حرم نفس نفس زدن های پیاپیش روی گردن مادر می نشست - ترس جدایی از آغوش او، کودک را فرا گرفته بود .... مادر که سرطان داشت پسر کوچکش را به هماسیه داد و نگاهی به کودک نکرد ... رفت تا مادر کس دیگری شود ... لئونارد تا زمانی که خوب قد کشید در این خیال که مادرش او را رها کرده تا فرزند دیگری را مادری کند، دل تنگش را آرام می کرد ... اما ماریا این جرم را به گردن گرفته بود تا چوبه دارش پایه گهواره لئونارد باشد ... حالا که خوب قد کشیده، دیگر نمی گوید تو را به خدا اگه میشه نرو ... حالا همه چیز را میداند ... فقط اما به جز یک نکته:
آرامگاه مادرم کجاست؟!
.
زمانی که فرانکی چلسی را ترک کرد، به ما نگاهی نی انداخت ... من میخواهم به سیتی برم! به شما هم گل میزنم، آنقدر آدم بدی خواهم شد که نگو ... حالا که خوب فکر میکنم تنها با همین بهانه می توانست بریج را ترک کند و ما نگوییم تو را به خدا اگه میشه نرو ... فقط با این ترفند توان فریب ما را داشت ... ما را سپرد دست خیالاتمان و با چوبه صندلی های بریج خودش را دار زد و رفت ... حالا همه چیز را میدانم! او رفت تا به ما کمک کرده باشد - از خودش یک چهره بد ساخت، مجسمه نمی خواست، خداحافظی با بغض را دوست نداشت - رفت تا ما گول رفتنش را بخوریم ... با اینکه همه چیز را میدانم اما همیشه آخرین فریم مبهم است؟
بهانه جان تری چه خواهد بود؟!