و انسان تنها نشسته بود غرق در اینده و همه حیوانات به او نزدیک شدند و گفتند دوست نداریم تورا اینقدر تنها و ناراحت ببینیم هر ارزویی داری به زبان اور تا برایت براورده کنیم .انسان گفت :چشمان قوی میخواهم .کرکس پاسخ داد چشمان من از ان تو انسان گفت: میخواهم قوی باشم پلنگ پاسخ داد قدرت من ازان تو .انگاه انسان پاسخ داد میخواهم تمام اسرار اسمان را بدانم مار پاسخ داد : من ان را برای تو فاش خواهم ساخت و این خواسته های انسان از تمامی حیوانات ادامه یافت . انگاه که تمامی هدایا هارا از حیوانات گرفت از انجا رفت جغد رو به حیوانات کرد و گفت:اینک انسان بسیاری چیزها میداند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد من از عاقبتش میترسم اهوی کوهی گفت اینک انسان غمی ندارد و به تمام خواسته هایش رسیده است اما جغد در پاسخ گفت:من حفره ای در درون انسان دیدم که همچون یک گرسنگی سیری ناپذیر است همان چیزی که اورا غمگین خواهد ساخت همان چیزیست که باعث خواسته ها و اروزهای او میشود حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا اینکه دنیا به او خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم به تو ببخشم . ((اپوکالیپتو محصول 2006))