در نسل های گذشته فوتبال، همیشه مرزی میان واقع گرایی صرف در مقابل نمایش ایده آل ها وجود داشته است. برزیل تله سانتانا نماد کامل تیمیست که موفقیت را به پای ایده آل ها قربانی کرد و هیچگاه اصول فوتبالی خود را کنار نگذاشت. همین امر موجب این شد که تنها تیم ناموفق "دوست داشتنی" در تاریخ سلسلائو باشند. تیمی که جز برای زیبایی فوتبال بازی نکرد. شاید این مسئله تا اواسط دهه گذشته هم نمود پیدا می کرد، اما درخشش پورتو در سال های 2003 و 2004 که محوریتش را نه فردی درون زمین که یک مربی جوان بر روی نیمکت به عهده داشت شاید بتوان به نوعی استارت تلاقی و همگونی تفکر ایده آل گرا و وواقعیت گرا در فوتبال دانست.
آقای برنده، آقای خاص...
پس از 3 گانه کوچک در سال 2003 و قهرمانی رویایی پورتو در اروپا در 2004 به نوعی چشم دنیا به روی دستیار همیشگی سر بابی رابسون باز شد. هدف مرور بیوگرافی مورینیو نیست. مسئله ای که اهمیت می یابد کسب موفقیت با پورتو است. نمیخواهیم بر روی اینکه پورتوتیم کم مهره ای بود یا نه مانور دهیم. موضوع مورد بحث تفکریست که بعد از قهرمانی پورتو در مورد مورینیو شکل گرفت.
فصل 2003.04 در حالی که مربع پیش فرض قهرمانی را رئال مادرید، میلان، یوونتوس و منچستر یونایتد تشکیل می دادند استارت خورد. لاکرونیای اسپانیا با رفت و برگشت کردن یوونتوس و بازشگت قهرمانانه در مقابل میلان طومار تیم های ایتالیایی را در هم پیچید. رئال مادرید اسیر موناکو و مورینتس شد و در نهایت منچستر یونایتد در مقابل پورتو زمین خورد هرچند شاید تصمیمات داور بی تاثیر نبود مسائل داوری جای خود را دارد و نیازی نیست که در این نوشته به آن بپردازیم.
پس از این قهرمانی، مورینیو به نوعی تبدیل به نامزد شماره یک شخصیت منفی در اروپا شد. در حالی که مخاطب فوتبالی انتظار قهرمانی از غول های اروپا را داشت، این پورتو بود که در نهایت جام را بالای سر برد. وقتی به نام تیم های ناکام نگاه می کنیم و صد البته حذف شدن اغلب تراژدیک و غیر قابل باور آن ها، طبیعیست که نوعی برخورد در مقابل قهرمانی پورتو و شخصیت اول این قهرمانی به وجود آید. کافیست میزان تحسین هایی که در آن مقطع از پورتو و مورینیو شد را با جبهه گیری هایی که در آینده مقابل این تیم و صد البته خود مورینیو شکل گرفت مقایسه کنیم. تیم پرتغالی در حالی قهرمانی را جشن گرفت که رویای مخاطب فوتبال را خراب کرده بود. حذف میلان، رئال مادرید و منچستر یونایتد هر 3 به خاطر اتفاقات کوچک فوتبالی بود . هواداران هر 3 تیم خود را شایسته قهرمانی می دیدند و به نوعی پورتو در مقامی قرار گرفته بود که در آن جمع نه دعوت شده بود و نه جایی برایش تدارک شده بود. طبیعی بود که به نوعی مورینیو غاصب و قهرمان ناحق اروپا لقب گیرد.
پیوستن به چلسی هم به نوعی در راستای همان مسئله بالا بود. تفکرمخاطب به چلسی که نیم قرن از قهرمانی به دور بود اجازه نمی داد که قهرمان شود. وقتی که مورینیو با چلسی هم برنده لقب گرفت یک مسئله روشن شد. مورینیو شیطان مستطیل سبز است. کسی که تفکرات، قواعد و چارچوب ها را به هم می ریزد و این چیزی نیست که مخاطب فوتبال بخواهد یا انتظار آن را داشته باشد. در حقیقت برنده بودن در جاهایی که گویی اجازه قهرمانی صادر نشده بود تفکر منفی را در مورد او ساخت و تبدیل به نقش منفی شماره یک دنیای فوتبال شد.
فوتبال و ضد فوتبال. تعریف ما چیست؟
بیایید حرکات مورینیو در کنفرانس های مطبوعاتی و زمین فوتبال و جملات نیش دارش را بیخیال شویم. قبلا امثال برایان کلاف، باب پیسلی و خیلی های دیگر جملاتی به همین روراستی داشتند و امروزه جز تحسین و پیشوند "سنگین" قبل از جملاتشان نصیبشان نمی شود. حرکات مورینیو در کنار زمین هم تنها تعبیری برای رسانه هاست. رسانه ای که خوشحالی او پس از زدن گل سوم رئال مادرید به والنسیا را تبدیل به سوژه ای برای زیر سوال بردنش می کند. همان رسانه ای که خوشحالی پپ گواردیولا بعد از گل اینیستا به چلسی را کودکانه، غرور آفرین و الگو ترسیم کرده بود!
بیایید نگاهی به فوتبال مورینیو بیاندازیم. فوتبال مورینیو عموما فوتبالی منفعل است. تیم تحت هدایت او اصراری بر حفظ توپ ندارد. منتظر می ماند حریفش اشتباه کند و آرام آرام او را به دام می اندازد. در مقابل حریفانی که قدرت اصلی آن ها در یک سوم هجومی و البته استفاده از عمق است مورینیو محتاط تر عمل می کند. تیم را به عقب می برد، خط دفاعی را رو ی خط محوطه جریمه قرار می دهد. دو هافبک با فاصله میانگین 3 متر با خط دفاع را در مقابل آن ها و با 3 نفر جلوی خط هافبک بر تیم حریف فشار می آورد. تک مهاجم تیم هم با فشار بر روی خط دفاع حریف اجازه بازیسازی را از آن ها می گیرد. به تعبیر دیگر و شاید آشنا تر، مورینیو اتوبوس پارک می کند! مسئله این است. چرا باید به این شیوه لقب ضد فوتبال داد؟اصولا تعریف ما از فوتبال چیست که ضد فوتبال را به پیشانی مورینیو می چسبانیم؟ تیم مورینیو سعی می کند نقطه قوت حریف را خنثی کند. با پرس شدید فضای میان خطی اجازه بروز خلاقیت را از حریف سلب کند و با مجبور کردن تیم حریف به یک کار تکراری و خسته کننده، منتظر بماند و ضربه خود را فرود بیاورد. مسئله این است چرا باید تقصیر را به گردن مورینیو انداخت. نبرد رئال مادرید مقابل منچستر یونایتد، دورتموند و قبل تر از آن، چلسی در مصاف با بارسلونای فرانک رایکارد همواره زیبا و مهیج بوده است. مورینیو از شیوه بازی خود دست بر نداشت، اما هیچکدام از این نبردها خسته کننده به نظر نمی رسیدند!
ایده آل را چه کسی مشخص می کند؟
هوادار! هیچکس جز هوادار مشخص نمی کند که ایده آل چیست و مشخصا با قاطعیت می توان گفت ایده آل در فوتبال روز دنیا جز با کسب موفقیت تعریف نمی شود. تیمی که توانایی گذر از یک خط دفاع منسجم ندارد نمی تواند انگشت اتهام را به سوی حریف بگیرد که چرا راه معمول ما را برای رسیدن به موفقیت بسته اید. نمی توانید حریف را متهم کنید که چرا با دفاع اجازه نمی دهید ما برنامه های هجومی خود را پیاده کنیم! هنگامی که تیم حریف در کار با توپ و چرخاندن آن ماهر تر است، آیا عاقلانه است با جلو کشیدن و ایجاد فضا برای تیم حریف شکست را از قبل پذیرفته باشیم؟
اگر شما مخالف ارائه شیوه ای هستید می توانید آن را بیان کنید، ولی اجازه زیر سوال بردن آن را ندارید. تنها هواداران یک تیم می توانند در مورد شیوه ای که تیمشان به موفقیت می رسد نظر دهند. آیا مخالف آن هستند یا موافق؟ مورینیو در رئال مادرید موفق نبود زیرا شیوه او مورد پسند اکثریت هواداران رئال مادرید نبود. مورینیو در چلسی موفق است زیرا اکثریت هواداران چلسی با او و شیوه او هیچگونه مشکلی ندارند. و واقعیت هم همین است. یک تیم برای شاد کردن هوادارش فوتبال بازی می کند. فقط هوادار است که می تواند در مورد شیوه ارائه فوتبال تیمش نظر مثبت یا منفی دهد، آن را تحسین کند یا زیر سوال ببرد. اگر شما هوادار تیمی که مورینیو هدایت آن را بر عهده دارد نیستید نهایت ابراز عقیده ای که بر دوش شما است این است که "من این شیوه را دوست ندارم."
مطمئنا مجبور کردن یک تیم برای کنار گذاشتن یک شیوه به این بهانه که شما نمی توانید بر او غلبه کنید تعریفی بسیار نزدیک تر به "ضد فوتبال" دارد.
فلسفه ها را دور بریزید!
چلسی روزگاری با 11 بازیکن خارجی، قهرمان جام در جام اروپا شد و رئال مادرید ردوندو و میاتوویچ را در سوپرکاپ اروپا شکست داد. آن هم نه با اتوبوس بلکه با ارائه فوتبالی تهاجمی. روزگاری چلسی آنقدر با دفاع بیگانه بود که نتوانست از پس بارسای افول کرده در سال 2000 بر بیاید و با 5 گل برتری 3.1 در بازی رفت را به باد داد. مورینیو به شیوه دفاع کردن در باشگاه تعریف جدیدی بخشید و موفقیت های آتی چلسی را بنا کرد. این داستان فقط برای چلسی گفته نشده است. رئال مادرید به وقت خودش با کاپلو شیوه ای دفاعی را اتخاذ کرده بود که جز دو رسانه آس و مارکا اکثر هواداران را راضی کرده بود. حتی بارسلونایی که به نام فلسفه کرایف و فوتبال غالب معروف شده است با حضور انریکه نشان داد که چندان پایبند اصول کرایف و پایه های توتال فوتبال یا آن چه به آن تیکی تاکا می گویند نیست و با این وجود در شرف کسب 3 گانه ای است که بیس آن بر فوتبال منفعل و کاملا مخالف سیستمی است که از 1988 چه در بارسلونا و چه در تیم های پایه آموزش دیده شده است. اما 90 درصد هواداران بارسا مشتاقانه با شیوه ای که انریکه پیاده می کند موافق هستند. هرچند متعصبانی به فلسفه نهادینه شده یوهان کرایف در بارسلونا هنوز نتوانسته اند خود را با انریکه وفق دهند.
در فوتبال روز اروپا ایده آل با کسب موفقیت تعریف می شود. تنها باشگاه مطرحی که به پای فلسفه تعریف شده اش مانده و تمام ورودی باشگاه موظف به همگام سازی خود با ساختار باشگاه هستند آژاکس آمستردام است که عملا با تبدیل شدن به یک باشگاه درجه 2 به پای لرزش نشسته است. شاید ارائه فوتبال آلمانی هنوز جایگاهی ویژه در بوندس لیگا داشته باشد اما باید توجه کرد که این شیوه فوتبال در آلمان بیشتر از اینکه یک سبک باشد یک جریان است که استارت آن از دهه 50 زده شده است. حتی توتال فوتبال هلندی با اصول خشک خود نیز در این جریان فوتبال آلمانی حل شد.
مورینیو با چلسی، اینتر و پورتو حمایت و دلگرمی هواداران را با کسب موفقیت به دست آورده است. شیوه او در رئال مادرید با واکنش هواداران مواجه شد پس نمی توان گفت که در همه جا هدف وسیله را توجیه می کند. باید این حق را به هوادار هر تیمی داد که خودش شیوه ارائه فوتبال تیمش را انتخاب کند. میلان با آریگو ساکی با یک فوتبال هجومی اروپا را زیر سلطه خود فرو برده بود اما در لیگ موفقیتی شایسته نام میلان ساکی پیدا نکرد. اینتر و ناپولی قهرمان لیگ لقب گرفتند و هوادران این دو تیم از فوتبال با محوریت دفاع تیم هایشان لذت می بردند. ساکی اما هیچگاه زبان به شکایت باز نکرد. بلکه با این جمله تحسینشان کرد؛
"دفاع کردن یک فرهنگ است."