روی پل بودم، پلی از چوب میم ... زیر پاهای پل سیاه و عمیق ... رو به رویم جنگلی ورجاوند ... آسمانی آبی، صورتی، بنفش ... ابتدای طلوع روز جمعه ... که صدایی به من گفت:
شیطان کجاست ... ؟
سرم را چرخاندم ... پسرک 8 ساله ای که توپش را زیر بغل گرفته بود به من گفت: شیطان کجاست؟!
گفتم: نمی دانم ... شاید جایی میان ابرها
و پسر ادامه داد: اما من می دانم شیطان درون ماست ...
وقتی پسرک گفت تو در خیال اینکه شیطان میان ابرهاست فریبش را خوردی ...
به وی رو کرده و گفتم: شیطان فریبکارتر از این حرفهاست ... من او را بهتر از تو می شناسم
ادامه داد: بله شیطان فریب کار است ... و تو را به این خیال انداخته که فریب نخوردی و او را می شناسی
.
توان پاسخ در من نبود ...
پسرک از کنارم گذشت و آخرین جمله را چونین گفت: پس برای شکست دادنش چه خواهی کرد؟!
.
چه پاسخی میدادم؟! چگونه شیطان را میتوان شکست داد؟!
اگر میگفتم او وجود ندارد (باز فریب شیطان را خورده بودم)
اگر میگفتم وجود دارد و حالا اینجا نیست (باز فریب شیطان را خورده بودم)
اگر میگفتم به مهربانی خدا امیدوارم (باز فریب شیطان را خورده بودم)
اگر میگفتم بعدا به این داستان فکر خواهم کرد (باز فریب شیطان را خورده بودم)
پس گفتم ... بمان و ببین چگونه خود و شیطان را شکست میدهم ...
.
از پل به پایین پریدم ... خرسند از اینکه با مرگم شیطان درون خویش را خواهم کشت ... در میانه های راه پسرک، بال درآورد ... دمی از آتش ... دو شاخ سیاه بلند، پوزه اش مار مانند شد ... به من نگاهی انداخت ... پرواز گرفت و رفت ... حالا من بودم و چند متر تا پوچی ...