شبیه به یک گرگ ... چگوارای کوچک ایتالیایی، بلد نبود گره بزند، آن زمان بند کفش هایش را مادر می بست ... می آمد ... جلوی پسرش خم میشد، سری پایین می کرد و بند کفش های آلسی را می بست، در آن لحظه احساس غرور داشت، سینه ها را جلو میداد و سرش را بالا می گرفت ... شبیه به ناپلئون بناپارت یا حتی چه گوارا، حواسش نبود، بند کفش هایش چگونه بسته میشد ... حواسش به مادر جوانش نبود ... به یووه رفت، درخشید، آنقدر که همه باشگاه های دنیا برایش سر و دست می شکاندن، پرز با کیف های چرمی پر از اسکناس پشت درب های تورین منتظر او بود، اما آلسی هرگز قلمرو خویش را ترک نکرد ... سالها بعد وقتی مادرش از دنیا رفت در برنابئو پشت ضربه آزاد رو به روی بهترین گلر دنیا ایستاد... بند کفش هایش باز شده بود ... نگاهی به آسمان انداخت، زبانش را بیرون اورد و در آن هوای سرد مادرید فریادی از اعماق وجود کشید، خدایا مادرم کجاست؟! گرگ تنهای داستان ما با بندهای نیمه باز ضربه را از کنار بهترین خط دفاعی به دروازه بهترین دروازه بان دنیا رساند، جلوی نگاه هزاران هزار مادریدستایی، پیش چشم پرز، زیر آسمان شهری که پادشاهش را شناخت ... بعد از خوشحالی وقتی در میان تشویق های ایستاده تعویض میشد، بند کفشان سفت به نظر میرسید ... حواسش نبود بند کفش هایش چگونه بسته شده ... حواسش به مادر جوانش نبود ...