
تقدیم با عشق.......(لطفا همه بخونین و نظر بدین....سپاسگذارم....)
۱٬۰۴۲ بازدیدپنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۴ - ۱۹:۵۴
این مطلب توسط کاربران طرفداری ارسال شده است و دیدگاه طرفداری نیست.
اولین آشنایی ام با تو از طریق همان گزارشهای معروف اخبار ورزشی ساعت 13:15 شبکه 3 بود،تقریبا 5 سال پیش...
دورتموند نه فقط برای من بلکه برای اکثر فوتبال دوستانی که تیم محبوبشان در بوندسلیگا نبود،نامی اشنا بود ولی یک اشنای کمرنگ،در حد همان یان کولر و توماس روسیچکی...در حد همان گل علی کریمی...بوندسلیگا بیشتر برایمان با رئیس بزرگش شناخته شده بود یعنی بایرن مونیخ و چند تیم دیگر که عامل آشنایی ما با آنها یا از صدقه سری لژیونرهای وطنی بود و یا از طریق درخشش مقطعی و فتح لیگ المان توسط تیمهای مختلف...راستش اگر بخواهم ساده حرف بزنم،قبل از تو بوندسلیگا صفایی نداشت...شور آن کم بود...حس نمیدیدم...البته باز هم برای برخی جذابترین لیگ دنیا بود،عده ای که در اینجا زندگی میکنند ولی از خود آلمانی ها هم آلمانی ترند....بله بوندسلیگا افنبرگ داشت،کان داشت،کوین کورانی و کلوزه داشت و حتی فریدون زندی داشت!!!...ولی سرد بودند و بی روح...بازیکنانی که قیافه اشان باعث مترادف سنجیدن این کلمات برای ما شده بودند:موی بور،قد بلند،چشم آبی،منضبط،سرد و بی روح،ربات...مربیانی با صورتهای مجسمه ای و سرخ...همه چیز ماشینی بود...همه اش قبل تو اینگونه بود...آری،اینگونه بود...
قبل از آشنایی ام با تو امکان نداشت تیم دیگری به جز تیم محبوبم ذره ای لرزه از سر محبوبیت بر دلم بیندازد...محال بود...قلبم مالامال بود از عشق رئال مادرید...دوستانم هر کدام تیم دوم و سوم داشتند،ولی من وقتی آنها را می دیدم خنده ام میگرفت.با خود میگفتم مگر ممکن است قلب من بجز برای رئال محبوب و عزیزم برای تیم دیگری شاد و غمگین شود؟!هیچ عاملی باعث آن نخواهد شد که من به جز رئال ذره ای به تیم دیگری علاقه پیدا کنم،هیچ بازیکنی،هیچ مربی ای....ولی اعتراف میکنم که اشتباه میکردم...اشتباهی بزرگ...
آری،اولین آشنایی من با تو از طریق همان اخبار نخراشیده و نتراشیده ی شبکه 3 بود...اشتیاقت را دیدم،درخشش دوباره ی تیمی بزرگ را با تو دیدم،شادیهای بعد گلت...مردی با صورتی مرموز زیر کلاه،ته ریشی بور...گویا شان مایکلزی بودی در کسوت یک مربی فوتبال!اینجا بود که قضیه ی عشق در نگاه اول را برایم اثبات کردی...!عاشق سبک لباس پوشیدنت شدم،عاشق لبخندت،عاشق شادیهای دیوانه وار بعد گلت،شور و شعف کودکانه ات....
اولین بازی کاملی که از تیمت دیدم فینال جام حذفی آلمان بود مقابل بایرن مونیخ،سال 2012،چند وقت بعد از زخم خوردن رئال از بایرن...حذف در ضربات پنالتی...با بی حوصلگی دیدن بازی را شروع کردم،بعد حذف منسجم ترین رئال چند سال اخیر دل و دماغ دیدن فوتبال نداشتم...نمیدانم چه شد که پای تلوزیون نشستم...
آغاز بازی و چهره ی نویر با آن غرور چندش آورش...میدانستم که لیگ را از چنگ آنها درآورده ای ولی نگرانت بودم،یک بایرن زخم خورده رو در رویت بود و تو با لشکری از جوانان که اکثرا برای من نا آشنا بودند...بازی شروع شد...
در بحبوحه ی دعواهای لوس مورینیو و گواردیولا،در دوران تمجید از تیکی تاکای لو رفته،در دوران طراحی سیستمهای دفاع ضد حمله ای ضدفوتبال...تو یک صفحه ی جدیدی از فوتبال را برایمان گشودی!آری...تو سبکی جدید رو کردی،تیمت نه زیاد پاس میداد،نه زیاد دفاع میکرد،همه چیزش بجا بود...فوتبالی سحرانگیز،فوتبالی مدرن،بازی هیجان آور،نشاط بخش،فوتبالی که هر متنفر از فوتبالی را عاشق فوتبال میکرد...بازیکنان جوان،کم ادعا،کم قیمت و پرشور،یک بازی پر گل...اعجاز کاگاوا و هت تریک مهاجمی که تا آن روز اسمش را هم نشنیده بودم...!اینجا بود که دلم را لرزاندی،تیم محبوبم را سرزنش کردم که با این همه بازیکن و ستاره ی دهان پرکن چطور جلوی این بایرن مونیخ وا داد؟آری؛برای اولین بار گویا تیمی دیگر را جز تیم خودم دوست داشتم...دیگر واقعا عاشقت شده بودم و به رسم عشق،عاشق هر آنچه شدم که تو دوستدارش بودی...دوستدار دورتموندت شدم...!
مگر انسان از دیدن یک فوتبال ناب دیگر چه میخواهد؟چه توقعی دارید؟مربی پر شور؟بازیکنان متعصب؟بازی پرگل؟کسب جام؟پیروزی در بازیهای بزرگ و و و...
گذشت و گذشت...بازیکن پروراندی و شهد فوتبال برایمان چشاندی...تو مثل هیچکس نبودی،ادعا نداشتی ولی بینی مدعیان را به خاک مالیدی....تیم محبوبم را تحقیر کردی ولی بی ادبی نکردی،عاشق تر شدم و ذره ای از علاقه ام به تو کم نشد.چقدر سلایقمان به هم نزدیک بود؟!آرسنال را کلاسیک خواندی و خودت را هوی متال...تنیس را به تیکی تاکا ترجیح دادی...گویا از دل عاشقانت آگاه بودی...! دردا که دیو پول پرستی گریبانگیر جوانانت شد...باختی ولی پژمرده نشدی...سرت بالا بود و قامت بلندت صاف،به اندازه ی کافی میتوانستی بهانه تراشی کنی ولی هرگز اینکار را نکردی.
مدتی پیش برایم سؤال بود که واقعا عاشق تو هستم یا دوستدار تیمت؟با خود میگفتم اگر تو از دورتموند بروی باز هم زنبورها برایم جذاب میماند؟دیشب پاسخم را گرفتم...با تمام احترام به دورتموند...نه!!بی تو گویا قلب دورتموند از تنش جدا میشود...دورتموند بی نگاهت،بی لبخند تلخت،بی شر و شورت،چیزی کم خواهد داشت...انسان بی قلب باز هم تبدیل به ماشین میشود...!
هر تصمیمی بگیری و هرکجا بروی باید مرا هم با خود ببری و میدانم که میبری...میدانم...خیانت در فلسفه ات جایی ندارد...
من در این گوشه ترین نقطه ی دیوار زرد وستفالن ایستاده ام...جایم اینجا نیست...با متعصب های دورتموندی وداع میکنم تا دست در دست تو ماجرایی دیگر از سر گیریم...
تو یک آلمانی هستی،با مغزی ایتالیایی و قلبی اسپانیایی...
تو یورگن کلوپ هستی!


