بهترین اتفاق دهه اول قرن بیست و یکم برای فوتبال، ظهور گواردیولا بود. ظهور گواردیولا انقلابی بود بر علیه دوران کسالتبار مورینیوها و بنیتزها و درخشش فوتبال انگلیس. ظهورش طغیانی بود بر علیه آنانی که هنوز هم هستند و فوتبال را فقط در گل نخوردن و بردن میبینند و نه در زیبایی. او بود که پایانی آفرید برای دوران سیاهی که با مورینیو به اوج رسیده بود. گواردیولا مهر پایانی بود بر دوران رانندگانی که با حضور در فوتبال، لطمات جبرانناپذیری بهجای گذاشتند. دفاع کردن از هر تیمی برمیآید، از السالوادور 1982 تا ایتالیا و چلسی و اینترمیلان؛ نبوغ در حمله کردن و باز کردن دریچههای جدید است.
اما ای کاش گواردیولا بعد از همان 4 سال از فوتبال خداحافظی کرده بود تا با افت سبک و تنوعش، اتوبوس و دفاع منزجرکننده، خود را فوتبال زیبا و پویا نخوانند و سبکی که بیشتر به فکر و تمرکز نیاز دارد را خوابآور. دوستی که در همین سایت هم حاضر است و دستی بر فوتبال دارد، میگوید: «دادن 4 پاس سخت است، چه برسد به دادن 20 پاس». نه سبک گواردیولا کسلکننده نیست ولی او هنوز هم نتوانسته آنچه در ذهنش دارد، را به زمین منتقل کند یا شاید مهرههای این کار را ندارد.
لازم است که طرفدار فوتبال از هر صنف و منش و فکری، برای آنچه گواردیولا برای فوتبال به ارمغان آورد، کلاه از سر بردارد. گواردیولا همان انقلاب ایدهآلیستی بود بر علیه حکومتهای الیگارشی و تکراری.