اگر امروز حاج قاسم دارد در عراق چای می‌نوشد٬ اگر دارد آرام قدم می‌زند و با رزمنده‌های عراقی عکس یادگاری می‌گیرد٬ اگر روی بلندی می‌ایستد تا منطقه‌ی نبرد شیربچه‌های سنی و شیعه‌اش را با شرنطفه‌های تکفیری رصد کند٬ اگر وسط بین‌الحرمین قدم می‌زند و به زیارت می‌رود٬ اگر می‌رود به دیدن خانواده‌ی شهدای عراقی٬ اگر نبردی را فرمان‌دهی می‌کند٬ اگر شهری را آزاد می‌کند٬ اگر مادر شهیدی را دل‌داری می‌دهد٬ اگر برادر شهیدی را لباس رزم می‌پوشاند برای ادامه‌ی راه برادرش٬ و ده‌ها اگر دیگر٬ حاصل زحمات دیگرانی است که روزگاری نه چندان دور با او زیسته‌اند و خوشی‌های امروزش٬ حاصل کار آن‌هاست٬ در آن روزگار. حاج قاسم در عراق بیست و نه سال قبل٬ وقتی والفجر هشت انجام شد و بعثی‌های خواب‌زده دیدند بسیجی‌های خمینی بالای سرشان ایستاده‌اند و حتی ژنرال‌ها فرصت نکردند درجه‌های‌شان را بزنند روی دوش‌‌های لرزان‌‌شان٬ نبرد به گونه‌ای ادامه یافت که عده‌ی زیادی از بعثی‌ها راه جزیره‌ی بوبیان را پیش گرفتند و راهی خاک کویت شدند برای فرار. برخی راه خور عبدالله را پیش گرفتند و زدند به باتلاقی که شد گورستان‌شان. برخی هم از نیمه‌راه از باتلاق خارج شدند. درست همین‌جا بود که مردانی از جنس حاج قاسم٬ دست عراقی‌های بی‌پناه را گرفتند و از باتلاق خارج کردند. سر و روی‌شان را شستند و آن‌ها را کنار خود نشاندند تا سال‌ها بعد٬ یعنی همین امروز که من و شما نشسته‌ایم به تماشای عکس‌های حاج قاسم در نبرد با تکفیری‌ها٬ او خیالش از بابت سربازان آخرالزمانی سید‌الشهدا علیه‌السلام راحت باشد و بی هیچ دغدغه‌ای در سرزمینی رفت و آمد کند که حالا دیگر حکم مام وطن را دارد برایش. و البته این سرزمین از همان روز که زمین از خاک کربلا گسترده شد٬ سرزمین مادری همه‌ی مجاهدان عالم شد. یاد فرماندهان بزرگ این عملیات به خیر که حتی آب نوشیدنی بسیجی‌ها را هم به اسرای عراقی دادند. حاج مهدی طیاری٬ حاج یونس زنگی‌آبادی و… صلوات