هیچ صندلی ای برای هیچ بچه ننه ی خالی نمی شود.آتش جایگاه کوپ انگار تمامی نداشت حتی بچه های خردسال هم فحش های می دادند که در هیچ دیکشنری پیدا نمی شد.آن مرد بالغ به هر طرف که نگاه می کرد فقط انگشت وسط را می دید.داستانی که به خودی خود غم انگیز بود وترسناک..آن روز بچه های که هنوز نمی توانستند حرف بزنند هم حداقل یک"عوضی" بار مرد خیانتکار می کردند.آن پسر سالها پیش عزیز کرده مرسی ساید بود شانه هایش را بالا می انداخت وقتی در خیابان های لیورپول سینه سپر می کرد تمام آدم های شهر با دست نشان اش می دادند و آرام به هم می گفتند:خدای من ببین کی آنجاست..مایکل اوون.دربین طوفان ناسزا ها خنده ای ریز کرد و یاد آن پسر هفده ساله که بند کفش هایش را اسطوره ها می بستند افتاد آن پسری که مثل پرنده های روی ایوان برگزیده شده بود.به خودش که آمد همه چیز عوض شده بود منچستری ها تشویقش می کردند و لیورپولی ها ناسزا می گفتند.نورافکن ها که روشن شد پیش خودش گفت چرا در روز نورافکن ها را روشن کردند. ولی شب بود..آن پسر همان مرد جیغ جیغوی نقاشی ادوارد مونک بود.
خانه کوچک و نقلی.برای آن های که آرزوهای قشنگ وکوچک دارند یک جای کوچک با شومینه و معشوق از بهشت هم بالاتر است.با موهای کم پشت و چهره نچندان فتوژنتیک بازهم پیغمبری بود برای خودش.در آن قلعه کوچک و سیاه سفید همه را یک تنه حریف بود.می گفتند از رئال مادرید خیلی می ترسد.می ترسد یک روز صندوق پستی را باز کند و ببیند که نامه ی از اسپانیا رسیده است آن وقت است بر سر خودش بکوبد و بگوید با بچه های پایین رودخانه چکار کنم؟!آلن دلتنگ خانه بود حتی وقتی در اردو های تیم ملی بود عکس های بلکبرن و نیوکاسل را تماشا می کرد. حتی می گفتند می ترسد که به اسپانیا سفر کند چون ممکن است ناخواسته با رئال مذاکره کند.روزنامه ها می گفتند:آلن شیرر فقط یک کلبه می خواهد وچند تکه چوب برای آتش که در کلبه سردش نشود..کاش ویلیام شکسپیر بود واز آرزوهای کوچک نجار می نوشت..