نمی خواستم این عکس زیبا را فدای یک دست نوشته بد، در این شب خسته کننده کنم - اما آنقدر محسورش شدم که توان محافظه کاری را ازم ستانده ...
این چهره را احتمالا می شناسید - خوزه مورینیو ـست ... مانند همیشه دستانش را در جیب شلوار پارچی اتو خورده اش کرده - جوری که بارانی کتانش از کنار دستها روی پارچه نخی شلوار سر میخورد، گاهی هم بارانی را کنار گذاشته و با همان پیراهن آبی روی نیمکت می نشیند - شاید آستین های پیراهن را هم تا بزند - شبیه زمانی که اولین بار به بریج آمد ... یک شال گردن دکوری هم که دور گردنش است - بالاخره اینجا میلان مهد مد دنیاست ... از تیپ و قیافش میگذرم (که اتفاقا جای بحث هم دارد) آن ته ریش و لبخند و موهای پریشان حرف های زیادی برای گفتن داشت - ولی حالا مجال این بیهوده گویی ها نیست ... من میخواهم از یک آرامش پنهان سخن بگوییم:
سال 2010 است، چمپیونز لیگ و مرحله نیمه نهایی، سالن ورودی ورزشگاه جوزپه مه آتزا، بازی رفت برابر بارسلونا - این تیم سال قبل قهرمان UCL شده، و حالا می خواهد اولین تیمی شود که از عنوان قهرمانی اش دفاع می کند - گواردیولا در اوج غرور است، امسال آنها لیگ را هم گرفته اند، مسی سروری می کند و همه تیم آماده یک برد ساده برابر با تیم نیمه جان - پس مانده از کالچیوپولی ـست - خروجی یک لیگ خواب اور و ملال انگیز که جایگاه شان اینجا نیست ... اینتر اصلا قرار نبود با بارسلونای قدرتمند بازی کند ... باید بارسا به آنها درس بزرگی بدهد:
از تیپ و قیافش میگذرم (که اتفاقا جای بحث هم دارد) آن ته ریش و لبخند و موهای پریشان حرف های زیادی برای گفتن داشت - ولی حالا مجال این بیهوده گویی ها نیست ... من میخواهم از یک آرامش پنهان سخن بگوییم:
آرامشی که ان شب زیر هوای نم ناک شهر بارسا را آتش زد ...