...چقدر پیر شدی کاپیتان ، به اندازه ی یک عمر ''یک'' بودن!!
حالا اما میگویند میخواهی بروی! حالا اما میخواهند برای تو جایگزین بیاورند!...من که به این حرف ها لبخند میزنم اما تو........تو از چهره ات پیداست! کاپیتان آن شب میگفتی:رئال مادرید را ترک نمیکنم...آن شب، پس از باخت به زنبورهای آلمانی.هنوز هم اشک هایت را یادم هست.اشک هایی که پابه پایشان نمیتوانستم بیایم، یعنی هیچکس نمیتوانست...کاپیتان آن شب تو فقط راموس را در آغوش نگرفتی بلکه میلیونها مادریدیسیمو را در آغوشت تسکین بخشیدی تا منتظر بمانیم و 4 سال بعد دوباره همراهت اشک بریزیم اما این بار برای اینکه میخواهی لادسیما را بالای سرت ببری...واو! چه عظمتی!...
کاپیتان اما هنوز شرمنده ام از آنچه یک سال بعد از دسیما مترسکهایی که سانتیاگوبرنابئوی بزرگ را پر کرده بودند با تو کردند ولی مگر مترسکها میتوانند مانع تابشت بشوند؟!
کاپیتان خانه را ترک نکن....