عاشق سینه چاک- هوادار متعصب 1) « او نیز همراه هزاران هوادار دیگر در این یقین شریک است که ما بهترین ایم. این که همه ی داوران متقلب اند و این که همه ی رقبا حقه بازند. عاشق سینه چاک به ندرت می گوید : " باشگاه من امروز بازی می کند." او اغلب می گوید : " ما امروز بازی داریم." او خود می داند که خودِ او بازیکن شماره ی 12 تیم است. هم او که وقتی توپ به خواب رفته است با شور و حالی که به پا می کند، آن را به گردش در می آورد. درست همان گونه که یازده بازیکن دیگر تیم می دانند بازی کردن بدون عاشق سینه چاک تیم شبیه رقصیدن بدون موسیقی است.» 2) حماسه ی صدهزارنفری سرخپوشان در حال تبدیل به یکی از تراژیک ترین بازی های تاریخ باشگاه است. تیم افشین قطبی تنها به یک گل نیاز دارد تا به بهشت برین قدم بگذارد. اما هرچه بازی رو به جلوتر می رود این گل لعنتی دورتر و دورتر می شود. طبقه ی بالای استادیوم همه کیپ هم نشسته ایم از 8 صبح جلوی آفتاب داغ و بی رحم پایان اردیبهشت تهران. وقتی اسکوربورد استادیوم از دقیقه 90 می گذرد رفیق بغل دستی که به مدت یک روز نزدیک ترین و صمیمی ترین آدم زندگی هم شده بودیم، ناامید از تاثیر دعا و تحلیل و فحش پا می شود و عزم رفتن می کند و روحیه دادن های ظاهری من – که خود نیز بدان ها باور ندارم- دیگر نمی تواند مانع رفتنش شود. او رفته است و من ناامید و تنها، دقایق تلف شده را نظاره می کنم. ضربه ی آزادی که به دیوار دفاعی می خورد، بازگشت توپ، ضربه ی کریم و ضربه ی سری که بعدا می فهمیم سپهر حیدری زده است. دروازه های بهشت باز می شود و ناگهان صدها هزار آدم فریادزنان خوشبختی را چنگ می زنند. آیا براستی تا بحال همچین اتفاقی در تاریخ روی داده است؟ فریاد، شادی، عربده، کری خوانی برای هواداران میهمان -که کمی آنسوتر چون مرده ای در سردخانه فریز شده اند- و ناگهان کسی سخت در آغوشم می گیرد: همان رفیقی که از صبح تاکنون همه کسم بوده است. این غریبه ی رفیق، این هم باشگاهی، این رفیق را با همه ی وجود در آغوش می فشارم همزمان با گریه و شادی و هم نوایی با کریم: پرسپولیس قهرمان شده، خدا می دونه که حقشه...