*سكانس اول :
مكان : تهران ، خياباني جنب يك مجتمع مسكوني
زمان : ساعت ١٢ ظهر جمعه يك روز گرم در كوران برگزاري جام جهاني ١٩٨٦
حاضرين : ٧،٨ تا بچه دبستاني بين ٨ تا ١١ سال خسته از٤-٥ ساعت فوتبال گل كوچيك با توپ پلاستيكي ، رديف نشسته تو سايه ، روي جدول لبه جوي آب كنار خيابان و در حال خوردن بستني يخي و صحبتهاي كارشناسي فوتبال(؟)
بهنام: عجب بازي بود ، كاركا يه گل مدرسه اي ميزنه!حالا ادر ...
مجتبي: برو بابا توام يارو يه چيزي گفت تو هم ياد گرفتي ، خوب بازي ميكرد كه نميباخت!
علي: همه رو ول كن فقط مارادونا، همه رو دريبل ميزنه.
بهنام رو به من : امير چرا تو حرف نميزني ؟ طرفدار كدوم تيمي؟
من: آلمان
همه با هم : اه اه آلمانم شد تيم ؟
مجتبي : اسم دوتا بازيكنشونم بلد نيست!
من : با ذوق و شوق تمام در حاليكه از حالت نشسته به حالت ايستاده تغيير وضعيت دادم: هارولد شوماخر ، رومنينگه،...
بقيه همه با هم و وسط صحبت من : بشين بابا !
من : !!!!
***
*سكانس دوم:
مكان : تهران ، خيابان وليعصر يكي از لوازم ورزشي فروشيهاي معتبر!
زمان : يك روز گرم تابستان كمي بعد از قهرماني آلمان در جام جهاني ٩٠ ايتاليا
حاضرين : من ، پدرم ، فروشنده مغازه ، دوست فروشنده مغازه!
پدرم : آقا سلام خسته نباشيد ، يه پيرهن ورزشي ميخواستيم واسه اين بچه.
فروشنده : داريم آقا ، باشگاهي ، ملي ، داخلي ، خارجي؟
من : (با ذوق و شوق ) پيرهن تيم ملي آلمان ميخوام.
مغازه دار و دوستش ( هر دو با تعجب در حد تيم ملي):آلمان ؟ ول كن بابا برزيل ، ايتاليا ، آرژانتين ، آلمان چيه !( ظاهراً توجيهي به خاطر نداشتن پيرهن آلمان)
پدرم : نه آقا اين آلمان ميخواد.
مغازه دار (در حاليكه من و پدرم در حال خروج از مغازه هستيم): آقا داريد ميريد اون پيرهن آرژانتين و ببينيد ، مارادونا ست ها!
من: !!!
***
*سكانس سوم:
مكان : سالن تلويزيون دانشگاه ، كه آرام آرام در حال پر شدن تا حد انفجاره!
زمان : حدوداي ١٠:٤٥ دقيقه شب بازي فينال ليگ قهرمانان بين بايرن و منچستر
من و دوستم" يزدان "كه سمت راستم نشسته و البته امشب بيطرفه چون طرفدار فوتبال ايتالياست در حال پرس شدن تو رديف سوم هستيم ، كنار من سمت چپ حسين نشسته ،منچستري دو اتيشه، رديف عقب دشمنان فوتبال آلمان!
وولوم تلويزيون روي ١٠٠ .
يكي از پشتي ها: اه اه اينقدر از اين آلمانا بدم مياد!
من :(جهت بالا رفتن اطلاعات)خطاب به پشتي : چرا؟
حسين : چرا نداره بابا .... ن به فوتبال با اين فوتبال ماشيني شون!
من: بابا بيچاره ها قشنگ بازي ميكنن كه تا فينال اومدن بالا!
يكي ديگه از پشت سريا: من نميدونم كسي هم هست كه از اين بايرنيا خوشش بياد؟
حسين : ( در حال اشاره به من انگار كه سوسكي يا ويروس خطرناكي رو نشون داده باشه) ايناها اين كشته مرده بايرنه!
تمام عقبي ها : ( در حال تعجب در حد المپيك) راست ميگه ؟، بابا داداش بيخيال!
بعد از اتمام بازي حسين خطاب به من ( كه فكر كنم بدونين چه قدر داغونم!) : بيا اينم بايرنتون!
من : بابا همه بازي كه بايرن سر بود ، اين اتفاق صد سال يه بارم نميوفته.
حسين : ببين تا آلمان و بايرن اين فوتبال ماشيني رو.....
من :!!!
***
*سكانس چهارم:
زمان : سالها بعد
مكان : ورزشگاه آزادي
حاضرين : فقط خودم در حال رفتن به ورزشگاه براي ديدن بازي ايران و آلمان و شايد ديدن اليور كان افسانه اي، واي يعني ميشد.
نه نشد هر كاري كردم نشد برم داخل هيچكدوم از بازيكناي آلمانم نديدم اما.. هواداراي پرشور و بيشمار فوتبال آلمان و ديدم براي اولين بار احساس تنهايي نميكردم همه مشتاق فوتبال آلمان بودند كه راستشو بخواين از ديدن بازي برام جالب تر بود.
***
*سكانس آخر :
زمان : هر شب
مكان : روبروي كامپيوترم
حاضرين : من و تمام بچه هاي گل سايت طرفداري كه هر شب از مصاحبتشون لذت ميبرم ، راستش و بخواين ديگه برام مهم نيست كي طرفدار كدوم تيمه ، چون حالا طرفداراي تيمهاي ديگه رو هم دوست دارم .