گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را، بی قید و تکان دادن دستت که ، مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که، عجیب ! عاقبت مرد ؟ افسوس ! کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ {حمید مصدق} ******************* اگر زمانه به این گونه پیشرفت این است مرا به رجعت تا غار مسکن اجداد مدد کنید که امدادتان گرامی باد {حمید مصدق} ******************* سینه ام آئینه ای است با غباری ازغم تو به لبخندی، ازآئینه بزدای غبار {حمید مصدق}