...
از دوستانِ عراقیام پرسیدم: "این تندیسِ کوسه در وسطِ میدانِ سعد نشانهی چیست؟" دیدم آنها از پاسخ به سؤالم طفره رفتند! فهمیدم که نمیخواهند حقیقتی را برای من باز کنند و از کشفِ مسئلهای فرار میکنند. هر قدر که آنها از زیرِ بارِ سوالم در میرفتند من مشتاقتر میشدم که رمز و رازِ و چیستیِ آن نماد را بدانم.
قرارگاهِ ما «جامعه بصره» بود. عربها به دانشگاه، «جامعه» میگویند. جائی در نزدیکیِ یکی از میدانهای بزرگِ شهر. میدانی به نامِ «سعد بن ابی وقاص» که محلیها این نام را خلاصهاش کرده بودند در «سعد» و بهش میگفتند: «ساحت سعد» یعنی میدانِ سعد. البته نامِ محلیِ دیگری هم داشت: «ساحت قَرَش» یعنی «میدانِ کوسه»! بینِ جائی که ما بودیم و نمادی که در وسطِ میدانِ سعد قرار داشت حائل و حاجزی نبود تا مانعِ دیدِ ما شود و نمادِ نصب شده در وسطِ این میدان که به گفتهی عراقیها یک کوسه بود! کاملاً در دیدرسِ ما قرار داشت.
در نهایت، یکی از نگهبانانِ دربِ ورودی و خروجیِ دانشگاه مسئله را برایم روشن کرد و موضوع لو رفت.
او توضیح داد که «صدام» در پیِ شکستِ ایرانیها در عملیاتِ کربلای 4 به نشانهی آن شکست، دستورِ ساخت این نماد را در این میدان صادر کرد. تندیسی از یک کوسه که نمادی از غواصهای ایرانیِ این عملیات بود و یک سربازِ عراقی که روی بالههای این کوسه ایستاده و با شمشیر در حالِ جدا کردنِ سرِ این کوسه بود؛ تا به نشانِ غلبه و پیروزیِ ارتشِ عراق و به یادِ عملیاتِ شرقِ بصرهی ایرانیها این نماد برای همیشه در این میدان به یادگار بماند.
به محضِ اطلاع از این موضوع خواستم تا به میدانِ «قَرَش» برسم که اجازه ندادند. چون شهر امنیت نداشت؛ گاهی صدای تیراندازی به گوش میرسید و درگیریهای پراکندهای هنوز در درون شهر وجود داشت. هر قدر تلاش کردم و هر چه ترفند زدم کارگر نیفتاد. میگفتند مردم مخفیانه افتادهاند پیِ بعثیها و آنهائی که خیانتشان محرز است را میکشند و صبحی نیست که جسدِ یکی از آنها را در گوشه و کنارِ خرابهها و زبالهدانها پیدا نشود. بالاخره با هماهنگیِ یکی از عراقیهائی که موتور سیکلت داشت بی اجازه به سمتِ این نماد راه افتادیم.
رفتیم و رسیدیم به «نمادِ غواصهای ایرانیِ کربلای 4»
قربونِ شهدای غواصِ کشورم برم! اینجا هم چه با ابهت و چه با شکوه جلوهگری میکردند. دیدم اثری از آن سربازِ عراقی که میگفتند شمشیری به دست داشته و در حالِ قطعِ سرِ این کوسه بوده، نیست! به آن بنده خدا که همراهم آمده بود، گفتم آن سربازِ عراقی کجاست؟ گفت زمانی که آمریکائیها حمله کردند این میدان عرصهی تاخت و تازِ آنها بوده است و بینِ نیروهای طرفدارِ صدام و آنها درگیری در گرفته و آمریکائیها با گلولهی تانک و با هدفِ شلیک به سمتِ مواضعِ بعثیها سربازِ عراقیِ سوار بر کوسه را پراندهاند!
دیدم پوتینِ سربازِ عراقی، در حالیکه تیرآهنِ نگهدارندهی آن از داخلِ پوتین بیرون زده بود، بر جای مانده و دیگر هیچ!
تیرآهنی که از پوتین بالا زده بود دقیقاً شبیهِ استخوان و اسکلتِ پا بود! به آن بندهی خدا گفتم: "حالا کدام یک شکار شدهاند، آن سربازِ عراقیِ شمشیر به دست یا این کوسهی سر پا ایستادهی هنوز زنده؟!"
عکسهای متعددِ زیادی از زوایای مختلف از «نمادِ غواصانِ ایرانیِ در عملیاتِ کربلای 4» گرفتم. عکسهائی که باورم را بارور کرده بود. یادم هست ماههای پایانیِ جنگ بچههای آباده سرودی را سرودند که آوازهاش به جبههها هم رسید:
نهنگِ آبِ دریایم / پلنگِ کوه و صحرایم
مو آروم نمیگیرم / تا تقاصم رو
...
و من در کنارِ عظمت و جاودانگیِ همان نهنگی بودم که روزگاری بدان افتخار میکردیم. قَرَشِ عراقیها کوسه نبود و بیشتر به نهنگِ شعرِ بلندِ سرزمینم شباهت داشت چرا که کوسه آن هم کوسهی مهاجمِِ وحشیِ خطرناک، بیشتر به دندانهای خوفناکش شهره هست اما این کوسه گویا اصلاً دندانی نداشت که خوفناک باشد؛ وانگهی «این ماهیِ فتاده به هامون» که ما در وصفِ آقامون «امام حسین» در ادبیاتمان هم از آن بهره جستهایم در نهایتِ استواری و قوام و ایستائی بود و گویا هنوز زنده؛ هر چند زخمهائی بر پیکرش مانده بود اما رویِ تنِ این به ظاهر کوسه، کودکانی مشغول بازی بودند که انگار حیاتشان را از همان ماهی میگرفتند. در سر و چهرهی ماهی که قرار بوده توسطِ سربازِ صدامی از تن جدا شود، مظلومیت، مهربانی و محبتی نهفته بود که انسان را بیشتر جذب مینمود تا دفع! و تو به جای تنفر با آن انس میگرفتی و احساسِ قرابت داشتی.
کوسه، متمایلِ در حالِ سقوط و یا افتاده نبود و کماکان روی پا و یا همان دُمِ خود ایستاده و محکم و برقرار بود. آن دهان و آن چشمانِ باز و آن آمادگی و تقلای بدن که گویا هنوز در حالِ نبرد و مقاومت است. و آن انعطاف و شکلِ دایره واری که این تندیس به خود گرفته بود نمادِ هستی و محبت و زندگی و طپش و تپندگی داشت که به قولِ یکی از دوستانِ هنرمندم سرِ ماهی و دمش در جائی به هم رسیده بودند که قلب را تشکیل داده بودند.
دیدم این نماد در بزرگترین میدانِ عراق است. بصره دومین شهرِ عراقی به لحاظِ وسعت و اولین شهر به لحاظِ اقتصادیست و این میدان یکی از بزرگترین و شاید بزرگترین میدان از میادینِ کشورِ عراق است