خانه های کهنه، پنجره های نیمه باز، طاق های کوتاه، خیابان ایریش لند، وقتی باران میگرفت بام ها اشک میریختند، روی فرش، روی میز، روی رادیوها ... گرابچی پیری که با اسبش کلنجار میرفت، میان خلوت خیابانهای لندن ... پرنده های بی خبر، بی هوا در حال پرواز عصرانه، میان گرگ و میش نیمه ابری سیراب از روز ... خنده های از ته دل مادربزرگ، بافتنی سفید روی دامنش، کودکی در بزرگی؛ قایق های کاغذی شناور در آب ... شیروانی نداریم ... وقتی هوا طوفانی ـست، خانه ما درون خودش گریه زاری میکند، بیرون نمیریزد، بیرون نمی آید ... ولع یک شام اساسی ... مادر از آشپزخانه با همان لهجه ایرلندی صدا میزند، بیایید شام آماده است ... پدرم از زیرزمین صدای ما را می شنود، قد کوتاه، نیمه تپل، موهای کم پشت، یک لبخند و چشمانی همیشه تر و خیس از عرق ... دستانش سیاه ـست ... آن پایین گیربکس و جعبه دنده خوراکش بود، و مزدی که زندگی را می چرخواند ... روسری مادرم دور گردنش حالا حوله لنگ شیشه ماشین مردم است ... 1940 میلادی، سیب زمینی های آب پز، از سرشان بخار بلند میشد ... ذره های کوچک آب داغ که سر بالا میرفتند، میرسیدند به خدا ... همانجا میان اتاق یک چتر بیشتر نداشتیم، اما بازیهای مقدماتی اروپاست ... انگلیس، ایرلند شمالی و یک تیم دیگر در گروه "بی" بودند ... چتر را روی رادیو میگرفتیم و بازی شروع میشد ... . پرچم بریتانیای بزرگ، یک به علاوه و یک ضربدر سفید درون خطوط شکسته قرمز و بک آبی ... سرود ملی انگلستان، لبخند ملکه، دست تکان دادنش ... و کلاغی که در آن نزدیکی مرا نگاه میکند ... صدای زوزه زمان، زیر شلاق کبود باد ... آفتاب رنگ پریده روی آسمان ومبلی ... بازهم پشت ابر، پشت باران ... به ما گفتند اینجا حق مردن هم نداریم ... در تاریخ کسی به مافوقش نگاه هم نکرده ... این نظم حرف اول و آخر را میزند ... گروه پیش آهنگی گارد سلطتنی و نظامی ... ساعتی ـست پیش رو را نگاه میکنم، 1966 افتتاحیه بازیهای جام جهانی برای اولین بار در کشور ... مرد کنار دستی ام را نمی شناسم، پنج سال است با او هم دوره ام، فاصله ما شاید تا به حال به سه متر هم نرسیده اما او را نمی شناسم ... او هم مرا نمی شناسد ... باران شروع به باریدن گرفته، مسرور از آغاز بزرگترین کارناوال تاریخ بریتانیا، نگاه میلیون ها میلیون لنز و چشمانی که سیاهی میرفت ... . مادربزرگ لباس سفید بلندی بافت ... پدر این بار چشمانش از گریه خیس شد، مادرم سیب زمینی درون تابه را برداشت ... و رادیویی که برای خانه خالی میخواند ... . مرگ یکی از گاردهای نظامی ایرلند، انگلیس 1966... ادوارد به حرف مافوقش عمل نکرد، او همانجا جان باخت، زیر بارش عصرانه لندن، اگرچه هیچ وقت مرد کنار دستش را نشناخت یا مثلا لحظه جان دادنش کسی به او نگاه نمیکرد ... اما درد ندیدن قهرمانی انگلیس در آن جام سخت ترین درد مرگ ادوارد بود ... .