خوان سانتیستبان از صندلی اش بلند می شود و به سمت خروجی برنابئو می رود. یک ساعت است که دارد صحبت می کند. از خاطراتش در مورد هفت سالی که به عنوان بازیکن و 13 سالی به عنوان مربی در رئال مادرید بوده است تعریف می کند. از چهار جام اروپایی که برده می گوید، از 20 سال مربی تیم جوانان اسپانیا بودن، حتی در مورد کار کردن با سسک فابرگاس و جرارد پیکه – می گوید بچه های خوبی آن دو بودند و زمان کوتاهی که در باشگاه بالتیمور بیز امریکا فوتبال بازی کرده. از دوران سخت و حتی پر از بدبختی کودکی صحبت می کند – دوره ای که هیچ شباهتی به الان ندارد.. در مورد اینکه چطور خانواده جدیدی در مادرید پیدا کرده.. از سانتیاگو برنابئو، فرانس پوشکاش، خنتو و هکتور می گوید. تمام اینها را قبل از رفتنش گفت اما هنوز حرف دیگری برای اضافه کردن دارد. «هر چی که از بقیه در مورد آلفردو دی استفانو شنیدی…» این را تقریبا زمزمه می کند: «… فراموش کن.» فراموش کنم؟ «مهم نیست چه قدر بگن خوب بود، دی استفانو از هر چیزی که شنیدی بهتر بود.» و نکته ای که وجود دارد این است که همه می گویند دی استفانو خوب بود. از هر هم تیمی یا بازیکن رقیبی در مورد دی استفانو بپرسی تمام کلماتی که برای توصیف او به کار می برند با نهایت احترام و ستایش است. دی استفانو شانس این را نداشت که توانایی هایش را در جام جهانی نشان دهد. 1950 و 1954 آرژانتین به جام جهانی نرفت، 1958 دی استفانو ملیتش را به اسپانیایی تغییر داد و اسپانیا از مقدماتی بالاتر نرفت و 1962 مصدومیت عضلانی اش جلوی سفر کردنش را گرفت. غیبت دی استفانو از جام جهانی یکی از تراژدی های تاریخ فوتبال جهان است و جلوی جهانی شدن شهرت او را گرفت. هر کشوری که بروی بعد از پله و مارادونا اسطوره های خودشان را دارند، مثلادر بریتانیا جرج بست یا سر بابی چارلتون بعد از آنها می آیند، در فرانسه پلاتینی و زیدان، در هلند کرایوف، در برزیل گارینشا، در آلمان بکن باوئر که سرتاسر جهان آنها را به عنوان بهترین بازیکن ها می شناسند. اما در اسپانیا، جایی که دی استفانو در آن بازی کرد، او بعد از پله و مارادونا نمی آید. دی استفانو با آنها برابر است حتی در نظر اسپانیایی ها از آنها سرتر است. کسانی که در کنارش بازی کردند همه به این قضیه اذعان دارند. سیلویرا دوس سانتوس، (کاناریو) بازیکن برزیل که در 1959 به رئال مادرید پیوست می گوید: «من با پله و آلفردو همدوره بودم و آنها بهترین بودند. اما آلفردو بازیکن کامل تری بود. شماره یک بود.» از پله هم بهتر بود؟ لحظه یی هم تردید نمی کند «بله.» اگر فیفا دو به شک بود که چه کسی را به عنوان بازیکن برتر قرن بیستم انتخاب کند، هیچ شکی برای انتخاب کردن بهترین باشگاه قرن نداشت: هیچ تیمی جز مادرید نمی توانست این عنوان را ببرد، و بدون دی استفانو امکان نداشت این جایزه را رئال مادرید ببرد. او رئال مادرید را تبدیل به پر عظمت ترین باشگاه دنیا کرد. رامون کالدرون گاه گداری حکایت غیر قابل استناد پسر و پدری را تعریف می کند که در پارک قدم می زنند و به مجسمه دی استفانو می رسند. پسر در حالی که به مجسمه اشاره می کند، می پرسد: «بابا، او یک بازیکن بود؟» پدر جواب می دهد: «نه پسرم او یک تیم بود.»در فصل اولش، دی استفانو آقای گل اسپانیا شد و چهار بار دیگر هم این عنوان را به دست آورد، کارنامه اش را با 216 گل در 282 بازی برای مادرید و 418 گل در 510 بازی در مجموع به پایان رساند. یک بار به شوخی گفت: «گل زدن مثل عشق ورزیدنه، همه بلدن انجامش بدن ولی هیچ کس مثل من خوب بلد نیست.» دی استفانو پیراهن شماره 9 را می پوشید اما اگر بگوییم یک مهاجم نوک بوده است مرتکب گناه نابخشودنی ای شده ایم. لقبش تیر بلوند بود، دو بار جایزه بهترین بازیکن اروپا را گرفته، و وقتی فیلم های آن زمان را می بینیم نقشش در تیم خیلی بیشتر از یک تمام کننده صرف بود. طوری مقدس وار و پر از وقار بازی می کرد که انگار نمی دوید و بر فراز زمین حرکت می کرد. همه جای زمین هم بود. مشکل است که به لیونل مسی فکر نکنیم وقتی می گوید: «من متفاوت از بقیه بازی می کردم. مثل یک مهاجم سایه، عقب می رفتم و دنبال توپ می گشتم.» مجله اکیپ به او لقب l’Omnipresente (حاضر در همه جا) داده بود. زندگینامه نگارش گفته بود: «انگار سه بازیکن در قالب یک بازیکن باشند. به میانه زمین می آمد و توپ را پس می گرفت، بعد تبدیل به یک شماره 10 می شد، بازی را کنترل می کرد و پاس آخر را می داد و مهاجم نوک می شد و گل می زد. اگر ردندو و زیدان و رونالدو را روی هم بگذارید شاید نزدیکش بشوند.» سانتیستبان می گوید: «پله در 20 متر آخر در زمین بی نظیر بود. آلفردو در کل صد متر بازی می کرد. فکر نمی کنم هیچ بازیکنی باشد یا به دنیا بیاید که اندازه او توانمند باشد. از لحاظ فیزیکی بی نظیر بود. مردم او را با پله مقایسه می کنند، اما دی استفانو در همه پست ها بازی می کرد. تک تک شان. حتی یک بار دیدمش که جلوی وارد شدن توپ به دروازه خودشان را گرفت.. فکر کنم جلوی رئال سوسیداد بود – بعد در ادامه همان حرکت به آن طرف زمین رفت و گل زد. هیولابود. هیچ کس نمی توانست متوقفش کند. تا به حال هیچ کس مشابه او دیده نشده و نخواهید دید.» هلینو هررا نقل قول معروفی دارد که " اگر پله ویالونیست ارکستر است، دی استفانو کل سمفونی است. " سربابی چارلتون که با منچستر یونایتد جلوی مادرید حذف شد، این طور به خاطرش می آید: «او کاملابازی را کنترل می کرد. هر وقت نگاه می کردی توپ زیر پایش بود. همه چیز دور او رخ می داد. به او خیره می ماندی و از خودت می پرسیدی چه طوری می شود متوقفش کنی؟ و اکثرا جواب این بود که نمی شود او را متوقف کرد و دی استفانو هم این را می دانست.»10 دقیقه از یک بازی نگذشته بود که از مدافعی به اسم اوگارته پرسید: «پسرم همین طوری میخوای همه جا دنبالم کنی؟» اوگارته مضطرب جواب داد: «بله، مربی ام گفته باید این کار رو کنم.» دی استفانو شانه بالاانداخت: «خیلی خب، دنبالم بیا شاید یک چیزی هم یاد گرفتی.» نکته حرف دی استفانو را باید در خصوصیات اخلاقی اش جست. طبع شوخ برنده ای داشت، با اعتماد به نفس کامل در خودش و به هیچ گرفتن دیگران. یکی از هم تیمی هایش می گوید: «همیشه هم خیلی خوشرو نبود.» پوشکاش هم تعریف می کند که چطور از باختن شرط بندی ها متنفر بود و حسابی کفری می شد اگر این اتفاق می افتاد. یکی از وقایع نویس های معاصر این طور می گوید: «همیشه به نظر می رسید که عصبانی است. بعد از بازی لخت در رختکن می نشست و سیگار می کشید و غرغر می کرد و باقی هم تیمی ها فکر می کردند دارند به بیانات مهمی گوش می دن. خیلی جدی و در خودش بود طوری که همیشه غمگین به نظر می رسید. اما موقع بازی انگار که زندگی به او برگشته باشد با مهارتش در همه جا حاضر می شد و با امتیاز انحصاری ای هم داشت که هر وقت لازم می دید سر هم تیمی هایش داد می زد.»با هر کسی که حرف می زنی کلمه pesado –( توصیفی برای کسی که سخت کار می کند، تمام توانش را می گذارد) را بارها و بارها در موردش می شنوی. پاشین که از هم تیمی هایش در مادرید بود، می گوید: «یک قهرمان به دنیا آمده بود. فکرش همیشه درگیر بردن بود. فقط می خواست ببرد، ببرد، ببرد.» کسی که مثل خودش فکر نمی کرد را تحمل نمی کرد و خیلی هم می توانست ترسناک باشد. کسی روی حرفش حرف نمی آورد. بین 1953 که دی استفانو به مادرید آمد و سال 1960 جام قهرمانان اروپای پنجم را بردند رئال مادرید پنج مربی متفاوت در طول این هفت سال داشت. پوشکاش این طور می گفت که: «همیشه اشتباهاتی رخ می داد و دی استفانو هم همیشه لیستی از اشتباهی که انجام داده بودیم در ذهن داشت.» کاناریو می گوید: «90 دقیقه تمام داد می زد و فحش می داد، تا بهترین بازی که می توانی را از تو بیرون بکشد. مربی قبل از بازی یک سخنرانی انجام می داد اما بازیکن ها خوب می دانستند وقتی که وارد زمین شدند حرف چه کسی را باید انجام بدهند.» سانتیستبان می گوید: «بهم می گفت «مرتیکه بدو» و من جواب می دادم «دون آلفردو حتی اگه بتونم یک چهارم شما بدوم» و مشکل هم همین بود، هیچ وقت نمی خواست که به خاطر حرفش بدوید، فقط انتظار داشت اندازه ای که خودش می دود بقیه هم بدوند و این غیرممکن بود. هیچ موقع قانع نمی شد، همیشه از تو بیشتر می خواست چه در طول بازی، چه تمرینات. انتظارات زیادی هم از خودش داشت، هم از هم تیمی هایش.» به راستی که او از هرچیزی که شنیده اید بهتر بود..... =================================================================== متن فوق برگرفته از کتاب «ترس و نفرت در لالیگا» نوشته سید لو (روزنامه نگار گاردین) ❤تولدت مبارک دون آلفردو ❤