیگر استفاده میکردند.
یونایتد خوب میداند عبور از دالان نفرت در مسیر رسیدن اتوبوس تیم به این ورزشگاه یعنی چی. حتی یک سال در دهه ۸۰، باب پیزلی را سوار اتوبوس تیم کردند، به این امید که دیدن او در حال صحبت با برایان رابسون، از شدت آن خشم در مسیر آنفیلد کم کند.
اما آن، یک دشمنیِ فوتبالی بود که روی زمین سفت و واقعی و نبردهای تاریخی بنا شده بود، نه روی شنهای روان. با پول واقعی ساخته شده بود، نه با پولهای بیحسابوکتاب ابوظبی. جواب نسلهای مختلف هواداران لیورپول روشن است:
عجیب است بخواهم درباره فرگوسن و یونایتد حرف مثبت بزنم، اما آن زمان قضیه واقعاً فوتبال بود. ازشان متنفر بودیم، ولی به ما کلک نزدند.
در سال ۲۰۱۸، پیش از بازی رفت یکچهارم نهایی لیگ قهرمانان، شیشه جلوی اتوبوس سیتی با پرتاب یک شیء شکسته شد. اینبار در رفابت که طی دوران کلوپ و گواردیولا استثنایی بنظر می رسید، صدها نفر روی دیوارهای سنگی ایستاده بودند، از تیرکها بالا رفته بودند و از پنجرههای طبقه بالای خانهها آویزان شده بودند تا اتوبوس سیتی را ببینند و به شکلی حس کنند بخشی از یک اتفاقاند. از آنها عکس گرفته میشد، فیلم گرفته میشد و کل ماجرا کمکم شکل یک رویداد نمایشی و شبهسلبریتی به خودش گرفته بود. صدها نفر دیگر هم فقط از ترس اینکه از قافله جا بمانند، به جمع اضافه می شدند.
یک اتفاق موازی داشت شکل میگرفت و همانطور که این صحنه ها را می دیدی، آدم با خودش میگفت فوتبالِ محبوب ما دقیقاً کجا گم شده است؟
در پسزمینه این تصاویر، تصویری از بیل شنکلی دیده میشد، با آن جمله معروفش که در سر در هتلی با رنگ قرمز و سفید نصب کرده بود: «سوسیالیسمی که من به آن باور دارم یعنی همه برای هم کار کنند و همه در پاداش سهیم باشند. من فوتبال را اینگونه میبینم. زندگی را هم همینطور.» بعید بود شنکلی دلش با چنین روزی صاف باشد.
در کوچهپسکوچهها و خانههای اطراف آنفیلد، نشانههای واضحی بود از اینکه رشد و توسعه، وقتی پشت و اتکا به صندوق ثروت یک دولت خلیجی نباشد، چقدر سختتر اتفاق میافتد. تکههایی از زمینهای رهاشده هنوز منتظرند تا شورای شهر لیورپول به آنها شکل و شمایلی بهتر بدهد. لیورپول زرقوبرق شرق منچستر را ندارد؛ منطقهای که با پول ابوظبی زیرورو شد.
اما وقتی این خانهها ساخته شوند، قرار است سرپناه مردم محلی باشند؛ مردمی که واقعاً به آن نیاز دارند، نه آپارتمانهای شیکی که آنها را از محله خودشان بیرون بیندازد؛ همان اتفاقی که در بخش بزرگی از شرق منچستر رخ داد، وقتی دولت خلیجی در پروژههای سودآور توسعه شهری، با کمک شورای شهر منچستر به تصمیمات خانمان براندازی دست زد.

در استودیوی اسکای، دنیل استوریج بازیکن سابق لیورپول می گفت دوست دارد بداند جایگاه واقعی لیورپول در فصل ۱۴-۲۰۱۳ چه بوده؛ فصلی که لیورپول واقعاً از قهرمانی محروم شد.
اما روی کین، که خودش بخشی از همان رقابت خالصتر و صادقانهتر لیورپول و یونایتد بود، رفت سر اصل مطلب و حقیقت تلخ و عریان را بیان کرد:
همهمان میخواهیم از این ماجرا عبور کنیم. ولی این قضیه ممکن است سالها ادامه پیدا کند و فوتبال انگلیس را نابود کند.
حتی در این دیدار هم، لیورپول محدودیتهای ترکیب و عمق تیم خود را برابر سیتی احساس کرد، محدودیتهایی که طبیعی است به قول کلوپ وقتی پولِ «فوتبال فانتزی» نداشته باشی یقه ات را خواهد گرفت.
در لحظهای کوتاه، لوئیس کوماس نزدیک بود از دل این بیمعنایی، یک صحنه فوقالعاده خلق کند. این بازیکن ۲۱ ساله، با جورابهای پایینکشیده، تقریباً همانجایی ایستاده بود که ۱۲ سال پیش سُر خوردن استیون جرارد مقابل چلسی، عملاً قهرمانی را به سیتی داد. او با یک استارت تند رفت تا پاس بردلی بارکولا را بگیرد و ضربهای محکم و سرکش روانه دروازه کند. چه داستانی میشد اگر یک جوان اهل لیورپول، جلوی چشم جرارد، آن لحظه را رقم میزد.
اما در عوض، این ارلینگ هالند بود که گل زیبایی زد؛ بازیکنی که ۲۱ ماه پیش قراردادی ۹ ساله با دستمزد هفتگی ۵۲۵ هزار پوند گرفت. جرمی دوکو هم، بهعنوان بازیکن تعویضی سیتی با قرارداد جدید ۱۸۰ هزار پوند در هفته، با گلی زیباتر زخم را عمیقتر کرد.
در روزگار رقابتهای سالم و بیپیرایه، چنین نتیجهای هواداران آنفیلد را با خشم و نفرت به خانه میفرستاد. اما کسانی که یکشنبه شب آرامآرام ورزشگاه را ترک میکردند یا پای تلویزیون های خود بازی را به اتمام رساندند، بیشتر شبیه آدمهایی بودند که نمیدانند با این رقابت پراهمیت و در حقیقت بیاهمیتِ توخالی چه کنند؟
در روزگار رقابتهای واقعی، چنین شکستی آنفیلد را پر از خشم میکرد. هوادار با بغض میرفت، با آتش و میل انتقام میرفت. اما این بار، مردم بیشتر گیج بودند تا خشمگین. انگار نه باخته بودند، نه حتی شکست را جدی میگرفتند. انگار فقط از خودشان میپرسیدند این همه سال مبارزه پایاپای چگونه پایمال شده است؟
در این شب، در آنفیلد مجلس سوگواری بود؛ سوگواری برای رقابت های جانانه این دو تیم که دنیای فوتبال را تکان می داد، سوگواری برای معنای ازدسترفته فوتبال و در پایان، حقیقت از همهچیز تلختر بود:
فوتبال انگلیس شکست سختی را متحمل شده است، در چنین روزی، هیچکس برنده نبود!، هیچ کس!



دیدگاهها