نقد نمینویسم فقط یک دل نوشته است برای مهرزاد عزیز:
از دو منظر باید این فیلم رو مورد کنکاش قرار بدیم، یک فرم و دو محتوا، از منظر فرم ما با یک فیلم کوتاه عبتر، نا کامل و بسیار ضعیف طرفیم، فیلمی که حتی در ایجاد محتوا هم گنگ و با لکنت است - قاب فرم ها میزانسن و دکوپاژ نمیدهد محتوا، تنها یک علامت سوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود، همین ... بازیها بده، انسانها ساخته نمیشن، فقط یک تیپ بی ارزش داریم که پشت میز نشسته و فرد اصلی هم که به نظر یه سیاه لشکره همراه یک کنش رفتاری - دوربین، نور همه چیز ساختگی و تقلبی است و نه فکر شده ... بحث فرم فیلم رو بیش از این کش نمیدم چون میخوام به جوابی برای اون علامت سوال برسیم .
یک نفر وارد زندان میشه حالا دیالوگها و میزانسن دروغی هم مارو متصل میکنه به دوره ای از تاریخ شوری و یک سری برداشت سطحی و صریح و سریع میسازه این بدترین قسمت کاره - چون قدرت میزانسن تقلبی انقدر زیاده که مارو به برداشت عینی و اصلی سوق نمیده و در درجه اول تفکر بلوکه میکنه - یعنی به نظر من ای کاش فیلم در دوره ای دیگر روایت میشد و به شکلی متفاوت در دنیایی جدید و فرمی جدید - کاش اون نسخه رو ببینیم!
زندان سیاسی ما رو به اشتباه سیاست زدگی، سیاه زدگی و پرت فکر می اندازه - تفکرات سیاسی، غیر متنی و غیر انتزاعی میسازه، یک نفر وارد زندان میشود، با هم سلولی خود رو به رو شده یک کتاب معروف جنایی را روی تخت میبیند مثلا با یک آدم حسابی انتلکت اهل کتاب طرف است، که حقیقتا نیست! مرد پشت میز، عینک گرده همه کاره فیلم ماست، ابتدا یک پلان استیصال از تکون خوردن جعبه کبریت میبینیم - که من میخواستم اشاره کنم چه غول بی شاخ و دمی با او هم سلولی بوده که این چونین میتواند در آن مقیاس جسمانی جعبه کبریت که حالا معادل چندین برابر اندازه خود را آن چونان تکان دهد! باید از فیلمساز پرسید شاید رانی کلمن زندانی قبلی بوده و احتمالا یک زندانی راسیزمی ...
انقدر فیلم بده که نمیذاره وارد اون علامت سوال بشیم! خدایا کمک کن ...
علامت سوال یه جعبه است که وقتی دربش رو باز میکنیم سقف سلول رو باز میکنه و ما وارد یک بازی میشیم که قوانین طبیعی رو دنبال میکنه - جعبه چیه؟! اون مرد میانسال تیپیکالیک پشت میز چه کاره است؟! و آن دیالوگ اسف انگیز آخر چیست؟! این مرد اصلی چه میگوید؟! ما باید قانون های جعبه رو بریزیم رو میز - خب اگر ما با یک جعبه طرفیم که صرفا ما رو وارد بعد دیگری از زندگی میکنه یعنی تنها اون سقف برداشته میشه و ما وارد سلول خود اما اینبار با مقیاسی عظیمتر میشویم چه چیزی را متبادل میکند ... اگه جعبه تنها دو بعد داشته باشه یعنی درب برداشته میشه و ما وارد تنها یک دنیای جدید میشیم به معنای دیگه جعبه دربش برداشته میشه و صرفا سقف یک دنیا به روی ما باز میشود چرا که اگر سقف دنیای ما روی خودمان باز شود وارد یک سلسله بی نهایت از سقف های باز شده و انسانهای عظیم و الجثه ای که در پس هم آینه وار ریز می شود شکل میگیرد - فیلم اگه این آینه را می ساخت یعنی مانند دو انعکاس رو در رو هزاران هزار بعد قابل رویت وارد داستان میشد ما با فیلم سرپاتر و جدیتری طرف بودیم - اما به نظر میرسد سقف دنیای ما که باز می شود به یک باره احمقانه و بی هویت تنها و تنها سقف سلول به یک سلول بزرگتر راه دارد - که این فرار زندانی را ابلهانه جلو میدهد کسی که میداند آن بالا و در آن مقیاس فقط وارد یک سلول بزرگتر خواهد شد! ... از این منطق های عینی میگذریم و میگوییم کسی که زندانی شده احمق است و خود را وارد یک دنیای بزرگتر می کند! دنیای بزرگتر فیزیکی البته نه محتوایی - چرا؟! فیلم دو بعد می سازد و این پاشنه اشیل است! بعد دوم همان دنیاست با این تفاوت که قوانینش برای مخاطب تغییر نکرده اما برای آن انسان نحیف ریزه میزه تغییر میکند حالا ریگهای دنیای مخاطب برای او قلوه سنگهای بزرگی محسوب میشود که بسیار تهدید کننده است، حتی برای آن جثه به نظر غلظت هوای گرفته سلول هم انقباظ کننده است و ریه های کوچک او پس از دو نفس عمیق پر از گرد و غبار شده و در کثری از ثانیه خواهد مرد این از منظر بیولوژی کاملا قابل اثبات است و باید به فیلمساز گفت آقای بی عقل چرا وی را وارد یک بعد میکنی و قانون اصلی طبیعت را زیر پا میگذاری!!! کاش وارد دالان ابعاد میشد! در آن دنیا که از نظر عقلانی زیر 5 ثانیه کشته میشویم، مرد بی عقل وارد یک پاکت کبریت می شود و دوست عینکی می گوید بعدی را بفرست! که چی؟! تو چه کاره ای؟! صرفا یک جایزه بگیر یا جدیتر کسی که سلول را طراحی کرده؟! ما میگوییم او آدم جدی است او کسی است که سلول را طراحی کرده چون عینک میزند و بر خلاف رفتار پس زننده اش کتاب جنایی میخواند و رفتار جنایی میشناسد ... او در واقع خدای هرکسی است که وارد سلول می شود، او زمین بازی را طراحی کرده و برای به دام انداختن هرفردی که وارد آن می شود حربه نیهیلی آمیز خود را دارد - بی آنکه از قدرت خدایی خود استفاده کرده و کارهای بزرگتری کند - از آن جعبه برای ساختن محتوای تخیلی استفاده میکند نه صرفا یک استفاده خودخواهانه معبودوار و بالایی - سوال بعدی اینجاست وی اگر جعبه را بیرون از اتاق ببرد یعنی وارد دالان زندان شده یا مثلا وارد سلول کناری شود هم باز میتواند درب آن را باز کرده و دنیای خود را کنترل کند! رفتار بی اصالت زندانی های هم سلولی وی در آن بیرون هم صدق میکند؟! اگر وارد محوطه باز بیرون شود درب جعبه به یک باره محو می شود یا نه فیزیک خود را نگاه داشته و دنیای بیرون را سایه خواهد کرد! اگر جواب دوم صحیح باشد پس وی هرگز نمیتواند با یک سقف خالی وارد محوطه حیاط شود و تمام سلول با وی حرکت کرده و کل زندان را از پی میریزد و تخریب میکند! بعد مسخره چهارم اینجاست که مسائل عینی را با فریب کوچک و ابتدایی پشت اسرار حقیقی پنهان می کند! درواقع کسی که جعبه را دست میگیرد هرگز توان خارج شدن از سلول را ندارد! احتمالا روی یک تردمیل در حال راه رفتن او را مشاهده میکنیم، پس همراه جعبه نمی توانیم از آن سلول خارج شویم اینجا ما با یک خدای کوچک طرفیم ... که فقط خدای همان سلول ریز سیاسی است که دو بعد میسازد و سادیستی هم سلولس ها خود را درون جعبه کبریت میکند!حالا برداشت دوم: قسمتی که زندانی دست خود را لمس میکند - دست عظیم خود را و شکه هم نمی شود و خیلی رمانتیک از این بعد برای فرار استفاده میکند، ما یک قاب فرم کوچک اصیل میبینیم جایی که همه چیز شبیه آفرینش آدم اثر بی نظیر میکل آنژ می شود ... خدا و آدم بدن هایشان را کش داده اند و انگشتانشان لمس کوتاهی دارد - خب اینکه اثر میکل آنژ چه غوغای عظیمی در دنیای فلسفه و هنر راه انداخت مسئله بحث ما نیست مسئله اینجاست که در سلول شماره 8 علامت سوال به ما یک فرضیه دیگر می دهد یعنی اینکه ما توسط خودمان ساخته شدیم در یک بعد دیگر از زندگی - به طور خلاصه یعنی خدا خود ما هستیم اما نه در این دنیا - داستان وارد مباحث هاپکینز و انیشتین می شود و ابعاد دیگر زندگی - ابعاد چهارم و پنجم - خلاصه مباحث این است: روزی انسانها با علم خود آنقدر پیشرفت میکنند که به فرضیه سفر گذشته انیشتین میرسند - یعنی علم روزی ما را وارد سیاه چاله می کند و ما میتوانیم گذشته خودمان را به دستان خودمان بسازیم - یعنی ما می توانیم به گذشته سفر کنیم و خدای خود در گذشته باشیم - پس خدایی وجود ندارد - و این علم است که انسانها در هزاران سال بعد به آن دست میابند و در واقع ما در امروز توسط خودمان در فردا اداره میشویم! من احساس میکنم این علامت سوال فیلم انقدر ها هم عمیق نیست و فقط یک ایده کوتاه ما را وارد این مباحث میکند که به درستی هم وارد آن میشویم ... شکل آفرینش آدم از لمس زندانی کاش وارد یک دالان بزرگتر میشد - یعنی نه تنها ابعاد چهارم و پنجم را می ساخت بلکه همچون اسم فیلم یعنی اتاق 8 که معنای 8 یعنی بی نهایت وارد یک بی نهایت و بی انتهایی میشدیم - درب سلول رو به بی نهایت خود باز میشد و آن لمس یک انسان و خودش در اینده نبود بلکه یک انسان و انسان ها در بی نهایت میشد که بعد وارد داستان زمان میشدیم - و فرسایش زمان و دنیای فانی که تمام این فرضیات را به چالش میکشید - یعنی درب که باز میشد در یک تفکر عینی وارد بی نهایت شده و دنیا در بی نهایت همانگونه که شروعی داشته گم خواهد شد و همه چیز سریع تاریک میشد - امیدوارم منظورم را فهمیده باشید، فرضیه انیشتین، فرضیه سیاه چاله و گرانش یک دشمن واقعی دارد که زمان است - جعبه هرچقدر هم علمی ما را از وجود حقیقی خدا منع کند و ما را به کبریت ها کوچک خود بفرستد آن خدای کوتاه عینکی را بسازد که رفتار مازوخیستی دارد خود را توان اثبات نیست!
تایم به ما یک وعده پایان میدهد مانند تمام منابع طبیی که در حال اتمام است ... در این باره فیلم نولان را بیشتر میپسندم با اینکه بسیار بسیار فیلم بدی است ولی بهتر اینهاست ... اتاق شماره 8 (با این دیکته بنویسید "هشت" غلط است! 8 درست است) یک فیلم بد در فرم و لاجرم محتواست و یک علامت سوال ناقص دارد که جدی هم نیست ...