راستش این اولین چالشیه که توش شرکت میکنم - اونم چون یکی از بهترین کاربرای طرفداری ازم دعوت کرده بود که بابتش خیلی خرسند شدم - دمش گرم :)
به صورت صوت این پست رو میذارم چون فکر کنم حداقلش آهنگ واسه فضا سازی خیلی به درد میخوره ... بگوشین و بخونین :
-------------------------------------------------
بهترین خاطره ها
یکیش فکر کنم بازی ایران و آرژانتین بود - چطور فینالیست همون جام رو تا دم مرگ بردیم و اگه داور میذاشت شاید یه اتفاق تاریخی رقم میخورد - حیف شد اما لذت بخش بود :)
یکی دیگه اش هم برای ما چلسی فن ها دوباره جام گرفتن خوزه با تیم محبوبش بود
--------------------------------------------------
اما غم انگیزترین و بدترین اتفاق فوتبالی سال گذشته برای من مرگ یک انسان بود ... واسش یکم بیشتر مینویسم:
یک نفر که صبح اون روز مادر پیرش رو سوار ویلچر کرد و به خونه خواهرش برد تا ساعتی که در خونه نیست از مادر مراقبت کنه ... رفت، اما هیچ وقت دنبال مادرش برنگشت
یک پسر رنگین پوست آفریقایی که عصر اون روز قرار بود بازی چلسی و سیتی رو از دور رفت در یکی از سالن های فوتسال محله شون با رفقا ببینه ... طرفدار چلسی بود و عاشق فرانکی - جز عکس ماندلا روی دیوار اتاقش همه جا آبی میزد - از آن تصویر ابدی فرانک در آغوش تری با چهره ای نم ناک در فینال 2008 گرفته تا شادی های فتح لیگ در دوره اول ... آن سال آرزو داشت دوباره همان تیم اواسط 2000 را کنار هم ببیند - دوباره خنده های فرانکی را با پتر - شاید یکی هم کنار خوزه و دیدیه باشد ... دوباره آرزو داشت همه آن اسطوره ها موازی هم - دوش به دوش هم برای فتح دنیا همان چیزی که هیچ وقت به آن نرسیدند جنگیده و فدای پرچم آبی رنگ چلسی شوند ... آرزو داشت فرانکی دوباره همان ضربه ای را بزند که دنیا را در نیوکمپ به تحسین وا داشت - آرزو داشت جان دوباره با سر خود جلوی توپ را گرفته تا دروازه پتر تهدید نشود ... زمانی که بالاک لباسش را از فرط خوشحالی میدرید و زیر آن هم یک لباس آبی دیگر داشت آرزو میکرد دیدیه با همان شوق و ذوق به دنبال لباس هم تیمی اش بدود ... همه آن خاطرات را میدید - در رختکن - کنار فرانکی کمد اشلی بود - پسرک آفریقایی حتی میدانست که لمپارد ادکلنش را در کدام قفسه کمد میگذارد ... البته میگذاشت
آن سال لمپس بی آنکه خبرمان کند چفت درب بریج را باز کرد و رفت ... دگر خبری از تکرار آن خاطرات قشنگ نبود ... فرانکی رفت به آن دور دستها - به ملتی آنسوی اقیانوس - قلب پسرک سیاه پوست شکسته بود - اما زمانی که خبر پیوستن فرانکی به سیتی نقل محافل شد دلش میخواست زمین دهان بازکرده و او را میبلعید ... همه چیز تیره پیش رفت و در دلش کور سوی امیدی در بازی سیتی - شاید خیال میکرد فرانکی از بازی کردن در برابر تیم سابقش سر باز زند یا مثلا خیال میکرد اگر بازی کند هم تلاشی برای سیتی نخواهد کرد ... در رویاهایش فرانکی را هنوز در همان لباس آبی میدید - آن روز وقتی مادر را نزد خواهرش میبرد - جلوی درب لبخندی به خواهرش زد و گفت قراره امروز فرانکی رو به روی چلسی بازی کنه - یادته همیشه بهم میگفتی لمپارد یه روز از چلسی میره تا تو غم باد بگیری ... امروز همون روزه ...
بازی شروع شد - همه هواداران چلسی منتظر آن لحظه بودند - آنقدر که حتی خیلی از ما نفهمیدیم کی گل زد و اصلا آن گل شورله چه ارزشی داشت - همه منتظر یک اتفاق بودیم ... و ان اتفاق فرا رسید - لمپارد به زمین آمد این بار با لباس آبی کم رنگ ... پسرک آفریقایی دلهره داشت - و در سینه احساس سنگینی میکرد ... دستی به شانه رفیقش زد و گفت درست میبینم؟ واقعا فرانکی داره جلوی چلسی بازی میکنه؟!
لمپس نه تنها به بازی آمد - نه تنها خوب بود بلکه دوباره دنیا را به تحسین وا داشت - جلوی هواداران سیتی در خانه سیتی - زمانی که چلسی به عنوان مهمان آمده بود و تنها عده ای کم هوادار خودشان را به اتحاد رسانده بودن - کمر تیم محبوبش را شکوند ... آن توپ که از میان جان و کیهیل رد شد به تور چلسی چسبید - به دروازه ای که سالها پاسدار آن بود ... دروازه ای را فرو ریخت که پتر دهه پیش برای محافظت از آن تا پای مرگ رفت ... جوان آفریقایی دگر تاب ماندن در این دنیا را نداشت - رفت با همان سنگینی سینه - رفت و مادرش را در انتظار گذاشت ...رفت اما هنوز دیوارهای اتاقش آبی است - هنوز تری در آغوش فرانکی در فینال 2008 اشک میریزد ... .
این نه تنها غم انگیزترین اتفاق سال بود بلکه به نظرم از غم انگیزترین درام های تاریخ فوتبال محسوب میشه