اگر فیلم وندرس را دیده باشید، درباره افسانه ای است که با حقیقت اجین می شود، دو فرشته که از ازل تا ابد محکوم به نوشتن اعمال انسانها شدند، در خیابان های برلین پرسه زنان افکار مردم را می خواندند ... تا اینکه یکی از آنها عاشق شده و خیال برش میدارد تا در جسم آدمی درآید ... خدا که او را در قامت فرشته ها نیک میپسندید برای پاداش آرزویش را برآورده کرد، فرشته انسان شده بود، جسم داشت، و عشقی ابدی ازلی ... او هیچ وقت بانوی خویش را ترک نگفت ...
زمانی که آلسی آقای گل سری بی شد ... ترکیب یوونتوس جالب بود، با اینکه در بحران اقتصادی و لبه تیز کسر امتیاز پیش میرفتند، یووه سری بی را همراه ترزگه، کامورانزی، ندود، بوفون و دلپیرو شروع کرد ... نمیدانم، شاید دقیقا از همان روزها بود که هواداران یووه جای اینکه کمتر از قبل شوند، روز به روز به سیاهه شان اضافه میشد ... سری بی، مانند مرگ بود، مرگ دو سه ساله فوتبال ... اما مرگی رویاپردازانه حالا برای یک آغاز دوباره ... پنج فرشته ی ما ماندند، آرزوهایشان را دفن کرده و خدا را ستایش کردند ... پاداش نمی خواستند، ارزش پاهای انها را فقط خدا می دانست ... چمن های دل آلپی برای ورود این پنج مرد بزرگ سر خم می کرد، شبیه پارچه ای که آویزان از ضلع جنوبی ورزشگاه به خیالش فقط سایه بان آفتاب آنهاست ... هوای تورین ابری تر از همیشه مانند آسمان "بهشت بر فراز برلین" بود ... در فیلم وندرس یکی از فرشته ها عاشق دختری از جنس انسان شد، از خدا خواست تا به او جان انسانی داده و به نکاه دخترک درآید ... خدا پاداش تمام زحمات فرشته را با برآورده کردن این ارزو داد ... اما فرشته های تورینی آرزویی نداشتند، آنها در بالین عشقشان خوابیده بودند، بانوی آنها جوان بود، زیبا و اغواگر ... آرامیده در خیالات، چونان اصحاب کهف، تاریخ را رقم زدند، آنها ارزویی نداشتند اما برای خدا فرقی نداشت، پاداش شان شد برلین و فرزندی به نام جام طلایی قهرمانی جهان ... از آن اتفاق سالها می گذرد ... از آن پنج افسانه فقط یک دلربای ایتالیایی مانده ....
خیابان های برلین انگار دوباره دلشان برای رژه گلادیاتورها تنگ شده ... شاید مجسمه های تاریخی میدان آلکساندرپلاتز ثانیه شماری میکنند تا دوباره با مردان آتزوری سلفی بی اندازند ... اینجا در برلین بهشت دوباره بر فراز شهر جولان میدهد ... دلپیرو کجاست؟! سوال ساعت میدان شوپینگ مال از ساختمان آلکساندرهوس این بود (دلپیرو کجاست؟!) کاروان یووه اینجاست، اما خبری از دلپیرو، ندود، کامورانزی یا ترزگه دیگر نیست ... کم کم جام قهرمانی چشمانش نم ناک شد، بهشت از برلین رخت بست و رفت ... آنها پنج افسانه را باهم می خواستند ... برای لحظه ای همه شهر به فکر فرو رفت شاید واقعا آنها هیچ وقت بانوی خویش را ترک نگفتند ... آنها نکاه شان را باطل کردند تا بانوی جوان به آرزو های بزرگش برسد ... حالا میدانم پاداش آن سالهای سری بی قهرمانی در جهان نبود ... شاید حتی جام قهرمانی اروپا هم ارزش بوسیدن دستان آلسی را نداشت ...
پاداش آنها همان سالهای تنهایی با همسر زیبای شان شد ...