هنوز زوده ... خورشید از خدا طلب داشت تا هرچه زودتر به منچستر رفته و آنجا را روشن کند اما خدا زیر بار نمی رفت ... از لندن که عبور کردند، ثانیه ها برای خورشید دیر میگذشت، دل تو دلش نبود و هیجانی به نظر میرسید ... ابرها به خدا گفتند ... چی شده؟! چرا خورشید انقدر خوشحاله؟! خدا گفت داریم به منچستر میرسیم، خورشید لحظه شماری میکند تا مجسمه بست، لاو و چارلتون را دوباره در آغوش بگیرد ... دوست دارد سردی سنگ مجسمه ها را گرم کرده و به آنها جلاء ببخشید ... ابر پوزخندی زد و گفت مگر امروز هوای منچستر بارانی نیست؟! خدا سری به نشانه تایید تکان داد اما نمی خواست دل خورشید را بشکند ... به منچستر که رسیدند ... ابرها همه جا را فرا گرفته بودند ... خورشید رو به خدا کرد و گفت: میدانم امروز ابری ـست اما خواهش میکنم لحظه ای ابرها کنار بروند تا اولدترافورد را تماشا کنم ... باران اما سخت میبارید و خیال رفتن نداشت ... میبارید، روی گونه های بست، روی شانه های چارلتون انگار مجسمه ها هم اشک میریختند ... ساعتی گذشت، ابر دستهای خود را باز کرد و خورشید لحظه ای چمن تئاتر رویاهایش را لمس کرد ... لحظه ای که رنگین کمان نزدیک آنها مینواخت، دمی که خدا از فرط شادی خورشید به وجد آمد ... جورج عرق های باران را از پیشانی پاک کرد و به آفتاب نگاه انداخت ... مانند لحظه ای در بهشت