خداوکیلی اینو خوندم فکر کردم مال دوم ابتداییم باشه :| چقدر نفهم بودم اون موقع :)) --- "اردویی که رفتم" بهار 87 روزی معلمان به همراه ناظم و مدیر مدرسه تصمیم گرفتند کلاس های اول را به یک اردوی 1 روزه ببرند من هم در این اردو شرکت کردم. قرار بود ما را به اراک ببرند تا از موزه ی چهار فصل و باغ وحش دیدن کنیم. بالاخره چهارشنبه فرا رسید و وقت رفتن ما از خمین به اراک شد. در ماشینی که ما سوار شدیم آقای خسروی آقای حسینی و آقای زاهدی بودند. در بین راه آقای خسروی دائما جای خود را عوض میکرد و با بچه ها شوخی میکرد ""وقت آن رسید که پیش من و حسنی (بغل دستی اون زمانم!) آمد. حسنی را چنگول میگرفت و میخواست مرا اذیت کند، حسنی را به سمت من فشار داد و من به شیشه ماشین چسبیدم :|"" به اولین میدان شهر اراک که رسیدیم شروع به ناهار خوردن کردیم. در آنجا کارکنان مدرسه خیلی اذیت شدند و بچه ها ثابت کردند که خمینی اند :|| (بچه های شهر ما معمولا خیلی شرًن!) البته این را من نمیگویم بچه های دیگر میگفتند! بعد از ناهار به سمت باغ وحش راه افتادیم به باغ وحش رفتیم. ابتدای باغ وحش گوسفندان را دیدم سپس به جاهای دیگر رفتیم (گوسفند؟؟؟؟؟؟؟؟) "خرسها از درد گرنگی پفک میخوردند. میمون ها از در و دیوار بالا میرفتند. شیر و پلنگ ها زیر درختان دراز کشیده بودند و داشتند میمردند" :| بعد از باغ وحش میخواستیم به موزه برویم اما تعطیل بود :| هرچند این اردو به یک روز هم نکشید ولی به من خیلی خوش گذشت ---- اصلا خجالت نمیکشم که این انشای مزخرف رو نوشتم ولی میتونم توصیه کنم این انشا هم که همون شخص نوشته ولی 7-8 سال بزرگتر شده هم بخونید :)) https://www.tarafdari.com/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86/%D9%85%D8%AA%D9%86/186702/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B3%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D8%B1