پیرمردی کهن سال در خانه نشسته است و فوتبال تماشا می کند .دورتموند که گل می زند رو به دوستش می گوید:آن پسر لاغر را می بینی همان لهستانیه را می گویم دوستش با اشاره سر تایید می کند سپس پیرمرد ادامه می دهد:آینده اش خیلی روشن است از سر و رویش تعصب می بارد.کاری کرده که باواریا شرمگین شود..بعد از برد دورتموند جام های ابسنت به افتخار یک لهستانی بالا می رود و کافه های شهر پر از عکس لوا می شود..
خبر رادیو را شنیدی؟!نه! مگرچه گفته؟لواندوفسکی هم رفت!پیرمرد:کجا؟کی؟دوستش درخانه سالمندان می گوید:امروز عصر خداحافظی کرد و رفت بایرن.پیرمرد که انگار از دنیا فقط یک فوتبال برایش باقی مانده داد وفریاد راه می اندازد وبهانه می گیرد..مسئولان آسایشگاه او را آرام می کنند.بعد از بی قراری های بچگانه سراغ کمد قدیمی اش می رود .لباسی فرسوده را می پوشد و روی کاناپه لم می دهد...
30 مارس 2015 هنوز پیرمرد نفس می کشد.فقط در حد چند کلمه می تواند حرف بزند.عصر که می شود یکی از خدمتکاران آسایشگاه ویلچراش را می گیرد وپیرمرد را جلوی تلوزیون می نشاند.امسال نمی تواند آسایشگاه را روی سرش بگذارد و ماریوگوتزه را هو کند.لواندوفسکی که گل می زند چشمش را به لباس ارتشی هیتلر می اندازد و در حد چند کلمه حرف می زند:...کاش....همه تان را....به درک...فرستاده بودم..احمق ها..