به دوست داشتنت خو گرفته‌ایم بعد از آن فراز تاریخی آنجا که خورشید شهامتت مرگ را به زانو درآورد. اینجا از وجود عزیز تو روشنایی و عطوفتی زلال بجای مانده است فرمانده چه گوارا. دستهای قوی و پرافتخارت به تاریخ شلیک می‌کند آنگاه که تمامی سانتاکلارا برای دیدنت از خواب برخاسته است. اینجا از وجود عزیز تو روشنایی و عطوفتی زلال بجای مانده است فرمانده چه گوارا. می‌آیی و با خورشیدهای بهاری نسیم را به آتش می‌کشی تا با شعلهٔ لبخندت پرچمی برافرازی اینجا از وجود عزیز تو روشنایی و عطوفتی زلال بجای مانده است فرمانده چه گوارا. عشق انقلابی‌ات تو را به نبردی تازه رهنمون می‌شود آنجا که استواری بازوان آزادگرت را انتظار می‌کشند. اینجا از وجود عزیز تو روشنایی و عطوفتی زلال بجای مانده است فرمانده چه گوارا. از پی تو می‌آییم چنانکه دوشادوش تو می‌آمدیم و همراه با "فیدل" تو را می‌گوییم: "بدرود، فرمانده!" اینجا از وجود عزیز تو روشنایی و عطوفتی زلال بجای مانده است فرمانده چه گوارا. سپاس از دوست خوبم "حضرت ریوالدو"برای متن