هنوز چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم که پسرعمویم موزیک ویدئوی Is it scary تورا در سی دی پلیر گذاشت و من که از شدت ترس فریاد میزدم که "خاموشش کنید"...خب دیگر تو برایم با ترس شروع شدی اما وقتی چند سال بعد دوباره همان موزیک ویدئو را دیدم نترسیدم و اینبار صدای تورا حس میکردم که تا نهایت استخوان هایم نفوذ میکرد با اینکه هیچ چیز از آنچه میخواندی نمیفهمیدم...از همانجا بود که تو بخشی از زندگی من شدی و از رویاهای شبانه ام در خواب تا خیال پردازی های بیداری ام تورا در کنار خودم احساس میکردم و هنوز 11 سال بیشتر نداشتم... * خبر را که شنیدم بی اختیار شروع به اشک ریختن کردم-یادم می آید خانواده ام تمام اشک هایم را به سخره گرفتند و حق هم داشتند چون به نظر آنها این احمقانه بود ولی برای من که بخش بزرگی از زندگی ام را از دست داده بودم به هیچ وجه اینطور نبود...به هیچ وجه... ولی اشک مگر چقدر کارساز بود؟ تو رفته بودی و ضایعه ای بزرگ بر تاریخ وارد شده بود که تا هیچگاه جبران نخواهد شد..هیچگاه...فردای آنروز بااینکه مایلها فاصله داشتیم ولی نبودنت را با تک تک سلولهایم احساس میکردم همانطور که وقتی بودی ، بودنت را...نبودنت را با تمام وجود احساس میکردم و به اندازه ی تمام جنجالهایی که مجله های زرد ساختند تا زندگی ات را سیاه کنند در زندگی ام جنجال بود! من مایکل جکسون را زندگی کردم ؛ با تک تک ترانه هایش بزرگ شدم و با رقص هایش دوباره چگونه راه رفتن را دوره کردم و از دست دادنش غیر قابل تحمل ترین بخش ماجرا بود و بخوبی میدانم " اما اگر مایکل جکسون زنده بود" تمام دنیا را زیر پا میگذاشتم برای یکبار آغوش چندثانیه ایی اش اما......حالا بخودم قول داده ام در دنیایی دیگر اورا در آغوش بگیرم و "این تمام چیزیست که میخواهم بگویم..."