مردی با موهای مشکی براق ... نگاهی از بالای عینک آفتابی اش به زمین نیمه خیس امارات لندن انداخته و به بغل دستی اش می گوید: نگفتی کی بازی شروع می شه ... ؟! و او هم در جواب می گوید چیزی نمانده ...
روی نیمکت چلسی چه کسی نشسته ... آقای پالتویی خوش تیپ که حالا با موهای جوگندمی اش شبیه جرج کلونی هم شده ... دستی به جیب های پالتو زده و از آن یک دفترچه بیرون می آورد ... با اینکه از همه بازیکنها زودتر به کنار زمین آمده اما بی تاب بازی نیست ... آرامش خاصی در چهره اش دارد ... ابعاد زمین را بررسی می کند و حجم تماشاگران را نگاهی می اندازد ... شاید در رختکن نکاتی مانده باشد تا بازیکنان چلسی در این جو وحشت ناک باید آنها را بدانند ... امارات سرخ است ... و پرچم هایی با سمبل توپ خانه های جنگی دوره پادشاهی ... یک پیرمرد کنار یک دختر جوان ... هر دو یک شالگردان با یک رنگ را بالا گرفتند و هردو یک شعار را می خوانند ... زنده باد آرسنال ...
سانچز در میان سالن، همین که از رختکن بیرون می اید نگاهش به فابی گره خورده ... پیش می رود - دستی داده اما این واقعا خیلی رسمی بود ... سسک سری بالا انداخته و آغوشش را برای سانچز باز می کند ... البته حالا از آن دوران بارسلونا واقعا فاصله گرفته اند اما چیزی که آنها را هنوز شریک این زندگی کرده ... مستطیل سبز رنگ آن بیرون است ... بوی همون عطر رو میدی؟! فابی لباسش را بو می کند ... آره، عوضش نکردم ... هیچ چیز میان آنها تغییر نکرده ... آن بیرون پیرمرد و زن جوان هم شاید شالگردنهایی به رنگ آبی دستشان باشد و شعار زنده باد چلسی سر بدهند ... مهم نیست چه رنگی دارند ... میان آنها مرزی نیست ... همه انها آمده اند تا از یک هیجان بی حد و مرز لذت ببرند ... نور افکن ها روشن می شود ... باران دوباره شروع به باریدن کرده ... مردی با موهای مشکی براق ... نگاهی از بالای عینک آفتابی اش به زمین نیمه خیس امارات لندن انداخته و به بغل دستی اش می گوید: نگفتی کی بازی شروع می شه ... ؟! و او هم در جواب می گوید چیزی نمانده تیتو ... !