در پورتوآلگره بر طبل می کوبند و می رقصند. هزاران کیلومتر آن طرف تر در بارسلونا.گاوبازهای جدید و شرط بندی های جدیدتری در راه است.در پاریس هرروز کلاب های بهتری باز می شود و شراب های باز نشده زیادتر می شوند.یکی به طواف لیونل می نشیند یکی به طواف زلاتان یکی هم به ستایش نیمار.اینجا اما انگار سالهاست متروکه شده.خدا می داند.او هیچ گاه رقاصه ی شهر را فراموش نمی کند.همان مرد طرد شده را.چگونه توانستید آن پسر را فراموش کنید!همه می گویند:او کجاست؟ جواب می آید:چیزی نمی توانم به شما بگویم فقط همین که او سالم است و جایی در مکزیک با خاطراتش سرمی کند. ودر اینجا است که همگان می پرسند:چه شد که او به اینجا رسید؟پس می گوید:یادتان می آید که او را تبعید کردید؟پس میلان چه بود؟چیزی غیر از قفس برای یک شاهین؟همه به علامت تاسف سری تکان می دهند و از خدا می خواهند که ده آسیس را به سرزمین بازگرداند اما خدا می گوید:او به جایی بر می گردد که به آن جا تعلق دارد..جایی وسط شن وماسه ها..کنار یک مجسمه بزرگ و دو دروازه فوتبال.یکی از تماشاگران بازی2005 الکلاسیکو به آسمان می گوید:چرا رونالدینیهو را به مادرید نفرستادی؟ وسپس ندا می آید:کاکا را یادتان رفته؟وهمه متاثر از رفتارشان به سوی کلیسا ها روی می آورند.دستان فوتبال به آسمان بلند می شود و می گوید:آی میس یو اما آسمان آرام تر از همیشه است..