اون قدیم ندیما که هنو خبری از پی اس و فیفا نبود صب به صب برناممون این بود که دست و رو نشسته بشینیم پا فوتبالیستا،خدا رفتگان شما رو بیامرزه پدر بزرگم می شست کنارم پای میز صبونه هی لقمه اندازه یه بند انگشت نون پنیر می گرفت واسم،منم که دوتا زانوهامو جم کرده بودم ـو هرازگاهی لقمه ای که حاج ممد حسین درست کرده بود لاشاغون می کردم و چای شیرین تو نعلبکی رو هورت می کشیدمو نگاهم سمت تلوزیون بود که نکنه یه وقت یه صحنش از دستم در بره! بعد حاجی اینا که می رفتن سرکار سریع کفش میخی هامو نصفه نیمه پام میکردم،اون لباس قرمزرو تنم می کردم می زدم تو کوچه،گرما و سرما هم که حالیمون نبود یه جوری فوتبال بازی می کردیم که انگار قراره قسمت بعد فوتبالیستا رو از رو ما بسازن یکی دو ساعت که می گذشت وقتی خیلی تشنه بودیم از ترس ایکه خونه نریم که یه وقت حاج خانوم نگه ذلیل شده بیا تو هوا گرمه می رفتیم زنگ خونه خانوم گنجی ـینارو که یه پیرزن تنها بود می زدیم می گفتیم خانوم گنجی؟خرید ندارید؟کمک نمی خواید؟خانوم گنجی هم که دیگه عادت کرده بود می دونست "کمک نمی خواید" یه اسم رمزه که ینی تشنمونه ـو کویر کردیم یه لبخند می زد می گفت:نه عزیرم دیروز بهروزاینا(پسرش) واسم خرید کردن دستت درد نکنه حالا که تا اینجا اومدید بیاید تو یه جرئه آب خونک بدم بهتون گلوتون تازه شه..مام که قند تو دلمون آب می شد می رفتیم آروم مثل پسرای خوب می شستیم رو مبل چوبی قدیمیاشون که مطمئنم الانم بشینم رو اون مبلا پام به زمین نمی رسه!صدای چیلیک چیلیک قاشق و لیوان شربت سکنجبینی که خانوم گنجی داشت تو آشپزخونه درست می کرد صابون خوبی به دلمون می زد خلاصه بعد شربت رو همون مبل چوبیه که صدای جر جرش هنوز تو گوشمه از خستگی خوابم می برد چش که وا می کردم می دیدم تو اطاق خودمم!خدا رحمتش کنه طعم شربت سکنجبیناش هنوز ته دلمو آب می کنه.. اصن قبلترا جالبتر بود انگار،بعد فوتبال می رفتیم 25 تومن از قلک بر می داشتیم بستنی می گرفتیم،ازین دوقلوها،یکیش واس من یکیشم واس تو هیچوقتم درست نصف نمی شد...یکی از قلا که بیشتر بود می شد سهم اونی که رفته تا بقالی.. اون روزا عجیب خوب بود،اون روزا تو اون کوچه قدیمی یه پسر بچه بود که هر روز یه لباس شماره 14 قرمز با آستینای سفید تنش بود با یه کفش میخی که آخر یاد نگرفت بندشونو پاپیونی ببنده با یه توپ چل تیکه ی زوار در رفته زیر بغلش این هنوزم تصویر مرده ی قاب شده اون کوچست...اون موقع ها عشق یه مزه دیگه داشت مث حسی که به شربت سکنجبینای خانوم گنجی داشتیم،مث حسی که بستنی های هروز بعدازظهر داشتیم...یا مث حسی که بعد هر گل به آرم سمت چپ سینه همون لباس قرمزه داشتیم. . . آقا این فصل نقل و انتقالات حوصله آدمو سر می بره گفتم یکی از سیاهه های قدیمیمو بزارم رو سایت شاید شمام از بیکاری در اومدین :)) پیشاپیش شرمنده واس سوتی های تایپی ـو نوشتاری کپی پیست کردم از آرشیوم دوباره چکش نکردم . بازم پیشاپیش خیلی مخلصیم :))