طرفداری- تازه چند ساعتی شده بود که سیل از سر تهران دست کشید. بلاخره ابر سیاه لعنتی از تهران کنار رفت. طوفان و رعد از آسمان زد و نیرویی در زمین آماده شد. هواداری خودش را به غش زد. آن یکی به دنبال درودگر بود برای قدردانی. باد هم قدرت جلوگیری ارتش نادر را نداشت. هر چه تلاش کرد زورش نرسید. دقیقا مثل داور. مثل شماره بیستویک فلان فلان شده. مثل رمضانی، مدیرعامل ویآیپی نشین. پیرمردی که کامنت بازی لاینش علیه نساجی هنوز در خاطرهمان هست و مرور میکنیم. مثل ارتشی که یک تنه قصد جلوگیری هواداران نساجی را داشت. اما این هوادار صبورتر از این حرفاست. در کنار بیست سال، یک نیمه را هم از دست داد. تا دقیقه نود لب اعتراض را روی هم دوخت و دم نزد. نتیجهاش را هم ثانیه آخر گرفت.
از متن فاصله نگیریم. با هم بخوانیم و بنویسیم. صــــد و هـــــشـــــــتـــــــاد و اندی دقیقه مانده. به بلندای چهارده طلوع آفتاب. دو هفته دیگر همین زمان. همین دقیقه و همین ثانیه. عادل صعود تیمی از شمال کشور را تبریک میگوید. دیگر نوبت ترکاندن بمبهای رضا عباسزاده است. قلم دستت را میبوسد پسرجان. کسی چه میداند. شاید این بار، خدا عدالتش را تو سر مس بکوبد. همان گونه که به قول سینا این عدالت را به رخ نیرویزمینی کشاند. فصل قبل همین دقیقه با همین هوادار با همین آقا نادر از سربازهای پادگانجی گلی دریافت کردیم که مانند آب خاموشمان کرد. حالا امسال در چنین لحظاتی بلند شدیم برای فتح قله.
صدای قلب درودگر از میان جمعیت به گوش میرسید. نزدیک ما بود. نزدیکتر از همیشه. با هم میخواهیم جشن بگیریم. ده هزارتا از این جشن دو نفرهها. از همان آغوشی که در آزادی سعید آذری نصیب یحیی کرد. همان نزدیکی را امروز بین نادر و درودگر دیدیم. مدیرعامل دوید و دوید تا سرمربی را در آغوش بگیرد. همان بغلی که نادر نصیب مصطفی کرد. سعید نصیب هوادار کرد و هوادارا هم نزدیکترین فرد را به قدری محکم در آغوش میگرفتند که انگار سالهاست در کنار هم زندگی میکنند. میخواهیم همین بوقهای ممتدی که امروز بلای جان پاییتخت شده بود، نصیب ایران کنیم. فریادی بزنیم به درازای نصفجهان، پل خاجو.
دقایق پایانی بازی است. یه شووووووت از مصطفی نوووووربخش و توووووی دروازه...


