چه غریبانه در انتظار خورشید نشستیم و دریغ...آنکه خورشید نبود فقط یک حلبی زنگ زده بود که به هیچکس و هیچ چیز جز خودش باور نداشت و گاهی آنقدر میتابید که پوست هامان تاول میزدند و چشم هامان کور میشدند و در میان فریاد تابش بی حدش هیچکس صدای فریاد درد مارا نمیشنید...آن حلبی زنگ زده نمیدانست که تابیدن برای ما مرگ بود...و اکنون فکر که میکنم میبینم چه بیهوده در انتظار خورشید تلف شدیم و مردیم...ولی حالا دیگر خیلی دیر شده است! خیلی خیلی...