بسیار گفته اند و بسیار می گویند، از هنرش، رکوردش، عشقش، توانش. از وفاداریش تا منتها، از عشق بازیش با توپ و از جلوه های پر نقش و نگارش بر قامت تاریخ. بسیار گفته اند و چه ها که نگفته اند برای او که نماد سپیدی نسل هاست. و همانند همه عاشقان فراق را بر او دچار ساختند. همه گفتند، نوبت من است که بگویم... نوبت من است که بگویم از اولین باری که او را شناختم. از چیپ رویایی او بدون آنکه حتی دردسر نگاه به دروازه را به خود بدهد و از دعوت به سکوتش. از آن هنگام که معجزه شاهزاده را با فرار حیرت انگیزش کامل کرد، و با صلابت، پرتره حاصل دست خود را برای بار دوم بر قامت شیاطین محکم کرد. و باز آن هنگام که در پایان راه، هنگامی که 3 بار خفاشان به صلابه کشیده شدند، 3 بار ذهن مرا مغلوب هنر کرد و در پایان هنرنماییش، من 6 ساله به بزرگتر خود گفتم کدام تک به تک اینگونه زیبا می شود؟ هنرمند اما فراتر از رویاهای کودکی من بود. نوبت من است که بگویم از جای خالی شاهزاده و حضور ققنوس واری که داغ رفتن را بر دلم سبک می کرد. از همان ضربات نرم که آرام اوج می گرفت، آن بالا می ماند و می ماند تا خدا تطهیرش کند، و آرام فرو می نشست همچون برگی که از درخت آرام بر روی زمین می افتد و اتفاقی همیشگی در پی آن، خوشحالی وفادارانه برای او و قلبی آرام و مطمئن از موفقیت برای ما. از نوازش پدرانه اش بر سر توپ که دست هر کسی را از آن کوتاه می کرد گویا خود توپ نمی خواست هدفی جز هدفش داشته باشد. او پیامبری سپید برای آیین مادریدیسمو بود. نوبت من است که بگویم از زیبایی ضرباتی که حتی دروازبان هم دلش نمی آمد نگذارد توپ گل شود. از شوت هایی که به هنگام، بر سر دشمنان فرو می آورد و از دریبل هایی که به وقتش کلید قفل های تاکتیکی بود. نوبت من است که بگویم از اشک هایش در جام جهانی و عوعوی سگان بر قامت شیران و منی که هنوز نمی دانم اشکم به پای لاروخا ریخته شد یا برای همراهی با او. وای به حال سگان اگر او خود حاضر بود و دست و پای او را با نشستن بر روی نیمکت نبسته بودند. نوبت من است که بگویم؛ از رائول مادرید. از زیبایی اش و رقاصی اش در چشمان ما. از او که به جرم وفاداری محکوم به فراق شد در بیدادگاه پرز و شرکایش. از او که جوان 17 ساله شرقی به او در پوشیدن ملی ترجیح داده شد تا دستش از رسیدن به آنچه که استحقاقش را داشت خالی بماند. نوبت من است که بگویم از هشداری که او از تبدیل شدن به بنگاه پول داد و ثمره اش را با فراق چشید. نوبت من است که بگویم از درد فراق او. زخمی که با دستان مقدس تطهیر شده بود تا هنگامی که او هم محکوم به تبعید شد. گویا در چشمان قاضی هیچ گناهی بزرگتر از وفاداری نبود. نوبت من است که بگویم؛ تولدت مبارک، دلمان برایت تنگ شده است...