یک/ همه ی آدم های دنیا باید توی نه سالگی پدر و مادر داشته باشند؛ آن وقت حتما مجبور نمی شوند هر روز تمام طول و عرض خیابان های مونته ویدئو را جارو بزنند و هر شب فکر کنند به بچه ی خیابان بودن و کارتن های نم کشیده و سنگفرش های سرد و فقر که پدر تمام این هاست. حالا، دوازده سال بعد از شبی که لوییز آلبرتوی پانزده ساله سرش را چرخاند تا سوفیای عاشقانه های خیابان اشک هایش را نبیند و خاطر رفتنش مکدر نشود، از جهنم آن روزها چیزی نمانده حز تلی از خاکستر خاطرات کهنه. دو/ حالا برای مهم ترین سوارز تاریخ معاصر آمریکای جنوبی، دنیا پر شده از زیبایی؛ وقتی رویای زندگی کنار سوفیای بچگی ها گره می خورد به فوتبال توی عاشق ترین نقطه ی دنیا و می رسد به عاشقانه ترین گل سال. پس، چه دل مرده باشیم اگر بعد از هر بار دیدن این گل دو متر به هوا نپریم و دست فوتبال را نبوسیم که تمام دارایی این پسر بچه ی اهل سالتو از فوتبال بود و از مرگ تا زندگی اش را همین قدر دیوانه وار پل زد.اصلا دم فوتبال گرم که این‌ قدر پشت اهالی‌ اش هست و این ‌قدر هوایشان را دارد؛ آن‌ هم توی دنیایی که ته تلاش صبح تا شب خیلی ‌ها، ته سیگارهای پشت به پشت قبل از خواب است و نه هیچ چیز دیگر. سه/سومین بازیکن گران ‌قیمت تمام تاریخ هم شبیه همه ی آدم‌ های دنیا قصه ‌ی خودش را دارد. قصه‌ ای که شاید یکی از همین ‌روزها جای خالی یک درام سانتی‌ مانتال فوتبالی را پر کند توی سینما. نمایش ‌نامه ‌ای که نقش اولش اگرچه از حیث آرواره‌ ها تنه به تنه‌ ی هانیبال لکتر جاناتان دمی می ‌زند، اما هیچ‌ وقت زندگی ‌اش کسی را از ته دل گاز نگرفته، پوست هیچ زنی را نکنده و جگر هیچ آمارگیری را هم با شراب سرو نکرده. یک نفر که توی بازی گیج‌کننده ی زندگی، خودش هست و احساسات انسانی ‌اش. و اتفاقا دست توی دست همین احساسات، فوتبال بازی می‌ کند، گل می ‌زند، فریاد می ‌کشد و سرانجام صفحات تاریخ را ورق می ‌زند و از دنیای غم‌انگیز بچگی‌ ها پرت می‌شود وسط دنیای زیبای این‌ روزهایش. داستان آدمی که رو در روی سیاهی می‌ ایستد و آن‌ قدر زنده می‌ ماند تا معنای زندگی را بچشد. داستان لوییز سوارز، قهرمان این هفته‌ی دنیا.