گریه های صورتی آنفیلد مو قرمز رفت.با یک دنیا خاطره از دبیرستان کاتولیک کاردینال تا استانبول.از اشک های یخ زده در خانه شیشه ای پالاس تا بوسه زهرآهگین آخر.لیوربردی بود که پرکشید بدون حرص دانه و حسرت آشیانه.وداع آخری که اشک آور بود و دردناک.اسپری فلفلی که در شهر پیچید.بریتانیایی که در خلوت چشمانش تر شد به یاد تمام زخم های که خورده .به یاد رقیب دوست داشتنی و بی نهایت وفادار خاطره بازی کرد.مو قرمز فیلمی که هیچ وقت ساخته نشد.. صدا.دوربین.حرکت...کات مثل بارش برف در اواسط تابستان بعید بود.آن زمان اپراهای لندن شلوغ تر از همیشه بودند.رقاص های باله فراوان اما یکی بهتر از همه می رقصید.پسری از مخروبه های رمفورد با چهره ای معمولی واز جنس آدم های که در خیابان می بینیم.اوایل نامه هواداران را نمی خواند.بعد که صندوق پستی را باز کرد شب ها نخوابید.چشمان پف کرده اش حاصل نامه های دختر بچه های کوچک بود.نامه های از دوزخ که خط لاتین را کج و معوج نوشته بودند.دخترک جمعا چند کلمه نوشته بود:لطفا نرو فرانکی.. پنجره ای به نیوکمپ تخت اش کنار پنجره بود.تمام شب به آن استادیوم روشن خیره بود.روح پسر در استادیوم وجسم اش پشت پنجره مشبک خوابگاه لاماسیا.شب های که با نگاه کرده عکس کرایوف صبح شد.دعاهای سر میز شام آشنا بودند.دعاهای که یک پسر بچه می کند.آرزوهای 100 متری.بلاخره فرشته خداوند آمد و آرزویش را برآورده کرد.نیو کمپ را دید حتی مدتی به او خدا هم گفتند.خدا شدن آسان بود اما خدا ماندن غیر ممکن.حکایت پسرک پشت پنجره حالا در پس زمینه نیوکمپ دفن شده.یکی گفت:کسی در گوشه زمین خودش را گرم می کند چهره اش شبیه اسطوره هاست.اسمش چه بود؟!...