روز اول : امروز فهمیدم سرطان خون دارم.... دارم به مامانم میفهمونم که همه ی آدما میمیرن و مرگ یه چیزه
طبیعیه ، حالا خوبه خودش اینا رو موقع مرگ بابا بهم گفته بودااا . ای بابا به من دلداری دادن نیومده، هرچی
میگم بیشتر گریه می کنه...
روز دوم: آبجیم رفته مغازه واسم شوکولات خریده این هوا... واقعا واسم سواله. یعنی بعده این همه سال
آبجیم نمیدونه من شوکولات دوست ندارم؟؟؟ دو تا اسنیکر با خوشحالی زور چپون کردم تو حلقم
که یه وقت بو نبره...
روز سوم: بابا بزرگم اومده داره واسم از بهشت صحبت میکنه!!! میگه آدمایی که به سن 15 سالگی نرسیدن
اگه بمیرن میرن بهشت. بعده اینکه کلی خیالمو راحت کرد که من میرم بهشت پرسید: راستی آنتونیو جون!
تو چند سالته؟؟ 14سال بابا بزرگ!!!!
روز چهارم : چقدر از توی یه جمع بودن بدم میاد...یه جماعتی دارن بهم محبت می کنن. اه اه لووووووسسسس
روز پنجم : رفتم سوپر مارکت سر کوچمون که هم یه هوایی بخورم هم یه ذره خرید کنم.....
مغازه دار: سلام آنتونیو ... چطوری؟؟ بازم مثه همیشه نون می خوای و کره و ذرت؟؟؟
من: سلام. نه یه چندتا جعبه دستمال کاغذی می خوام و چندتا قرص آرام بخش . مامانم اصلا حالش خوب
نیست. لطفا یه بسته نوار بهداشتی هم بدین. ببخشیدااا ولی مامانم واقعا حالش بده...
روز ششم: امروز اصلا حالم خوش نیست. رفتیم بیمارستان.
روز هفتم: آخی ! دوست دختر سابقم همیشه بهم می گفت کچل کن خیلی بهت میاد... راست میگه
خیلی تیپم خوب شده. کاشکی حداقل یکی بهش می گفت دارم میمیرم. خیلی دلم میخواد یه بار دیگه
ببینمش.
روز هشتم: امروز به دکترم یه جوری فهموندم که میخوام یه روز تنها باشم. اونم همه رو فرستاده رفتن.
دارم به آرزوهام فکر میکنم. می دونی ، تو این چند روز اندازه 100 سال رشده عقلی داشتم،
واقعا دیگه واسم مهم نیست که بزرگترین نویسنده ی دنیا بشم، یا با مهربون ترین دختر دنیا
ازدواج کنم. اینم واسم مهم نیست که پولدار بشم و به خونوادم کمک کنم. از بین همه آرزوهام فقط
یکیش موند. اونم این بود که تو دنیا هیچکی بهم دروغ نگه منم به هیچکی دوغ نگم.
روز نهم: واسم یه قلم و کاغذ اوردن که وصیت نامه بنویسم!!!! اینو نوشتم توش:
لطفا به من اینجوری نگاه نکنید، آن دنیا اعصابم میریزد بهم!!!
راستی من سیگار میکشم.
امضا: آنتونیو
روز دهم(برادر آنتونیو): امروز آنتونیوی عزیزم مرد.....
من موندم و مادر پیرم ... باورم نمیشه که چقدر از برادرم دور بودم.
اونو کنار قبر پدرم به خاک سپردیم. می خوام از اشتباهاتم درس بگیرم و به جبران
کم محلی هایی که به براردم کردم، به مادرم توجه زیادی بکنم. ولی امروز اصلا
اعصابشو ندارم....
راستی آنتونیو 17 سالش بود.