وقتی بهار یک‌شبه پاییز بشود و روزها عوض بلند شدن کوتاه، پس تمام دل‌خوشی می‌افتد به تماشای پرشور غروب و سکرات مرگ باشکوه خورشید. لحظه‌ای که بعد از تمام این دست‌وپا زدن‌ها، دست آخر دست از سر خودمان برمی‌داریم و بی‌خیال فردا می‌نشینیم پای آخرین کران کی‌روش و حالش را می‌بریم. پای آخرین تانگو با مردی که قاطی آدم‌های این زمین غبارگرفته، چشم‌هایش همیشه‌ی خدا نگران ما بوده و باران. بعد هم چشم‌هایمان را روی هم می‌گذاریم و ممنونِ شب رویا می‌شویم که از فردای سه‌شنبه ،وقت‌های دل‌تنگی به دادمان می‌رسد و نجات‌مان می‌دهد. و البته که بعد از تمام این حرف‌ها تنکیو مستر کی‌روش که این دم‌آخری هنوز هم همان طور همیشگی دل‌مان را می‌بری برای فوتبال. تو که - بی‌اختیار- برگشتی از ما، ما ولی انگار از تو راه برگشتی نداریم.